نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٤۱ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱








سال گذشته در همین وبلاگ در پاسخ دوستی نوشتم که زیر همین آسمان هزاران آموزگار داریم با همین ویژگی های بارز جناب حائری. و همان روزها جناب حائری مرا بخاطر این جمله ام مورد لطف قرار دادند.
تکرار تجلیل از جناب آقای حائری ممکن است این شائبه را در خوانندگان جوان و یا غریبه ای که دبیران آن روزگاران دبیرستانمان را نمی شناسند ایجاد کند که دیگر دبیرانمان عاری یا کمرنگ از ویژگی هایی هستند که در ایشان یافته ایم.
صفای درون ، اشتیاق به آموزگاری ، مهر و تعهد همه ی دبیرانمان مثال زدنی بود . و نسبت همه شان به اندازه جناب حائری ، اظهار بندگی کرده ایم و خواهیم کرد نمونه ی دم دست این گفته ام را می توان در صفحه فیس بوک استاد ارجمند جناب آقای سهراب طالبی دبیر توانای ریاضی همان سال ها مشاهده نمود.
کوتاه سخن اینکه اگر این سال ها در این تهرانِ خوب و بد، در کنار دبیران آن سال های مان بودیم ، این جماعتِ آدینه، همین رفتار خوب یا بدی را که با جناب حائری دارند با خیلی از دبیران آن روزگاران خواهند داشت.
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ٧:۱٧ ب.ظ روز سهشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
سال پیش همین روزها با جناب آقای حائری دیداری داشتیم .
از همه بچه ها برای اینکه امسال هم همان دیدار را ترتیب بدهیم نظر خواهی کردم و همه استقبال کردند. جناب آقای حائری هم بزرگوارانه پذیرفتند که ساعتی کنارشان باشیم.
وعده ی ما همین جمعه 15/2/91 ساعت 6 بامداد، همان پارک جمشیدیه
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٢:٥۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
به دیدارت آمدم به ساعت غیر رسمی 1 ظهر 29 اسفند 90 .
ساعت رسمی چند لحظه ی دیگر در نقطه صفر خود بی درنگ به جلو کشیده خواهد شد. و من کشیده می شوم بر خیابان هایت در ساعت 1 ظهر به ساعت غیر رسمی.
با دوست عزیزی بحث می کردم. پرسشی را مطرح کردم و جواب بسیار سنجیده ای گرفتم. پرسشم این بود: من نمی دانم و نمی توانم تشخیص دهم که در مجموع ، سواد ، اطلاعات و سطح درکم از پدرم بیشتر بوده یا خیر. و به طریقه اولی نسبت به پدربزرگم و پدر پدر بزرگم بهیچ وجه توانایی داوری نخواهم داشت... اما یک تفاوت بین من و پدرم و بین من و پدربزرگم به روشنی قابل تشخیص است و آن : شیوه ی نگارش ، دامنه ی واژگان و زبان گفتارمان است. نامه ای که من می نویسم به راحتی قابل تشخیص است از نامه ای که پدر بزرگم نوشته است. با این مقدمه چرا احادیث امامان از یکدیگر قابل تشخیص نیست؟ مثلا مابین امام رضا و حضرت علی هشت نسل ! فاصله می باشد باید تشخیص اینکه این کلام به کدامیک از این دو و به کدامیک از این دوران تعلق دارد، به آسانی آب خوردن باشد. حال اینکه این گونه نیست.
چند روز پیش آرمین سر یک مساله ریاضی کلافه شده بود و با عصبانیت از من کمک خواست. مساله راحتی بود. حل یک معادله ساده با استفاده از کفه های ترازو. همیشه کفه های ترازو ملموس ترین روش برای تفهیم معادله یا نامعادله بوده است. جابجایی ، کم و زیاد کردن سنگ یا جرم مورد توزین روی کفه ها تغییر علامت دو سوی یک معادله را برایمان قابل درک می کند. برای آرمین صورت مساله را توضیح دادم اما در نگاهش کوچکترین نشانی از خشنودی نبود. به اول توضیحاتم بازگشتم حتی یگ گام عقب تر. پرسیدم ترازو که دیدی؟ گفت دیدم خیلی هم دیدم.(مطمئن بودم که ترازو دیده چون پسر هله هوله خور بنده با دکان های محله حشر و نشر زیادی دارد) گفتم خب . سه سنگ یک کیلویی روی کفه ترازو گذاشتیم حالا باید...
