name="keywords" /> علی افراشته

علی افراشته

تکرار یک پست
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳
 

در نامه ی محمدرضا رحیمی به محمود احمدی نژاد می خوانیم : 

«همواره در آستانه برگزاری انتخابات مجلس، کمیته‌هایی برای برنامه‌ریزی و راهبری امر انتخابات توسط جریانات سیاسی تشکیل می‌گردد. در این راستا برای انتخابات مجلس هشتم نیز کمیته‌ای متشکل از برخی چهره‌های اصولگرا برگزار و بنا شد از کاندیداهای اصولگرا در سطح کشور از طریق کمک‌های غیردولتی پشتیبانی مالی شود. 

...

در نهایت نامبرده مجموعاً یک میلیارد و دویست میلیون تومان را به این امر اختصاص داد و البته کلیه اسناد و کپی چک‌های صادره که به قریب 170نفر از کاندیداهای مجلس هشتم پرداخت شده است در پرونده ثبت و ضبط است و همه آن به مصرف انتخابات رسید. بنابراین کل این مبلغ یک میلیارد و دویست میلیون تومان بوده و عیناً به حساب نامزدها پرداخت گردیده است.»

بنده در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت 92 مطلبی را در همین وبلاگ نوشتم با عنوان " احمدی نژاد هر کاری کرد اما در انتخابات 88 هیچ تخلفی نکرد" 

 

امروز با خواندن این بخش از نامه ی رحیمی می بایست یک بند دیگر به مطلبم بیافزایم و آنرا این گونه بازنویسی کنم:

احمدی نژاد در سفرهای استانی خود برای  یک کاندیدای خاص تبلیغ کرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد به رغم حکم حکومتی رهبری ، مدت ها از عزل معاون اول خود خودداری کرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد مصوبات مجلس شورای اسلامی و مورد تایید شورای نگهبان را اجرا نکرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد یک داوطلب ریاست جمهوری را در روز نامنویسی در وزارت کشور همراهی کرد . ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد اعلام کرد که هوگوچاوز به همراه مسیح و صالحان باز خواهد گشت ، ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد همه ی کسان خود را با خود به نیویورک برد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد از حلقه ی انحرافی حمایت کرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد بر خلاف رای دیوان عدالت اداری متهم دادگاه کهریزک را در سمت های اداری گمارد. ولی احمدی نژاد در انتخابات 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد برای بقاء چند ماهه ی یکی از وزراء خود اقدام به پخش فیلم فساد مالی برادر رئیس دو قوه ی دیگر کرد. اما برای بقاء چهار ساله خود در مقام ریاست جمهوری در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد و رفقایش برای نشاندن همفکران خود بر کرسی مجلس تخلف کردند اما همچنان هیچ شائبه ای در مورد تقلب در انتخابات ریاست جمهوری متوجه دامن پاک ایشان نیست.


 
 
رئیس جمهور هم وبلاگ مرا می خواند
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ دی ۱۳٩۳
 

سال گذشته جناب روحانی در پیامی به ملت ایران از شرکت نمودن ایشان در مراسم محرم تشکر نمود و بنده این اقدام ایشان را چه به لحاظ ماهوی و چه به لحاظ شکلی نقد نمودم. حرف هایم را اگر خاطرتان رفته است در این پست بخوانید:

« شمایی که سواد داری»

 هر روزی که از پایان مراسم محرم امسال می گذشت و پیام تشکری از سوی رئیس جمهور منتشر نمی شد بیشتر ذوق می کردم که ایشان مشتری وبلاگ بنده که می باشد هیچ ، بلکه استدلال مرا پذیرفته و آویزه ی گوش خود نموده است.

از شوخی که بگذزیم ، چه پیش آمده است که رئیس جمهور سال گذشته بابت شرکت مردم در مراسم محرم - که شرکت نمودن مردم هیچ ربطی به ایشان ندارد- پیام بلند بالائی صادر کند اما امسال نه ؟

شما مخاطب ارجمند با خودتان می گویید این موضوع گیر دادن ندارد. هزار و یک تخلف ریز و درشت در زیر این آسمان انجام شده و در حال انجام است . صدور یا عدم صدور پیام چه دردی را دوا می کند؟

پاسخم آن است که همین تناقض کوچک ، آزمونی است برای سنجش الگوریتم ذهنی ، برنامه عملی و فکری  بالاترین دولتمردمان و اینکه تصمیم های ایشان به چه میزانی مبتنی بر برنامه ریزی ست و به تعبیر خودمان « دیمی » نمی باشد.


 
 
دلناله ای بر پرواز بی فرود مهندس شکیبی و کوچ بانوی چامه های چهچهه زن
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳
 

همراهان خاص این وب نوشته مرا به مرده پرستی متهم نخواهند کرد . برای سیمین بهبهانی چند شماره از نخستین نوشته های این وبلاگ را اختصاص داده بودم و برای مهندس شکیبی عزیز سالهای دورتر چه در کوران انتخابات و چه در سالهای بعد ِ زمان شور و اشتیاق خاتمی.

و هر سال دریغ از پارسال .

این دریغ آن گونه است که این ساعت که از خاکسپاری سیمین بهبهانی بازگشته ام به جایی رسیده باشم که بگویم نوشتن هم دل و دماغ می خواهد.

دل ناله هم دل خوش.

شبی که از صبحش خبر مهندس شکیبی را شنیده بودیم این را دریافتم که حتی آن طرفِ مویه هم جاهایی هست که سردتر و کشنده تر است. همان شب به همراه خانواده و دوستان و خویشانِ مهندس ، بهت زده نقش های قالی را نگاه کردیم و سفیدی سقف را . بی هیچ صدایی .

همان ساعتها دست به قلم می شدم اما بغض این قلم هم آن سوی مویه بود و ترکیدن می خواست.

سر آن نداشتم که از شخصیت علمی ، اجرایی و سیاسی ایشان سخنی به میان بیاورم چه اینکه کافی ست سراغ موتورهای جستجوگر اینترنتی برویم و خیلی کاملتر و بهتر کسب آگاهی نماییم .باید جای دیگری را نشانه می گرفتم:

آنانی که نزدیک با او حشر و نشر داشته اند دریغ شان آن نیست که یک مدیر توانمند ، صنعتگر پرتلاش و کارآفرینِ خستگی ناپذیر از میان شان رفته است. دریغشان بر رفتننِ صفات و ویژگی های انسانی و اخلاقی یک دوست یک پدر و یک همسر است .

نوشتم و خط کشیدم حتی برای نوشتن آگهی ترحیم هم ماندم تا اینکه در مراسم امروز تالار وحدت گفتند مراسم سیمین بهبهانی صبح یکشنبه در مسجد جامع شهرک غرب خواهد بود. همان مکان و همان روزی که ساعت چهار عصر مراسم مهندس شکیبی برگزار خواهد شد.

هر دو در دو مکان دولتی تشییع شدند: مهندس شکیبی در صحن بهارستان و سیمین بهبهانی در صحن تالار وحدت.

اما هیچیک  از این دو مراسم دولتی نبود.

برای مهندس ، نمایندگان ادوار سنگ تمام گذاشتند نه تازه به دوران رسیدگان پارلمان

و برای سیمین بهبهانی هم که بهتر از من می دانید  مردم امروز از کدام جماعت این مملکت هستند.

پیام تسلیت خاتمی را در مراسم پارلمان نخواندند و دستخط خاتمی عزیز را در پایان مراسم ، حمید در جیب بغلش گذاشت.

بیانیه ی کانون نویسندگان برای درگذشت سیمین بهبهانی هم در مراسم امروز اجازه ی خواندن نیافت.

سیمین بهبهانی می گفت گاهی به شعر خودم حسودی ام می شود. همه می گویند « خانم بهبهانی » چقدر شعرهای زیبایی داری و کمتر کسی می گوید «سیمین» چقدر خودت را دوست داریم.

 این حرفش را من خوب بخاطر داشتم و دو بار، یک بار رو در روی و یک بار در پشت تلفن به او گفتم . و چه کودکانه شادمان شدم که بعد سالی به خوبی مرا می شناسد .

و امروز دریغِ « مهندس شکیبی ِ » رئیس کمیسیون، مشاور وزیر ، دانش آموخته اوکلاهاما را نمی خورم. دریغ ِ «آقا ماشاالله ِ » صبح های جمعه زمان دانشجویی ام که لباس بچه ها را اطو می کشید و حسین و حمید و هانیه از سر و کولش بالا می رفتند و در همین گیر و دار فرح خانم - که چشمش به یک فردوسی دیگر افتاده بود - به خاطر ته لهجه ی طبسی سر به سرش می گذاشت.


 
 
ربنای شجریان از نگاه دیگر ... ادامه
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳
 

از ویژگی های بارز و ستودنی استاد محمدرضا شجریان ، نکوداشت بزرگان و پیش کسوتان هنر می باشد این را خود از نزدیک دیده و در خبرها نیز شنیده ام.

از نزدیک ، فروتنی ایشان در پیشگاه علی تجویدی و جلیل شهناز را دیده ام.