3
در روزهای اول آشنایی مون سیر می کنم می دونی که این طبیعت منه و حرف تازه ای نیست . چند وقت پیش به من گفتی تو از من رمانتیک تری . یه بار دیگه هم گفتی که من مثل تو اهل تقویم نیستم. اون روز خیلی بهم تلنگر نخورد شایدم ضمیر ناخودآگاهم روی حرفت خاک ریخت تا من غصه نخورم.
این روزها دل و دماغ نوشتن ندارم، اما شاید با همین حال درون بتوانم لبخندی بر گوشه ی لب شما بنشانم.
«به گزارش فارس، "علی اکبر صالحی" وزیر خارجه ایران در مصاحبه با مجله آلمانی "فرانکفورتر" تاکید کرد که رویداد چند روز پیش در برابر سفارت انگلیس در تهران تکرار نخواهد شد»
×××
راحتتان کنم چه بخواهید به حساب عقل بگذارید چه به حساب احساس ، نمی توانم نسبت به آقای دکتر صالحی حس خوبی نداشته باشم . هنوز هم ایشان را دولتمرد و سیاستمدار (به معنای لغوی آن) نمی دانم. آقای دکتر صالحی را همان رئیس دانشگاه می دانم . دانش آموخته دانشگاه ام آی تی با چهره ی زیبا و لحن خوش، با فصاحت و بلاغت در گفتار برخاسته از پندار نیکو.
یکی از رهگذران این وبلاگ برایم نوشته بود که وبلاگت تبدیل به دفتر خاطره شده و نوشته هایی از این دست برای همگان لزوما کششی ندارد.
از آن سوی ، خودم در انتهای «ربابه و حبیبک » نوشته ام : « ... باید همین داستان را به شمارگان گورهای چشم اندازهای دور و نزدیک جاده های زمستان و تابستان بازنویسی کنیم ... »
1-هفته ی پیش تلفنی از مرگ مرتضای خزیمه عزیز آگاه شدم. همین اول نوشته بگویم نه قصد شخصی سازی وبلاگ را دارم و نه می خواهم ناله و مویه سر دهم و خاطر شما خواننده ی ارجمند را مکدر سازم. مرادم از نوشتن این اسامی خاص ، نتیجه گیری عام است. می توانید این اسامی را به خاطر نسپارید. وانگهی اگر زیاد از مرتضی خزیمه تعریف کنم متهم به مرده پرستی خواهم شد.
با دیدن این تابلو یاد لطیفه معروفی که همه تان شنیده اید افتادم.
در بوستان نهج البلاغه بیش از یکصد تابلوی بزرگ یک شکل نصب شده است. این تابلوها در دو سوی خود حاوی خطبه هایی از نهج البلاغه است:
این چند جمله ی مختصر را به حساب یک پست نگذارید به حساب آن بگذارید که وقتی آدم حرفش را نزند نمی تواند آن را به کناری گذارد ولو آنکه بی ارزش باشد. پنجشنبه شب باز آن حس خودآزاری به سراغم آمد و روی برنامه ی «دیروز ، امروز ، فردا » شبکه ی سه توقف کردم.
مولفان کتاب «بخوانیم» دوم ابتدایی ناپرهیزی نموده و یکی از درس های پایانی را به «فردوسی» اختصاص داده اند. البته همین درس هم با زیارت امام رضا آغاز می شود ممکن است خواننده ی ارجمند گمان نماید که خواسته اند با یک تیر دو نشان بزنند و کودکانمان را با یک بلیط پای دو فیلم بنشانند. باید بگویم یک فیلم آن تکراری است چه اینکه یکی از درس های همین کتاب بطور اختصاصی به امام رضا پرداخته است و افزون بر آن در برنامه دوم دبستان کتابی با عنوان «هدیه های آسمانی» وجود دارد که به طور ویژه به مباحث دینی و مذهبی پرداخته است.
مانده ام کشش به خوراکی را در روزگار کودکی، به حساب چه بگذارم؟ به حساب کاهلی تن این روزگار در قیاس با چالاکی و چابکی آن روزها؟ به حساب کاهش حس چشایی بخاطر مصرف مواد شیمیایی و تصنعی ؟ به حساب روان مشوش این سالها یا به حساب چندی و چونی خوراکیهای آن روزگاران ؟ اما پندار من هیچ کدام از اینها نیست .