در خبرها دیدیم و شنیدیم که در جشن یازدهم خانه ی موسیقی ، بر دست عبدالوهاب شهیدی بوسه زده و او را بزرگ داشته است:

«به گزارش ایسنا، محمدرضا شجریان که برای تجلیل از عبدالوهاب شهیدی روی سن آمده بود، بعد از مدتها که پشت میکروفون نرفته بود و صحبتی نکرده بود، درباره شهیدی گفت:او بزرگ مرد آواز هنر ایران است و سالیان درازی است که دستش را بوسیده‌ام و در حضور او کُرنش کردم و هیچگاه به خود اجازه ندادم که در حضور او عرض هنر کنم و از این بابت که من آمده‌ام جایزه او را تقدیم کنم متاسفم، استاد مرا ببخش و من در اندازه‌ای نیستم که جایزه شما را بدهم.»

همه ی این ها بر جایگاه والای ایشان افزوده است و خواهد افزود. این کردار درست مبین «شجریان ِ دهه ی هشتاد و دهه ی نود » می باشد.

آنچه که  حتی خود  و در این زمانه از شجریان ِ سال های انقلاب واگویه کرده است را با تصویر این سالهایش در بوته ی مقایسه قرار می دهیم:

«...جلساتی با مدیران رادیو گذاشتیم و در این جلسات خیلی تلاش کردیم، مدیران را راضی کنیم که نیروهای خوب را نگه دارند و عده دیگر را بازنشسته کنند. »

این یعنی موافقت تلویحی با بازنشسته کردن «عده ی دیگر» . کاش از نیروهای خوب و آن عده ی دیگر چند مثال می آوردید تا ببینیم  عبدالوهاب شهیدی – که این سالها در پیشگاهش فروتنی می کنید -  در جمع آن عده ی دیگربوده است یا در جمع نیروهای خوب.

«...این را بدانیم عادت را از مردم نمی‌توان گرفت. مردم به ربنا و دعای سحر مرحوم ذبیحی و اذان مرحوم موذن‌زاده اردبیلی عادت کرده بودند. نمی‌شد به این راحتی این عادت را در مردم تغییر داد. پس باید براساس آن حال و هوا حرکت می‌کردم اما در عین حال می‌خواستم اثر ویژگی‌های خاصی نیز برای خودش داشته باشد تا بتوان این را نیز به مردم بقبولانیم و کار جدید را جایگزین کرد.»

چرا در صدد قبولاندن« این » به مردم باشیم؟ دقیقا هدف چه بوده است که در ادامه برای نیل به آن الگوریتمی را تعریف کرده اید؟ چرا در مورد اصالت هدف هیچ کلامی را نمی گویید؟ آیا مهندسی کردن عادت مردم با جایگاه هنر در تضاد نیست؟

مرحوم ذبیحی بی آنکه در دادگاهی محاکمه شود ، به دست گروهی خودسر ناجوانمردانه به قتل رسیده است. حال نوبت به مُثله کردن آثارش رسیده است . محمدرضای شجریان به عنوان همکار و هم صنف ذبیحی – که هنوز خاک مزارش نمناک است - به جای آنکه بر سر مسئولان وقت بشورد می خواهد ربنای او را سلاخی کند.

 

«ظهر آن روز همان آیاتی را که مرحوم ذبیحی خوانده بود، پیدا کردم و دو آیه دیگر نیز از سوره «آل عمران» و «بقره» پیدا کردم و یک مطالعه ذهنی کردم که چگونه آن را بخوانم تا علاوه بر نزدیک بودن به کار مرحوم ذبیحی کار جدیدی باشد. به این فکر کردم باید آوازی باشد که علاوه بر اینکه تقلید نباشد، از اصل اثر هم خیلی دور نباشد.»

این که : یک اثر را بدون کم و زیاد بازخوانی کنیم تقلید است و یا اینکه بخشی از کار را به سلیقه خود تغییر دهیم کاری درست، جای درنگ دارد.

از نگاه نگارنده – که صد البته صاحب نظر نیست - باید یا زنگی زنگ باشی و یا رومی روم . چرا که در تقلید ِ واو به واو ، بازخواننده خود را عددی ندانسته و امانتداری کرده اما در تقلید گزینشی ، بازخواننده خود را مهتر آفریننده ی اثر می داند. و چه بسا برای شنوندگان خواننده ی اصلی تداعی نشده و بازخواننده را صاحب اثر بدانند.

این بماند، مگر خود شما تصنیف های قدیمی عارف و شیدا را در قالب سه کاست بازخوانی نکرده اید؟

نکند این بار خواسته اید با شنیدن ربنای شما ، برای خانواده ی مرحوم ذبیحی آوای پدرشان تداعی نشود.

 

« مجددا به مسئولان گفتم که سالهاست مخاطب من را به عنوان خواننده آواز می‌شناسد، اگر بخواهم ربنا بخوانم، اذان بگویم ممکن است، مخاطب من را نپذیرد و این کار زیبا نیست. چون مردم فکر می‌کنند حالا که جمهوری اسلامی سرکار آمده، شجریان که تا دیروز آواز می‌خواند، امروز دعا می‌خواند و اذان می‌گوید و ممکن است نپذیرند و از سوی دیگر افراد دیگری که به صدای من عادت کردند هم ممکن است، بپرسند که چرا شجریان آواز را رها کرده است و دعا می‌خواند.»

جناب شجریان ! مردم ِ اهل فن از خواننده ی حرفه ای طراز اولشان توقع استدلال عامیانه را ندارند. مگر آنکه برای نخواندن دلایل دیگری داشته باشید.

« من به احترام سلیقه مردم به خودم اجازه ندادم که بیایم ربنای بهتری بعد از 6 سال بخوانم اما این افراد چطور می‌توانند ربنای دیگری به جای آن بگذارند. بهتر است آنها کار دیگری تولید کنند تا بتوانند جایگزین ربنای فعلی بشود. می‌دانم که در رادیو و تلویزیون بسیار هزینه کردند تا ربنای شجریان را کس دیگری بخواند اما باید بگویم که ربنایی که من خواندم و مردم آن را قبول کرده‌اند به این راحتی جایگزین نمی‌شود، مگر یک نفر دیگر بیاید چیزی دیگری بخواند.»

هرکه این جمله را که ... «این افراد چطور می توانند ربنای دیگری را به جای آن بگذارند »  می خواهد بگوید ، گو بگوید اما محمدرضای شجریان حق گفتن آن را ندارد .

کاش سال 58 هم به احترام به سلیقه ی مردم به خودتان اجازه نمی دادید ربنای بهتری را بخوانید. اگر روزی ربنایتان را مُثله شده دیدید این را به یاد آورید که « ای کشته که را کشتی ... »


 
 
ربنای شجریان از نگاهی دیگر
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩۳
 

درود بر شما

گفتگوی محمد رضا شجریان را که در سال 90 توسط سایت موسسه فرهنگی هنری «دل‌آواز»‌ منتشر شده است را بخوانید. این گفتگو ماه رمضان امسال در فضای مجازی دیگرباره نشر یافته است اگر دل و دماغش را ندارید می توانید همان جاهایی را که برجسته کرده ام و به بحث بنده مربوط است را بخوانید:

 

« سال 58 تغییرات و تحولاتی در رادیو مخصوصا در بخش موسیقی در حال شکل‌گیری بود. در آن سال‌ها مدیران رادیو تصمیم داشتند، تولید موسیقی در رادیو را تعطیل کنند و تولید شده‌های بیرون را بخرند. جلساتی با مدیران رادیو گذاشتیم و در این جلسات خیلی تلاش کردیم، مدیران را راضی کنیم که نیروهای خوب را نگه دارند و عده دیگر را بازنشسته کنند.

 

در این جریان‌ها بود که رئیس وقت رادیو آقای وجیه‌اللهی که فردی تحصیلکرده و روشنفکر بود، از من موکدا و مرتبا می‌خواست با توجه به تغییرات و تحولات سیاسی و مذهبی ایران برای پخش آثار جدید قبل از افطار طرحی انجام بدهم. آنها نمی‌خواستند آثار دوره قبلی را پخش کنند. به ایشان گفتم سالهاست من از آن فضا دور شدم و راه من با موسیقی و ارکستر تعریف شده است و این کار الان من نیست اما ایشان گفت که فقط شما می‌توانید و ما تنها شما را داریم و از من خواست برای دم افطار، مناجات‌ها و اذان، کاری انجام بدهم.

 

من خودم را از وزارت کشاورزی آن دوران به رادیو منتقل کرده بودم و کارمند رادیو محسوب می‌شدم. پذیرفتم اینکار را انجام بدهم. کلاسی برای افرادی که قرار بود دعای سحر و مناجات بخوانند، گذاشتم که با این افراد نحوه درست خواندن را کار کنم.

 

تابستان سال 58 بود که آموزش این عده را شروع و پس از مدتی هم ضبط این آثار را آغاز کردم. قرار شد برای دم افطار هم برنامه ضبط کنیم و از من خواستند که برای برنامه‌های دم افطار هم فکری بکنم. برنامه‌های دم افطار دوران قبل از انقلاب را مرحوم ذبیحی بسیار عالی خوانده بود و من تمام کارهای او را از نوجوانی شنیده بودم و مناجات حضرت امیر را با صدای او از حفظ بودم. با این حال پذیرفتم که این کار را بکنم.

 

این را بدانیم عادت را از مردم نمی‌توان گرفت. مردم به ربنا و دعای سحر مرحوم ذبیحی و اذان مرحوم موذن‌زاده اردبیلی عادت کرده بودند. نمی‌شد به این راحتی این عادت را در مردم تغییر داد. پس باید براساس آن حال و هوا حرکت می‌کردم اما در عین حال می‌خواستم اثر ویژگی‌های خاصی نیز برای خودش داشته باشد تا بتوان این را نیز به مردم بقبولانیم و کار جدید را جایگزین کرد.

 

ظهر آن روز همان آیاتی را که مرحوم ذبیحی خوانده بود، پیدا کردم و دو آیه دیگر نیز از سوره «آل عمران» و «بقره» پیدا کردم و یک مطالعه ذهنی کردم که چگونه آن را بخوانم تا علاوه بر نزدیک بودن به کار مرحوم ذبیحی کار جدیدی باشد. به این فکر کردم باید آوازی باشد که علاوه بر اینکه تقلید نباشد، از اصل اثر هم خیلی دور نباشد.

 

مجددا به مسئولان گفتم که سالهاست مخاطب من را به عنوان خواننده آواز می‌شناسد، اگر بخواهم ربنا بخوانم، اذان بگویم ممکن است، مخاطب من را نپذیرد و این کار زیبا نیست. چون مردم فکر می‌کنند حالا که جمهوری اسلامی سرکار آمده، شجریان که تا دیروز آواز می‌خواند، امروز دعا می‌خواند و اذان می‌گوید و ممکن است نپذیرند و از سوی دیگر افراد دیگری که به صدای من عادت کردند هم ممکن است، بپرسند که چرا شجریان آواز را رها کرده است و دعا می‌خواند.

 

برای من این کار بسیار سخت بود. به همین دلیل به آنها گفتم که من به شما کمک می‌کنم و به دیگران آموزش می‌دهم تا آنها بتوانند ربنا و دعا بخوانند اما خودم این کار را نمی‌کنم. قبول کردند. رفتم استودیو و «ربنا» و «مثنوی افشاری» را بدون هیچ تکرار و تصحیحی خواندم. اثر ضبط شده را به 4 نفر از هنرمندان مورد نظر دادم و از آنها خواستم که تمرین کنند تا برای ضبط آماده بشوند.

 

آقای قاسم رفعتی «مثنوی افشاری» را زیبا خواندند اما با اینکه روانشاد صالحی قرآن‌خوان حرفه‌ای بودند و صدای خوبی هم داشتند، هرچه تلاش کردند، نتوانستند آن طوری که مد نظر من بود، ربنا را بخوانند. بالاخره با کمک و راهنمایی‌های من بعد از 20 روز تمرین برای ضبط آماده شدیم و به استودیو رفتیم.

 

در استودیو هم سه نفری که بنا بود ربنا را بخوانند، بارها خواندند و نشد تا اینکه من بخشی از ربنا را می‌خواندم، این بخش را تکرار می‌کردند تا توانستیم این ربنا را ضبط کنیم. شروع به ویرایش و تصحیح این آثار کردم. از 4 بعد از ظهر تا 3 صبح کارها را تک و تنها در رادیو تصحیح می‌کردم تا اثر مناسبی برای پخش در ماه رمضان آماده شود.

 

کارها را 2 روز مانده به ماه رمضان آماده کردم و به رئیس رادیو ارائه کردم اما از همان موقع و حتی قبل‌تر آن فریدون شهبازیان که کار من را شنیده بودند، اصرار می‌کردند که با صدای خودم پخش شود و من هم مصرانه می‌گفتم که صدای من نباید اینگونه پخش بشود، هیچ اجازه‌ای به آنها برای پخش ندادم. از همان زمان هم تصمیم گرفته بودم که دیگر در رادیو کار نکنم به آقای وجیه‌الهی اعلام کردم که دیگر به رادیو نمی‌آیم اما روز اول ماه رمضان دیدم، ربنایی را که خودم خوانده‌ام از رادیو پخش شد.

 

زنگ زدم به آقای وجیهی‌الهی. دیدم ایشان خیلی خوشحال هستند و می‌خندند. گفت که این تیر از کمان رها شده و من این را کپی کردم و به همه رادیوها و شهرستان‌ها دادم و همه اینکار را پخش کردند. اعتراض کردم اما او خندید و گفت که ما برنامه به این خوبی را از دست نمی‌دهیم و اینکار را باید همه مردم بشوند.

 

آن موقع به هیچ کس هم گفته نشد که این اثر را چه کسی خوانده است. به آنها گفتم که هیچ حق ندارید که بگویید این اثر را من خوانده‌ام. آن زمان مردم فکر می‌کردند که این اثر را یکی از قاریان حرفه‌ای خوانده و من طوری این اثر را خوانده بودم که صدای من مشخص نبود اما هربار که این اثرها پخش می‌شد، من عصبی می‌شدم چرا که من این کارها را برای پخش نخوانده بودم و به عنوان درس و آموزش ضبط کرده بودم تا بقیه تمرین کنند.

 

بعد از این هم دیگر رادیو تلویزیون نرفتم و بعدها کلاس‌های آموزشی‌ام را در رادیو و تلویزیون تعطیل کردم و تا سال 61 که هیچ‌جا ظاهر نمی‌شدم، فقط در خانه بودم و به پرورش گل و گیاه می‌پرداختم.

 

زمانی که دیدم مردم این کار را خیلی دوست دارند و هی می‌پرسند که این اثر را چه کسی خوانده است؟ وقتی به اطرافیان و به شکل خصوصی می‌گفتم که این اثر را من خوانده‌ام و بدون اجازه من پخش شده، همه تعجب می‌کردند که چطور من این کار را خوانده‌ام؟ اما زمانی که دیدم مردم متوجه می‌شوند که من این‌کار را به این دلیل نخواندم که با شرایط روز خودم را هماهنگ کنم، اعلام کردم که این اثر را من خوانده‌ام.

 

مردم هرگز از من ایراد نگرفتند که چرا این اثر را خواندی؟ همه می‌گفتند که چه کار زیبا و دلنشینی است. یکی از دوستان تعریف می‌کرد که یکی از قاری‌های بزرگ مصر به اسم غَلوَش در ایران بوده که ربنا را می‌شنوند. از این کار یک کپی می‌خواهد تا ببیند می‌تواند این را بخواند یا نه؟ بعد از دوسال دوستم او را مجددا می‌بیند و این قاری به او می گوید «کار من نیست.» چرا که خواندن اوجی که در خواندن ربنا هست کار هر خواننده‌ای نیست.»

 

او در بخش دیگری از سخنانش گفته بود:‌«من هرگز این اثر را بازخوانی نمی‌کنم. چرا که مردم با آن کار ارتباط گرفته‌اند و نت به نت زمان‌بندی آن را می‌شناسند.»

 

شجریان درباره پخش ربنا بدون ذکر نامش از تلویزیون اظهار کرده بود: «5 یا 6 سال که از پخش ربنا گذشت، به این حس رسیدم که ای کاش آن زمان ضبط بعضی از قسمت‌ها را تکرار می‌کردم تا کیفیت کار بهتر می‌شد. به این فکر رسیدم حالا که مردم با ربنا ارتباط برقرار کرده‌اند، مجدد ربنا را ضبط کنم و اشکالات ریز آن را برطرف کنم اما فکر کردم که در این 5 سال مردم به این ربنا عادت کرده‌اند و نت به نت آن را حفظ هستند.

 

اگر بخواهم آن را مجدد بخوانم، هرچند بهتر و پخته‌تر خواهم خواند اما مردم آن ربنا را پذیرفته و دوستش دارند و من هر کاری بکنم، نمی‌توانم ربنای جدید را جایگزین ربنای قدیم بکنم. بنابراین فکر کردم بهتر است من به عادت مردم احترام بگذارم و به دنبال این نروم که ربنا را دوباره بخوانم، من که از اول دوست نداشتم صدای من اینطوری پخش بشود.

 

اما زمانی که دیدم مردم با آن ارتباط گرفته‌اند و حال و هوایی با ربنا دارند فکر کردم، بهتر است ربنا به همان شکل اول خود باقی بماند. اما سوال من این است که کسانی که در رادیو و تلویزیون تصمیم گیرنده هستند و اغلب هم تصمیمات بسیار ناآگاهانه و ناشیانه می‌گیرند، چرا به این نکته توجه ندارند که نمی‌توانند عادت مردم را از آنها بگیرند؟

 

من به احترام سلیقه مردم به خودم اجازه ندادم که بیایم ربنای بهتری بعد از 6 سال بخوانم اما این افراد چطور می‌توانند ربنای دیگری به جای آن بگذارند. بهتر است آنها کار دیگری تولید کنند تا بتوانند جایگزین ربنای فعلی بشود. می‌دانم که در رادیو و تلویزیون بسیار هزینه کردند تا ربنای شجریان را کس دیگری بخواند اما باید بگویم که ربنایی که من خواندم و مردم آن را قبول کرده‌اند به این راحتی جایگزین نمی‌شود، مگر یک نفر دیگر بیاید چیزی دیگری بخواند.