دو هفته از خاموشی وبلاگ ملیحه محمدیان می گذرد. هرچه فکر می کنم سخنی تازه در توصیف وبلاگش بگویم اما بازهم این جمله از خاطرم می گذرد : « هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند»
ملیحه محمدیان با یکصد و چهاردهمین پست وبلاگ خود از ما خداحافظی کرد. با شناختی که از روحیات خانم محمدیان دارم می دانم که این عدد یکصد و چهارده کاملا اتفاقی بوده است
از مایه های عذاب پروازهای داخلی آن است که روزنامه هایی در اختیارت قرار می گیرد که در زمان های عادی هیچگاه وقت و روان خود را مصروف آن نمی داری. خواندن این روزنامه ها نوعی خودآزاری (مازوخسیم) است و نشر آن دیگر آزاری (سادیسم)
دیشب دچار این خودآزاری شدم و شعری را از روزنامه جوان خواندم. نشر آن شعر در این وبلاگ به سبب دیگر آزاری نیست به سبب آنست که شما خواننده ارجمند دیدگاه خود را اعلام دارید. چه اینکه امروز صبح دوستی بر من خرده گرفت که نباید از اینکه شعری با این مولفه ها در روزنامه مملکتت چاپ و در معرض همگان قرار می گیرد، شکوه کنی و گرنه تو هم مخالف آزادی بیانی.
داوری با شما خواننده گرامی
متن زیر را از روزنامه جمهوری اسلامی امروز دوشنبه 21 شهریور 90 بریده ام ، حوصله ى آن را ندارم که در مورد آن زیاد بنویسم اما دلم نمی آید که به بعضی از واژه ها اشاره ای نداشته باشم:
نوار فروش ها در همه ی خیابانهای پیرامون حرم حضور داشتند.
توی رهگذر، دل ِ داده یا نداده ات به صدایی را باید خواسته یا ناخواسته به صدایی دیگر می سپردی اما سبک موسیقی شان بسته به زمان یا مکان قدری متفاوت بود. در پائین خیابان و نخریسی آواهای کوچه بازاری و فولکلوریک می شنیدی . در نزدیک حرم تم های مذهبی و در خیابان خسروی و جنت اندکی مدرن تر و امروزی تر.
می گویند از حرم که بیرون می آمدی انبوهی از دکّان های کوچک و بزرگ بود. خود روییده و بی سرو سامان، اما چیزی که از آن در یاد من مانده آن تابستانی بود که به جان این دکّان ها افتاده بودند. آوار را می دیدی و خرابی را. چهار خیابان به حرم منتهی می شد. خیابان تهران از همان سمت گاراژدارهای خودمان و در مقابل آن خیابان طبرسی، دو خیابان دیگر بالاخیابان بود و پائین خیابان که مردم به آن ته خیابان می گفتند.
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
سیاحتم از همان خیابان گاراژدارها آغاز می شد. بسیاری از شرکت های مسافربری در خیابان گاراژدارها متمرکز بودند با نام ها و نشانه های خود : لوان تور ، اتوتاج ، اتوشهپر، گیتی پیما، میهن نورد، میهن تور، گیلان تور و حتی اسم های ترکیبی خاص : ترانسپورت شمس العماره و اتفاق یزدی ها. ایران پیما و تی بی تی در مکان های دیگری بودند. این معما که نام یکی از شرکت های مسافربری طبس گیلان تور بود همچنان برایم ناگشوده مانده است.
روزی که فردایش رهسپار مشهد بودیم با وسواس زیاد حمام می کردم و حتی دعوت بچه های کوچه را برای بازی رد می کردم تا همچنان تمیز بمانم . به تمام اجزاء خانه سرک می کشیدم. به گربه ام بیش از میزان همیشگی خوراک می دادم می دانستم که این چند روزه باید راهی خانه های پر خطر این و آن شود . با همین گویش من در آوردی که هنوز هم گاهی هنگام نوازش آرمین به زبان می آورم سخنانی به گربه ام می گفتم.
فصل سوم روی گزینش نشده ی زندگی بود. فسانه نبود شعر نبود . صفحه ی حادثه ی روزنامه نبود.