 

مردم 30 سال است با این ربنا پای سفره افطار می‌نشیندند و با آن خاطره دارند. من هرگز به خودم اجازه ندادم که این ربنا را از مردم بگیرم و آن را از آنها دریغ کنم. سال 74 در نامه‌ای به آقای لاریجانی، رئیس وقت تلویزیون نوشتم که تنها موردی که اجازه می‌دهم صدای من از تلویزیون پخش شود، ربنا است که من آن را به مردم هدیه داده‌ام.

 

من از این ربنا نه بهره‌ای می‌برم و نه شهرتم را زیادتر می‌کند، من کارم را 32 سال پیش انجام داده‌ام و آن را به مردم هدیه داده‌ام. حالا برای ثواب یا وجدانم باشد این ربنا مال مردم است و من هم اجازه ندارم این را از مردم دریغ کنم. به همین دلیل رادیو و تلویزیون هم نمی‌تواند ربنا را از مردم دریغ کنند یا ربنای دیگری را جایگزین آن کند »

 

××× 

برای خوانندگان ارجمند این وبلاگ که خواننده ی ربنای پیش از انقلاب را کمتر می شناسند زندگی نامه وی را از از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد نقل می نمایم:

« سید جواد ذبیحی درکه‌ای موذن و خواننده دعاهای مذهبی و آوازهای اصیل ایرانی بود

پدرش سید اسدالله ذبیحی درکه‌ای، مداحی از ساکنان روستای درکه واقع در شمال تهران بود. سیدجواد ذبیحی نیز از جوانی فینه عربی به سر می‌گذاشت و در مجالس مذهبی تهران و شهرستان‌ها شرکت می‌کرد. با وجود آنکه تحصیلات رسمی نداشت تمام ردیف‌های آوازی را به خوبی می‌شناخت. او از سال ۱۳۳۶ با همکاری داوود پیرنیا و هنرمندانی چون حسن کسایی، رضا ورزنده، جلیل شهناز، احمد عبادی، مرتضی محجوبی، علی تجویدی، پرویز یاحقی، حسین تهرانی، مهدی خالدی و فرهنگ شریف، وارد عرصه موسیقی غیر مذهبی شد و آوازهای زیبایی را به همراه ساز ایشان به یادگار گذاشت. او به همراه ساز آواز نمی‌خواند. بلکه در ابتدا ایشان دقایقی بداهه‌نوازی می‌کردند و سپس ذبیحی یک آواز کامل را بدون ساز می‌خواند و در انتها بار دیگر هنرمندان به اجرای موسیقی سازی می‌پرداختند. در سال 1347 مجموعه ای از اشعار منتخب توسط وی که در مناجات های خود در رادیو ایران می خواند در 165 صفحه با مقدمه محیط طباطبائی و توسط انتشارات عطایی به چاپ رسید.عنوان آن نغمه های آسمانی است.

 

ذبیحی همچون خواجه عبدالله انصاری بر خواندن مناجات‌های فارسی که برای عموم قابل فهم و اثر گذار است تاکید داشت.

 

ذبیحی در مجالس مذهبی دربار دعوت می‌شد عده‌ای به وی لقب «بلبل شاه» داده بودند به همین روی مورد توجه انقلابیون نبود اما همواره افراد مذهبی هوادار سلطنت پهلوی دوستدار صدایش بودند.

 

پس از انقلاب

پیشینه وی و حضور در دربار موجب شد تا پس از انقلاب ۱۳۵۷ مورد غضب انقلابیون قرار گیرد. آنان که به آرشیو رادیو دسترسی داشتند نمونه‌های منحصر به فردی از صدای او را از بین بردند. به همین دلیل امروز به جز آثار بی‌کیفیت ضبط شده از روی رادیو و چند کاست موجود نزد شاگردان و دوستداران ذبیحی، اثر باکیفیتی از او در میان نیست. مسعود بهنود در مورد آن دوران گفته‌است: «در ماه‌ها و روزها و حتی سال اول بعد از انقلاب، فضای تند تخریب و خشونت انقلابی حتی در حوزه صدا و موسیقی نیز حاکم شده بود. از جمله آنکه فردی در رادیو به مسئولیت رسیده بود که معتقد بود که هرآنچه یادآور گذشته‌است باید پاک کرد و پخش نکرد. حتی اذان موذن زاده اردبیلی حدود یک سالی از رادیو پخش نمی‌شد.» با این وجود امروزه گه‌گاه رادیو در شب‌های ماه رمضان بخشی از مناجات‌های او را پخش می‌کند.

 

پس از انقلاب برای مدتی زندانی شد و پس از آزادی چند نفری به درب منزل وی رفتند و به بهانه اجرای مراسم نیایش او را با خود بردند و به طرزی فجیع به قتل رساندند. عصر آن روز، روزنامه اطلاعات به نقل از گروه شاهین گزارشی را چاپ کرد که قتل سید جواد ذبیحی را به دلیل مداحی و مناجات‌خوانی او در رادیوی وابسته به رژیم گذشته به گردن گرفتند. گرچه به گفته مسعود بهارلو در نشریه خیمه دادگاه انقلاب از حکم اعدامش بی اطلاع بود. .

 

بعدها صادق خلخالی در کتاب خاطرات خود که در سال ۱۳۷۹ منتشر شد، نام سیدجواد ذبیحی را در فهرست کسانی قرار داد که حکم اعدامشان را صادر کرده است .»

 

 ×××

خیلی از آدمها در طول زمان تعاریف مختلفی دارند: کروبی ِ دهه ی 60 و کروبی ِ اواخر دهه ی 80 :

به یک جمله از کروبی ِ دهه ی 60 که رئیس مجلس شورا بود بسنده می کنم : « اگر بوی کباب به مشامتان می خورد اینجا دارند خر داغ می کنند..»

 کروبی ِ دهه ی هشتاد از دیدگاه کسانی که حافظه ی تاریخی شان ضعیف است و یا فضای دهه ی 60 را درک نکرده اند یک آزادی خواه آزاد اندیش ِ هوادار دموکراسی ...

نمی خواهم وارد سیاست شوم مثال کروبی را برای تقریب به ذهن ِ شما مخاطب گرامی آوردم تا برویم سراغ شجریان ِ آن سال ها و شجریان ِ این سال ها

شجریان ِ روزهای بعد از انقلاب :

شور انقلابی مردم خشک و تر را نمی شناسد . خواننده ی طاغوتی مجرم است همان روزهای اول ، انقلابیون آثار فاخری ! را عرضه داشتند: « بی پدر ، بی مادر ، ساواکی ، پرورشگاهی – گوگوش و رامش و هایده رفتن گدایی ... »

مردم کوچه و بازار خواننده های کوچه بازاری را بیشتر می شناسند و با توپ و تشر بیشتر سراغشان می روند و از منظر مردمِ آن روزگار جرمشان سنگین تر است.

 از خواننده های پاپ و کوچه بازاری و فولکولوریک که باید گذشت می ماند خوانندگان آوازهای سنتی و در این میانه باید روی خوانندگان زن هم قلم کشید. شاید از این برزخ مردان آوازه خوان جانی سالم به در برند.

موسیقی اصیل سالهای قبل از انقلاب در مجموعه ی برنامه ی گلها شامل : گلهای جاویدان ، برگ سبز ، گلهای رنگارنگ ، یک شاخه گل و گلهای تازه متمرکز است و خوانندگان مرد این مجموعه در سالهای بعد از انقلاب عبارتند از:

ادیب خوانساری ، غلامحسین بنان ، حسین قوامی :  در سالهای مانده به انقلاب هریک به دلایلی خرج خود را از رادیو سوا کرده و خواندن را کنار گزارده اند.

محمودی خوانساری : عارف مسلک و منزوی . در خانه ای در نارمک ، که همان سالها در تجرد و فقر عزلت نشین بود و رخت از این دیار بربست.

سیدجواد ذبیحی : از دیگر خوانندگان نگون بخت تر است و شرح زندگانیش را در بالا خواندیم.

عبدالوهاب شهیدی : با آنکه هیچ ردی از موسیقی کاباره ای و کوچه بازاری در او نیست . فرزند حجت‌الاسلام عبدالباسط شهیدی و نتیجه ی صدرالاسلام است اما برای مردم ِ احساسی آن زمانه کافی است که شهیدی کارمند نظام باشد و عینک و کروات بزند تا ساواکی خطابش کنند.

اکبر گلپایگانی (گلپا) : پدرش مداح اهلبیت بوده است و کارهای آوازیش در گلها ایرادی ندارد اما در سالهای آخر در کنار کارهای آوازی ش به ترانه خوانی هم روی آورده که این ترانه ها سر زبان خاص و عام افتاده و دریکی دو برنامه زنده ی تلویزیونی آنهم در شب ولادت محمدرضا پهلوی و در کنار هایده برنامه اجرا نموده است. همه ی اینها یک طرف ، ترانه ی « چشمهای شاه بیدار ..» که نابخشودنی ست.

حسین خواجه امیری (ایرج) : در کنار کارهای آوازی ، چند کار کوچه بازاری و قهوه خانه ای هم دارد و در فیلم های فارسی ، فردین لب زده است و او خوانده است.

محمد رضا شجریان (سیاوش) : از دیگر خوانندگان گلها جوان تر است و زمان کمتری در دوران طاغوت خواننده بوده است و شاید همین مایه ی آن باشد که نمادی از موسیقی طاغوت را در ذهن انقلابیون تداعی نکند. اگر باسیاست باشد می تواند در این قحط الرجال صدا شهرت بیشتری کسب کند و یکه تاز آواز شود.

بیش از این خسته تان نمی کنم ادامه ی سخن باشد برای پست بعدی، در آنجا می خواهم بگویم آقای شجریان!  روزی که به شما گفتند نمی خواهیم ربنای ذبیحی را پخش کنیم کاش به اندازی امروز روشنفکر و چشم و دل سیر بودید که به مدیران رادیو  بگویید شما بی جا می کنید ...


 
 
هشتای دیگر
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳
 

پی نوشت: بابت چاپ این مطلب ، پنج هزارتومان از من دریافت کرد.


 
 
جدول مندلیف ( خاطره ای برای روز معلم)
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

به روز شدن این وبلاگ برای روز معلم جزء قرارهای نانوشته و البته مبارک بنده با مخاطبین گرامی می باشد. اما طرح این نوشته به زمستان امسال برمی گردد که داخل اتوبوس تهران – فردوس برای سلمان دراینی خاطره ی کوتاهی از پدر بزرگوارشان  را نقل کردم و پیشنهاد داد که برای روز معلم در وبلاگم آن را منتشر سازم.

سال شصت و سه مدرسه ی خوب و دوست داشتنی راهنمایی فردوسی با دبیرانی که یکی از دیگری بهتر و همکلاسی هایی که بچه محل بودیم و تقریبا همه سرتا پای همه را گز کرده بودیم. گروهی دیگر هم بچه های خوب روستایی بودند  بخاطر نزدیکی این راهنمایی به بازار مرکز شهر و گیتی نورد .

دوران راهنمایی دوران شیرینی بود. نه  هراس های دوران ابتدایی برآن سایه افکن بود و نه صدای شماره ی معکوس کنکور و آینده را می شنیدم.

مهدی آقای درایتی دبیر علوم کلاس سوم بودند. به نوشته های داخل کتاب هیچگاه بسنده نمی کردند و با انرژی و اشتیاق مباحث خارج کتاب را مطرح می کردند. به گونه ای که سالهای دبیرستان شاگردان آقای درایتی برخی از تعاریف و مطالب را می دانستند واین  موجب تحسین دبیران دبیرستان می شد.

در شروع یکی از فصل های علوم ، جدول مندلیف به صورت تزئینی رسم شده بود اما تحلیل آن  بهیچ وجه جزء سیلابس آن فصل نبود و یا اگر بود  مولفان کتاب، توقع  آن غلظتی که آقای درایتی  طی دو جلسه برای مان تشریح نمودند را هیچگاه نداشتند.

بعد از این دو جلسه و قبل از ورود دبیر به کلاس در هفته ی بعد، حسین خلیل نیا از شوق قافیه سازی بر گوشه ای از تخته ی کلاس این جمله را نوشت: « جدول مندلیف ، بولوف است »

و این جمله ای نبود که آقای درایتی با یک لبخند از آن عبور نمایند. با حالتی برافروخته همین واقعیت را که جدول مندلیف جز سیلابس نبوده و ایشان دو جلسه تمام بر روی آن زمان گذاشته است را بیان داشتند. برافروختگی چهره سفید و شفاف آقای درایتی وضوح بیشتری دارد. هیچکس جرئت جیک زدن را نداشت .

برای شناسایی صاحب خط از ما خواستند که دفترهای مان را باز کنیم. تک تک دفترها را نگاه کردند و پس از یک وقفه ی مرگ آور گفتند : داروغه و افراشته بیرون.

فضا آنقدر دهشتناک بود که یارای آن را نداشتیم که بگوییم ما نبودیم. و از طرفی آنقدر معرفت داشتیم و یا آنقدر احساس مردی می کردیم که مثل بچه های دبستان نگوییم آقا کار ما نیست کار خلیل نیاست.

در بیرون کلاس با هادی داروغه فکرمان را روی هم ریختیم . افاقه ای نکرد. مانند دو بچه گنجشک چشممان به درب دفتر مدرسه بود که الان آقای بهادران ناظم مدرسه به سراغمان می آید.

در همین برزخ به سر می بردیم که در کلاس باز شد و حسین خلیل نیا هم از کلاس بیرون آمد.

پرسیدیم چی شد؟ گفت میخواست درس را شروع کند که چند بار دفترم را بالا آوردم تا یک بار دیگر خط من را هم ببیند ( نحوه ی بالا آوردن دفتر و شیب دادن به آن را در جهت دید آقای درایتی را با دست نشانمان داد)

 حس مردانگی ما را حسین خلیل نیا هم داشت و کتمان موضوع را دور از معرفت دیده بود. از طرفی جگر آن را نداشته بود که به طور مستقیم بگوید کار من بوده. ته دلمان خوشحال بودیم که خوب شد بچه بازی در نیاوردیم.

از ادامه ی ماجرای آن روز چیز زیادی در خاطرم نمانده اما گویا این مردانگی حسین، آقای درایتی را هم تحت تاثیر قرار داده بود. همین را بخاطر دارم که پس از ورودمان یک بار دیگر همان حرف ها و نصیحت ها با لحن آرامتری تکرار شد .

و جمله ی جدول مندلیف بولوف است ، بر روی حسین خلیل نیا ماند.

حسین بعدها در رشته ی دبیری عربی دانشگاه  سبزوار قبول شد . هادی داروغه بعد از سربازی پیش  پدرش که به دکان حجی داروغه معروف است ماند. بعد از وفات پدر ، هادی مغازه را می گرداند. یک عکس از پدر به همراه یک عصا و تسبیح را به دیوار کوبیده است و زیر آن نوشته است : یادگار پدر. هر وقت به دیدارش می روم به دفعات مرا می بوسد و فشار می دهد به آدمهایی که پاتوقشان مغازه ی حجی داروغه است می گوید ای سیدعلی جور مبینه؟ خیله با معرفتیه. و اصرار دارد که نوشابه و کیک مهمانم کند.

اما قسمت جالب داستان را بشنوید:

همین چند سال پیش حسین خلیل نیا را در غروب یکی از روزهای محرم جلو هیات ابالفضلی دیدم و خاطره ی جدول مندلیف را برایش تعریف کردم . مثل یک بمب منفجر شد که خبر نداری بعد از بیست و پنج سال روزی وارد کلاسم شدم ... - نمی دانم کدام پدرسوخته کجا دهن لقی کرده بود که خبرش به بجستان هم رسیده - و روی تخته نوشته بودند : « جدول مندلیف ، بولوف است »

 

 


 
 
شیخ ابوالقاسم خزعلی در فردوس
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

روزنامه های اطلاعات و خراسان ستونی داشتند که در آن برخی از مطالب مندرج در شماره  روزنامه  چهل سال پیش خود را نقل می نمود.

بسیاری از آن مطالب جنبه تحلیلی نداشته و به هیچ وجه موضع امروز روزنامه نبود. بلکه برای آن واگویه می شد که مخاطب فضای جامعه را در چهل سال پیش در همان روزها حس نماید.

بریده ی زیر - و  مطالبی از این دست که ممکن است بعد از این منتشر نمایم-  با همان نیت منتشر شده است و به  خاطر آنکه وارد ورطه ای دیگر نشویم بخش هایی از مطالب را حذف نموده ام.


 
 
زندگی نامه ی آقای فاطری
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳
 

زندگی نامه ی آقای سیدمحمدتقی فاطری فردوسی مدیرمسئول روزنامه ی صدای فردوس

  • آقای سیدمحمد تقی فاطری در سال 1286 هجری شمسی در شهرستان فردوس متولد شد. ایشان فرزند سید محمد علی از نوادگان میرمعزالدین فرزند میرسیدعلی حسینی معروف به میرتونی می باشد. در نوجوانی پدر خود را از دست داد و سرپرستی وی را برادرشان آقای سید محمد معزی بر عهده گرفت.

  • تحصیلات خود را در مدرسه ی علمیه ی فردوس آغاز کردو نزد علمای آن زمان تا آنجا که ادامه ی تحصیل در فردوس میسر بود، علوم معمول را فراگرفت. سپس برای ادامه ی تحصیل عازم مشهد شد و به ادامه ی تحصیل در مدارس نواب و میرزاجعفر پرداخت.

  • همزمان با تاسیس دانشگاه تهران، در دانشکده ی معقول و منقول ثبت نام کردو در سال 1315 به همراه اولین دانش آموختگان دانشگاه تهران ، فارغ التحصیل شد.

  • در همان سال به استخدام وزارت فرهنگ درآمد و به بیرجند اعزام شد و حدود دوسال در دانشسرای مقدماتی و دبیرستان بیرجند به تدریس پرداخت.

  • سپس به خدمت نظام وظیفه فراخوانده شد و دوره ی وظیفه ی عمومی را با درجه ی افسری در تهران سپری کرد.