آنچه را که در دوردست های زندگی می دیدیم در یک قدمی مان بود. دیو داستان ها و فرشته داستان ها کنارمان بودند؛ اهریمن و اهورا دیگر در پوست نبود. در شعر نبود. در ساعت ها بود و در دقیقه ها.
بشارتی کوچک از پزشک برایمان اهورا بود و کاستی در سیر درمان فرامرز اهریمن. و عشق در هر دو جاری. و فرامرز همچنان نجیب و ملیحه همچنان عاشق.
با آغاز ترم اول هفتاد و دو فرامرز همخانه ی مان شد و از همان روزهای نخست با هم خوگرفتیم. خو گرفتن در آن روزگاران نیازی به بهانه نداشت اما ما بهانه های زیادی داشتیم.یادها و پیشینه ی نوستالوژی همزاد، آدمهای مشترکی را که می شناختیم، آداب و آراء یکسانی که می دانستیم و پای بندشان بودیم، حال و هوایی که هر دو در آن دمی داشتیم و بازدمی.
دورترین نقشی که از فرامرز در خاطرم برجای مانده دانش آموزی سر به زیر است که شاید در یک ظهر زمستانی ، همان ساعتی که من با فرهادشان از مدرسه به خانه بازمی گشتم با قدم های تند و کوتاه از کنارمان گذشته و زودتر از برادر خود را به خانه رسانده .
به سایه روشن آن کاری نداشتم . برایم مهم آن بود که پنجره ام به بیرون راه داشته باشد و دیگر هیچ. کاش این عادت در تمام وجودم به یادگار می ماند. چه پنجره های گشوده ای را بخاطر منطق های بسته ناآزموده گزارده ایم.
***
یکی دو روزی مانده به رفتن باید نان تازه به قدر کافی مهیا می شد. چه معنا می دهد اوقات گرانمان در مشهد خرج ماندن در صف های طویل نانوائی شود آن هم برای نان پاره ای کم نمک و بی رنگ و بو.
از روزگار کودکی مان عبور کردیم اما نشیب و فرازهای آن واگذاشتنی نیست . پاره هایی در روشنای ضمیرمان باقی مانده رخشان و گزند نیافته ، و پرده هایی مبهم از آن اما گاه به مدد صیقل خیال و گاه از دولت هذیان و پریشانی ذهن پدیدار می شود.
سفرهای کودکی و نوجوانی از همان پاره های روشنی ست که در ضمیرم برجای مانده.
با آغاز تابستان شمارش معکوس را برای مسافرت آغاز می کردیم و ...
نوزادِ خانهی ما از آب و گِل بیرون آمد اما پای ربابه به خانهی ما باز ماند.
از ذهن کودکانهی آن سالهایم نباید انتظار داشت بخاطر بیاورد که اوضاع نابسامان آن سالها که عرصهی زندگی را بر تمامی لایههای اجتماع تنگ ساخته بود برای لایههای زیرین سروسامانی گزارده بود یا نه ؟
کسانِ معدود خانههایی که پای غرور مانده از سالهای پیشینِ ربابه به آن باز بود، استکان چایی یا لقمه نان خورشتی جلواش می گذاشتند یا در قبال کاری که انجام می داد اگر یک پول کاغذی گلبهی دو تومانی یا سبز پنج تومانی میگرفت، آنرا حول سکهی شیرخورشید نشان میپیچید و گره گوشهی چارقدش را محکم روی آن می بست این گرهِ آویزان، نقش گردن آویز را هم ایفا میکرد...
یافتن حالتی در ربابه نیازی به کوچکترین نبوغ یا تیز بینی نداشت تغییر حالت از خنده به گریه و یا عکس آن برای او به اندازه گذر از یک خاطره خوب به یک خاطره بد و یا از یک امید به یک بیم راحت و دست یافتنی بود که پسر بچه هشت ساله چشم و گوش بسته به وضوح بارقه عشقی را که حتی هنوزهم تعریفی برایش ندارد را ببیند و حالا دیگر این پسر بچه هم از دولتِ فرّاش مدرسهشان و در معنای واقعیتر از دولت عشق، قدّیس شود و مورد توجه و احترام ویژه، به قسمی که دیگر مرا «شما» خطاب کرده باشد.
باری پاییز 57 ربابه بخشی از زندگی ما را تشکیل می داد و حبیب هم بخش بزرگی از زندگی ربابه را.