  • پس از پایان دوره ی وظیفه ی عمومی، خدمت خود را در سمت مدیر مدرسه ی ادب  تهران ( پشت مسجد سپهسالار کوچه ی نظم الدوله ) ادامه داد. در این زمان در بین مردم محل به آقای مدیر شهرت یافته بود. و درسال 1344 به تقاضای شخصی بازنشست شد.

  • با تشکیل انجمن فارغ التحصیلان دانشکده ی معقول و منقول در سال 1324 آقای فاطری دبیری انجمن مذکور را برعهده داشت . دوره ی مذکور همزمان با فعالیت گسترده ی حزب توده در وزارتخانه ها و سازمان های دولتی بود. ایشان به پیشنهاد آقای مهندس مهدی بازرگان و با همکاری تعدادی از تحصیل کردگان متدین اقدام به نشر جزوه ای با عنوان «دین و دانش» نمود که به رایگان توزیع می شد.

  • در سال 1330 کاندیدای مجلس شورای ملی از حوزه ی انتخابیه ی طبس ، فردوس و گناباد شد اما آرای لازم را کسب نکرد.

  • همزمان با اعلام آزادی مطبوعات از طرف مرحوم دکتر مصدق، آقای فاطری نامه ی صدای فردوس را راه اندازی کردکه تا آبان 1332 بطور مرتب منتشر شد و سپس متوقف گردید (بعد از کودتای 28 مرداد)

  • در دوره ی مذکور ایشان عضو هیات منصفه ی مطبوعات کشور بود.

  • بعد از انقلاب اسلامی نیز روزنامه صدای فردوس چند نوبت منتشر شده است.

  • تولیت موقوفه ی صفویه و پی گیری امور مربوط به برگرداندن میاه بلده به حالت اولیه که با حکم حاکم شرع وقت – مرحوم فردوسی پور- صورت گرفت.

  • وفات شهریور 1379 دفن در مشهد حرم امام رضا 

  •  

  • .

  • .

 


 
 
اول مهرماه یکهزار و سیصد و بیست و یک - صدای فردوس
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢
 

شمارگان تصاویری که از آقای فاطری در خاطرم مانده اند زیاد نیست اما همان ها از خاص بودن ایشان چه در ماهیت و چه در نزد دیگران حکایت دارد .

 نخستین و آخرین باری که دیده ام پدرم دست کسی را ببوسد صبح یکی از روزهای نوروز بود در منزل آقاسید محمد مهدی زاده . آن سال روزهای نوروز یخبندان بود و آقای فاطری با لحن کتابی ویژه ی خودشان در تحلیل آن گفتند : دو چیز است که شاید دیر بیاید اما از آخر می آید . یکی سرمای زمستان و دیگری حقوق دیوانی.

(اینکه گفتم پدرم را ندیده ام که دست کسی را ببوسد نه نشانه ی کبر پدر بلکه بخاطر آن بود که از زمانی که من بخاطر دارم کسی بزرگتر از او در میان زندگان فامیل حضور نداشت و همان روز دریافتم که آقای فاطری مهتر قوم است)

یا زمانی که قرار بود ایشان سر راه ، نمازشان را در خانه ی ما بخوانند از مراقبت خانواده در باره ی مکانی که برای نماز خواندشان آماده کرده بودند .

و این که به شرط حضور، خطبه ی عقد بچه های فامیل را جاری می ساختند. که این مورد برای ما بچه تر ها عجیب به نظر می رسید. چه اینکه آن سالها به همراه سردفتر یک شخص روحانی خطبه را می خواند و اینکه یک شخص کت شلواری اتو کشیده عربی بداند آن قدر که دو نفر به هم محرم شوند برایمان تازگی داشت.

آقای فاطری را به یک چیز دیگر هم می شناختند. تولیت آب صفویه و همین موجب شده بود که اندک گروهی از بچه میرزاها و کسانی که سهم خواهی بیشتری از آن داشتند گلایه مند ایشان باشند . چرا که ایشان مقید به تقسیم آب براساس وقف نامه بود ولو آنکه مقداری از سهم افراد قوم کم و به ایتام و سادات و علما  ... منتقل شود. (اطلاعاتم در این موارد دقیق نیست اما عادتم آنست که وقتی اراده ی نوشتن می نمایم هرآنچه را که در موضوع  بدانم باید بر کاغذ روان سازم)

باری از سال 69 که وارد تهران شدم اگر حسب اتفاق یکی از روزهای عید غدیر یا فطر در منزل فامیل بودم به همراهشان راهی خانه ی  آقای فاطری می شدیم. منزل قدیمی بزرگ در سه راهی یوسف آباد کوچه ی افتخار . که هنوز هم هر صبح  که در مسیر اداره از جلو کوچه عبور می نمایم سرم را لحظه ای برمی گردانم اما هیچ گاه به آن صرافت نیافتادم که از داخل کوچه بگذرم و ببینم آیا خانه سرجایش مانده یا هر که آمد عمارتی نو ساخت...

چیزی که جلب توجه م می کرد واژگانی بود که ایشان و خانمشان بکار می برند . اینکه به وعده صبحانه بگویند لقمه الصباح و اینکه در محاوره ی معمولی هم به آسانی  آیه ویا سخن بزرگی را بیاورند.

هنوز وارد موضوع اصلی این نوشته که نامه ی  صدای فردوس باشد نشده ام و ممکن است خوانندگان نا آشنا را گیج ساخته باشم . اما خواستم رابطه ی مختصری با نویسنده این نشریه که در دو دوره از تاریخ منتشر شده است پیدا کرده باشیم

دوره ی اول آن مهرماه سال 1321 بوده است (عدد 1231 که در بالای آن آمده است و خواهید دید اشتباه چاپی ست) و دوره ی دوم سال 1359 . وجه اشتراک این دو دوره یک چیز است و آن آزادی مطبوعات.

دوره دوم را بنده نیز کمی بخاطر دارم که دو تا از بچه های فامیل در چهار راه شهربانی آن را می فروختند و من هم در کنارشان. پاسبانی که بیرون مخابرات کشیک بود صدایمان زد و توضیح می خواست که به چه حزبی وابسته ایم !

در همان سالهای دانشجویی زمانی که از تهران راهی فردوس بودم آقای فاطری شماره هایی از نشریه را به همراه یک نامه برای آقای ضامنی اداره ی ارشاد فردوس ارسال داشتند.

یکی از نوشته هایی  را که برایم جالب بود کپی گرفتم و در یک مهمانی در حضور پدرم خواندم . مطلب به قلم مرحوم سید محمد معزی (برادر آقای فاطری ) در نقد یکی از آدمهای معروف فردوس بود که پدرم با عصبانیت از من خواست این مطالب را جایی نخوانم که پشت دو نفر مرده حرف زدن صحیح نیست...

نسخه هایی را که برای اداره ارشاد بردم بر اثر سهل انگاری شان ناپدید شده است .

از روزهای اول این وبلاگ درصدد بودم که به محض یافتن یک یا چند شماره قسمت هایی از آن را در وبلاگ قرار دهم. تا اینکه خوشبختانه در همین چند روز گذشته به همه ی آنچه در سالهای 1321 منتشر شده است دست یافتم.

یک مجلد دوخته شده با نخ و سوزن به دست خود آقای فاطری که نزد پسر عمه ام آقای سید کمال معزی بود و دو سالی می شود که قولش را داده بودند که از میانه انبوه کاغذ های انباریشان برایم پیدایشان کنند. به همراه چند عکس قدیمی.

مانند یک جراح نخ ها را شکافتم و قسمتهایی را که موریانه ها جدا کرده اند را مرمت کردم و پروژه طاقت فرسای اسکن را انجام دادم. اما ته دلم شادمان بود که اگر این کار نمی شد بعد از ما کسی از وجود نشریه ای با نام و موضوع فردوس آن هم در سال 1320 با خبر نمی ماند.

همان روز از آقای معزی قول گرفتم که با قلم خودشان در مورد آقای فاطری و نشریه برایم بنویسند و در نوبت بعد به همراه عکس آقای فاطری تحویلم دهند. تا زمانی که بساط آن چلو کباب آماده شود. این مختصر نان و سبزی را به عنوان ته بندی از من بپذیرید.

 

 

 

 

.

 


 
 
پرسش شرعی
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
 

- آرمین: اگه دو تا دختر که دو قلو هستند و مث همند یکیشون ازدواج کنه . اون یکی خواهره باید جلو شوهر خواهرش با حجاب باشه؟

- من : آره خب

آرمین : آخه شوهر آخره کپ کپ اونو دیده دیگه بدبختا. افتضاحه.


 
 
رونمایی تابلو limit of tarakhos در قم
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
 

درود، عرض بنده در حال حاضر آن نیست که چرا این تابلوها نصب شده . عرضم آن است که مراسم رونمایی چه ارزش افزوده ای دارد؟

مطالب و عکسهایی را که از سایتها دانلود کرده ام را بخوانید و ببینید (دست کم جاهایی را که قرمز نموده ام ) و در ادامه عرض مختصر بنده و التماس دعا برای بهبود اوضاع مملکت.

***

قم- ایرنا- تابلوهای حد ترخص و مسافت شرعی شهر مقدس قم روز پنجشنبه در آیینی با حضور استاندار و مسوولان استانی رونمایی شد.

 

به گزارش ایرنا، رییس مرکز موضوع شناسی احکام فقهی در این آیین گفت: کار پژوهش و تهیه و اجرای تابلوهای حد ترخص و مسافت شرعی شهر قم حدود یک سال به طول انجامید.

حجت الاسلامˈمحمدحسین فلاح زادهˈ افزود: پس از جمع بندی فتاوای مراجع تقلید در گروه عبادات مرکز موضوع شناسی احکام فقهی، کار میدانی با حضور12 نفر از علما و فضلای حوزه های علمیه قم و مشهد صورت گرفت.

وی با اینکه حد ترخص برای مسافران یکهزار و 350 متر است، گفت: ملاک در این موضوع، ناپدید شدن درخت ها، برج ها و کارخانه ها نیست بلکه ناپدید شدن خانه های مردم است که این کار با دقت هرچه تمام تر صورت گرفت.

فلاح زاده ادامه داد: در نهایت صورتجلسه کارهای اجرایی و پژوهشی به دفاتر مراجع تقلید تقدیم و سپس کار اجرایی تهیه طرحها و تابلوهای مخصوص براساس اصول پذیرفته شده پلیس راهور با ارائه الگوهای مختلف به تصویب رسید.

وی با اشاره به تلاش شهردار قم برای تامین بودجه تهیه و نصب تابلوهای حد ترخص و مسافت شرعی گفت: از هشت راه اصلی قم تاکنون، این تابلوها در دو راه اصلی نصب شده و در آینده ای نزدیک شش راه اصلی دیگر به این تابلوها مجهز می شود.

تابلوهای حد ترخص قبلا در استانهای خراسان رضوی ، یزد و کرمان نیز نصب شده است. 

 

عرایض بنده:

  • روزگاری که آیین رونمایی وارد قاموس این مملکت نشده بود، بسیاری از کارها بدون رونمایی انجام شد و آب از آب تکان نخورد.
  • به احوال مملکتی باید گریست که استاندار یک استان و مسئولین یک شهر ساعت ها وقت خود و ملازمان خود را صرف برداشتن پرده ای از روی یک تابلو می نمایند و برای این کار بنرها چاپ می شود تیم عکاسی و دیگران هم بسیج می شوند. (عکسهای بیشتر را می توانید در سایتها ببینید).
  • مرکزی وجود دارد به عنوان مرکز موضوع شناسی احکام فقهی ، که این مرکز خود دارای چند زیر مجموعه می باشد که یکی از آنها گروه عبادات است. این مرکز لابد دارای دفتر دار . کارشناس . بایگان و راننده نیز می باشد. تصور بفرمایید قیافه ی خانواده ی عروس خانم را :قا زاده چه کاره هستند؟ - مسئول دفتر گروه عبادات مرکز موضوع شناسی احکام فقهی.
  • جمع بندی فتاوا ! آنچه را که اینجانب به خاطر دارم آن است که فتاوا را نمی توان جمع بندی نمود. و هر که باید از مرجع خویش تقلید کند  مگر آنکه مشکل ترین را انتخاب نمایند (آنهم در احتیاط واجب ...)
  • پرسش دیگر آنکه : مگر با بزرگ شدن شهر ها حد ترخص آنها جابجا نمی شود؟ مثلا اگر هفته های بعد یک خانه در کنار آخرین خانه بنا شود - که امری بسیار محتمل است- این تابلو نباید به اندازه ی همان خانه جابجا شود؟

 


 
 
پشتش هم هست
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
 

سیاهه سفارش ترقه ی چهارشنبه سوری آرمین .

حق سفارش تا سقف سی هزارتومن داشت به همین خاطر زمانی که قیمت ها را با چند سال پیش مقایسه می کرد از خجالت مسئولین دولت دهم و برخی دیگر هم در آمد.

از خجالت بنده هم که برای خرید سقف تعیین کردم ، به نوعی دیگر درآمد، قرار شد لیست زیر را من تهیه کنم اما اگر بعدا با پول خودش علاوه بر لیست زیر بخواهد ترقه بخرد،  نباید کاری به کارش داشته باشم.

اما نکته ای که شاید موجب انبساط خاطر شما خواننده گرامی شود ، آن است که کاری کرده که خواننده از هر سوی برگه شروع به خواندن کند، خدای ناخواسته پشت برگه را از قلم نیاندازد.

 

 

 

 

 


 
 
فرهنگ خودی
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳٩٢
 

چندی پیش ایمیلی را دریافت داشتم که پیوست آن یک کتاب اسکن شده بود با عنوان «جامعه شناسی خودمانی»، که در آن خورده فرهنگهایی از ما نقد شده بود.

مطلب زیر را که خواندم بخش هایی اندک را که از آن کتاب خوانده بودم تداعی شد.

 

به گزارش مشرق، مقام معظم رهبری حضرت آیت الله امام خامنه ای (مدظله العالی) در پاسخ به استفتاء رئیس ستاد نماز جمعه تهران حجت الاسلام سید یدالله شیرمردی درباره اقامه نمازجمعه در مصلای تهران و برگزاری نمایشگاه ها در مصلی، در حالی که خود نماز جمعه به این مکان نیاز دارد؛ فرمودند: «اقامه نماز جمعه در مصلی یادشده مقدم بر سایر امور است و اگر برپایی نمایشگاه ها مزاحم با نمازجمعه باشد جایز نیست.»

متن استفتاء رئیس ستاد نماز جمعه تهران و پاسخ مقام معظم رهبری(دام ظله العالی) بدین شرح است.

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر مبارک ولی امر مسلمین جهان حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (دام ظله)

السلام علیکم و رحمة الله و علی عبادالله الصالحین

احتراماً؛ با توجه به اینکه مصلای بزرگ امام خمینی (ره) به فرمان امام راحل عظیم الشان(ره) و حمایت‌های حضرتعالی احداث گردیده است و با عنایت به اظهارات رئیس محترم شورای سیاستگذاری ساخت مصلی مبنی بر آمادگی بیش از پانزده ساله شبستان این مصلی جهت برگزاری نماز جمعه، رضایتمندی گسترده نمازگزاران متدین و مردم انقلابی از برگزاری نماز در مصلی، استقبال بیش از پیش مردم خصوصا قشر جوان و رفع بسیاری از مشکلات نمازگزاران از جمله ترافیک بسیاری از خیابان های اطراف دانشگاه، سردی هوا و مزاحمت صوت جهت همسایگان، در حالیکه مدیر عامل محترم مصلی اعلام نموده است که نمازجمعه به جهت برگزاری نمایشگاه‌های مختلف به دانشگاه تهران انتقال پیدا کند، سوال ما از محضر آن مرجع عظیم الشان جهان اسلام و رهبر و مقتدایمان این است که:


1- با توجه به اینکه ساخت مصلی اساساً به منظور برگزاری نماز جمعه بوده است و دانشگاه تهران محلی موقتی و به صورت اضطرار بوده است؛  آیا برگزاری نمایشگاه ها در مصلی، در حالی که خود نمازجمعه به این مکان نیاز دارد؛ جایز است؟ و نیز، آیا در حالیکه امکان استفاده از مصلی جهت ترویج نماز جمعه و فرهنگ نماز وجود دارد؛ استفاده از آن در موارد غیر مجاز است؟

بسمه تعالی

اقامه نماز جمعه در مصلی یادشده مقدم بر سایر امور است و اگر برپایی نمایشگاه ها مزاحم با نمازجمعه باشد جایز نیست.

***

- چیزی که در اغلب استفتاتات و کسب تکلیف ها چشم نمایی می نماید آن است که پرسش کننده موضع خود را در حین پرسش مشخص می نماید. همین استفتا را چنانچه قرار باشد طرف مقابل بپرسد، شاهد تعابیر و عبارات دیگری بودیم. این یکی از ایرادهای ماست.

- عادت داریم همیشه صفات را ردیف کنیم : به جای رضایتمندی نمازگزاران می نویسیم: رضایتمندی گسترده نمازگزاران متدین و مردم انقلابی.

- خصوصا قشر جوان ، مشکل قشر جوان با دانشگاه تهران چه بوده؟

- و از آن مهمتر ، بعد از این همه سال به اینجا رسیده ایم که مزاحمت صوت جهت همسایگان فراهم می شود؟ !  اگر از همین جناب چند سال پیش در مورد مزاحمت صوت می پرسیدیم هزار و یک شاهد و دلیل آورده بود که هیچ مزاحمتی نداریم.



 
 
گواهینامه رانندگی با دوچرخه ی پائی
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢
 


 
 
مرگ تدریجی یک گویش - قسمت دوم
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳٩٢
 

قسمت دوم حرفهایم را با ترجمه یک شعر آلمانی آغاز می کنم:

کودکان شوخی شوخی سنگ می زنند اما قورباغه ها جدی جدی می میرند

روزگاری که بدون مبنای علمی و بدون فکرآنچنانی و تامل ، آموختن گویش تهرانی را به فرزندانمان با این شیوه ی نادرست در دستور کارمان قرار دادیم توجه نداشتیم که باعث دو کاستی شده ایم. 