حبیب همسرسابق ربابه بود که همسری دیگر گزیده بود و ربابه را بطور کامل از زندگی خود کنار گزارده بود زندگی حبیب آنقدر گرفتاری داشت که نیازی به حضور ربابه در آن نباشد. اما ربابه ...
ربابه را بابا آورده بود که عماد میخواست به دنیا بیاید و باید کسی کمک حال مامان باشد خانهای تمیز کند، لباسی بشوید و نوزاد را تروخشک کند تا کم کم مادرجانی بگیرد و امور به حالت عادی خودش برگردد. مادر آن سالها جانی نداشت و گویا سر بدنیا آوردن من تا آستانه مرگ رفته بود این را خودش می گفت و دیگران هم تایید میکردند....
گرچه این« آستانه» برای هیچ مادری کوچکترین «اعتباری» ندارد. ربابه را پیش از آن بخاطر نداشتم و این بخاطر کودکی من بود چون دیگران به خوبی می شناختندش ، از همسایه هایمان در محله سردشتِ قبل از زلزله بود و هرچند این سالها در شهر تازه ساز آدمهای محله های قدیم دیگر در کنار هم نبودند، اما ده سالی که از زمین لرزه سال47 گذشته بود سرسوزنی مناسبات پیشین و هویتشان را جابجا نکرده بود و عبارت تکرار شدنی «هم محلهای» ورد زبانشان !
با دوستی کلنجار می رفتم که آنچه را که او «عشق» می نامد تفسیر خرده ای است از گستره ی وسیعی به نام عشق که هر کس به فراخور پیشینه روح خود از عشق می شناسد. همانگونه که مثلا «مکاتب آوازی » داریم. می توان «مکاتب عاشقی» دیگر گونه ای را متصور شد، و باید به قول امروزی ها قرائت های مختلف از عشق را پذیرفت ولی او نپذیرفت...
چندی پیش درحال تماشای سریالی بودیم جمله ای را پیش از بیان بازیگر تکرار کردم و آرمین شگفت زده شد که : قبول نیست . تو دیدی! تو دیدی! ، گفتم تو هم یه مدت دیگه این صحنه های کلیشه ای رو بهتر از من از بر می کنی نگران نباش. عرض کردم این وبلاگ قرار نیست همیشه ی خدا حرفهای جدی و مستدل بزنه . این پست رو به حساب گفتگوهای برخاسته از کودک درونم بذارید و لطفا شما هم چیزهایی که به ذهتنون می رسه اضافه کنید...

درس «کریستالوگرافی و مینرالوژی» چهار واحد بود و ترم دوم ارائه می شد. این درس از چند جنبه مهم بود:...
پوزش
این مختصر را به حساب یک پست نگذارید ، از اینکه وبلاگ نسبت به شیوه نانوشته پیشین خود دیرترک روزآوری می شود پوزش می خواهم. علت آن است که منتظر رسیدن چند شماره نشریه قدیمی هستم که به جای خود در موردش خواهم گفت.
***
شادباش
روز زن بر
خانمهای ارجمندی که با نام زنانه در این وبلاگ پیام می گزارند.
خانمهای ارجمندی که با نامی مردانه در این وبلاگ پیام می گزارند.
آقایان محترمی که با نامی زنانه در این ویلاگ پیام می گزارند.
و حتی خوانندگان خاموش خانم این وبلاگ
خجسته باد.
درود
امروز صبح طبق قرار قبلی با جناب آقای حائری دیدار کردیم . گروهی از دوستان بیست سالی می شد که همدیگر و آقای حائری را ندیده بودند...

«زیستن ِ با شعر» تمام نشده است، اما برهانی نمی بینم که در میانه راه حرفی دیگر به میان نیاید آن هم از جانب منی که این را در اولین پستم جار زدم که وبلاگ نویس باید ابن الوقت باشد.
حرف نخست: برای جمعه 23 اردیبهشت از جناب آقای حائری وعده گرفته ایم که ساعتی در کنارشان باشیم؛ خروسخوان پارک جمشیدیه به صرف اکسیژن و ناشتایی و خاطره، بچه هایی که دانش آموزان ایشان بوده و تهران ماندگار شده اند با ما همراه شوند.
***
حرف دوم: سال گذشته...
← صفحه بعد