***

کاستی اول آنکه بخاطر آنکه چند صباحی زودتر فرزندمان تهرانی صحبت کردن را بیاموزد ، مقدمه ی مرگ تدریجی گویش فردوسی را فراهم آورده ایم

دوستی در پست پیشین پیام گذاشته که نگران نباشید همین بچه هایی که تهرانی حرف می زنند توانای فردوسی حرف زدن را هم دارند.

بگذارید فاز های مختلف این رویه را مرور کنیم.

فاز اول: پدر و مادر با یکدیگر فردوسی حرف می زنند اما با فرزندان تهرانی : در این حالت بچه ها کاملا فردوسی می دانند گر چه خود فردوسی حرف نمی زنند اما قادر به حرف زدن نیز هستند.

فاز دوم : همین بچه ها ازدواج می کنند:

حالت اول : ازدواج با غیر فردوسی ، در این حالت با همسر و فرزندان خود تهرانی حرف خواهد زد و بچه ها ، فردوسی را خیلی کم و ناقص و به صورت فانتزی می دانند.

حالت دوم:  ازدواج با فردوسی ، این زوج از نسلی هستند که فردوسی می دانند اما تهرانی حرف می زنند. گوش بچه هایشان در حالتی فردوسی  را خواهد شنید که به عنوان مثال مادر بزرگ یا پدر بزرگشان شان با یکی از عموها خاله ها دایی ها و عمه های پدر یا مادرشان حرف زده باشد. به بیان دیگر در حالت نادری که مکالمه ی  آدم های دو نسل پیش را بشنوند و دیگر هیچ. (فراموش نکنیم که مادر بزرگ و پدر بزرگشان با پدرمادرشان تهرانی حرف می زنند)

به بیان دیگر گویش فردوسی به دو علت در حال میرا شدن است : الف) : ازدواج با غیرفردوسی : این حالت اجتناب ناپذیر بوده و در تمام عالم هم در حال وقوع است. همانگونه که اگر یک شیرازی با یک مشهدی ازدواج کند فرزندانشان تهرانی حرف خواهند زد.

ب) : غیر فردوسی حرف زدن  والدین فردوسی با بچه هاست که اجتناب پذیر می باشد.

***

 

کاستی دوم: پدر و مادر فردوسی تنها با حذف کلمات فردوسی و صرف نمودن افعال به صورت فارسی فکر می کنند که بچه هایشان به تمام و کمال تهرانی را آموخته اند و از آنجایی که این فکر تا حد زیادی مثلا 85 درصد درست است. فرزندانشان دیرتر متوجه آن 15 درصد باقیمانده خواهند شد . در صورتی که اگر کسی از یک زمان مشخص در فضای واقعی قرار گیرد گرچه ممکن است در زمانهای آغازین بیشتر از گروهی که با 85 درصد گلیم خود را از آب می کشد سختی ببیند اما در دراز مدت خیلی بهتر از او تهرانی حرف خواهد زد.

این واقعیت در مورد سایر زبانها نیز وجود دارد. چنانچه دو نفر که یکی انگلیسی دست و پا شکسته می داند و دیگری هیچ انگلیسی نمی دانند از ایران راهی لندن شوند. پس از گذشت چند سال دومی بهتر و روانتر و درست تر انگلیسی خواهد گفت.

در واقع گروه دوم می داند که نمی داند اما گروه اول فکر می کند که کامل می داند.

 

بگذارید چند مثال هم بزنم :

واژه فردوسی                    تهرانی شده ی نادرست                  برگردان درست تر

بیاخیمه؟                          خواهی آمد؟                                میای؟

م هوجای تلفن عمومیم        من اونجای تلفن عمومی هستم!!!         من کنار تلفن عمومیم

بلد نیم                           یاد ندارم                                    بلد نیستم

هندونه  بشکن                هندونه رو بشکن                           هندونه رو قاچ کن

 (اعتراف : این را  بنده حقیر پس از 23سال زندگی در تهران تازه فهمیدم)

مرغمه تخم کی              مرغمون تخم کرد                          مرغمون تخم گذاشت


 
 
مرگ تدریجی گویش ها
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
 

 

(این نوشته شامل مثال های گویش فردوسی است اما ماهیت موضوع کم و بیش در مورد دیگر شهرها و روستاهای ایران مصداق دارد.)

 

ماجرا از آنجا آغاز شد که از حدود بیست و پنج سال پیش برخی از خانواده های فردوسی از همان روزهایی که بچه دهان باز کرد با او با گویش تهرانی سخن گفتند. این خرده فرهنگ ابتدا در خانواده هایی که مادرشان فرهنگی یا کارمند بود شکل گرفت اما دیگر خانواده ها هم از این دگردیسی وانماندند. در این فقره بین سطوح مختلف جامعه آن روز تفاوتی نبود. اصیل و نوکیسه ، ندار و دارا مذهبی و لامذهب ، ضدانقلاب و انقلابی تقریبا به یک میزان در این انحراف سهیم بودند. گر چه سر آن نداشتند که از دیگران پیشی بگیرند اما کوششان آن بود که از کسی عقب نمانند.

دلیل شان آن بود که پس فردا بچه شان می خواهد سر از مشهد و تهران در بیاورد و باید بتواند که خوب صحبت کند. که اتفاقا همین یک دلیل هم نادرست است و نتیجه وارونه می دهد.

این را در ادامه ی این نوشته خواهم آورد.

بگذارید برای کوچکترها و خوانندگان ارجمند غیر فردوسی بگویم در روزگار ما داستان به چه گونه  بوده است.

تا پیش از ورود به مهد و آمادگی و دبستان ، تقریبا همه جا به گویش فردوسی که زبان مادری مان است حرف می زدیم. به محض ورود به مهد باید با مربی مهد با گویش تهرانی حرف می زدیم. مشکلی نبود. همه مثل هم بودیم و اگر دست برقضا تک و توکی غیر فردوسی میانمان بود بازهم این تفاوت در لابلای دلمشغولی های بیشمار آن سالها مستهلک می شد. 1

در سالهای پایانی دبستان گاه و ناگاه برخی از تفاوت ها  نمود پیدا می نمود . کسانی که مادرشان را مامان خطاب می کردند مورد تمسخر آنهایی که مادر را ننه یا مدر صدا می زدند قرار می گرفتند.

سالهای راهنمایی و دبیرستان حکایت دیگری داشت : دبیرانمان تهرانی سخن می گفتند ولی ما فردوسی حرف می زدیم. در همین سالها متوجه قوز بالا قوز دیگری هم شدیم . اینکه در همین شهر خودمان هم گویش های مختلفی وجود دارد بخش ها و روستاهای پیرامون پیش کش.

چالشی که از سال های پیش بوده و هنوز هم بارقه هایی از آن را می بینیم. محله های فردوس قدیم ، میدان ، طالار ، کرگوو (عنبری) ، سردشت ، پایین شهر (سادات) ، بازار هرکدامشان گویشی داشتند که در این میان گویش محله های پایین شهر و سردشت شاخصه های بیشتری داشت. پدرم تعریف می کرد که آن سالها آموزگارشان بخاطر آنکه مرافعه ی بچه های محله ها را سر و سامانی دهد کلام هر یک را بر روی تخته می نوشت و آنرا که نزدیک تر به فارسی بود مشخص می کرد.

این یک جدال پایان نیافتنی ست و هر یک گویش خود را زیباتر می داند.

برخی از دبیران دوره راهنمایی و دبیرستان فردوسی سخن می گفتند و برخی برخورد دوگانه ای داشتند در زمان درس ، تهرانی و در خارج از موضوعات درسی فردوسی. تمام بچه ها به گویش مادریشان سخن می گفتند مگر آنکه حسب مورد کسی غریبه بانشد و یا اینکه در دوران کودکی خود در فردوس زندگی نکرده باشد که این گروه نیز به مرور به سلک گروه غالب می پیوستند.

سالهای میانی این دگر دیسی را نمی دانم آشفته بازار سخن گفتن در مدارس چگونه بوده اما امروز به گمانم کسی در داخل مدارس و یا بهتر است بگویم در مجامعی که گروههای سنی زیر 25 سال در آن غالب هستند فردوسی سخن نمی گوید.

همه ی بچه های فردوس فردوسی را می دانند . و تا حدود بسیار زیادی هم می توانند به آن سخن بگویند اما گاهی جرئتش را ندارند و به قولی راحت تر هستند که تهرانی حرف بزنند.

این کودکانِ آن سالها به مرور نوجوان و جوان شده اند و اولین گروهشان الان زاد و ولد هم نموده اند و برخی از آنها همسرشان هم مثل خودشان سخن می گوید روشن است که به طریقه ی اولی با همسرشان  تهرانی گفتگو می کنند.

گمان نمی کردم مقدمه ی کلامم اینقدر طولانی شود و به اصل مطلب نرسیده شما خواننده گرامی را خسته کرده باشم. باقی کلام باشد برای روزهای بعد.

 

شب چله تان فرخنده باد.

 

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

1  اینجا جریان کوچک را به خاطر آوردم : همین دو سال پیش سرکار خانم اقدس قریشی مربی محترم آمادگی مان برای خواهرم تعریف کرده بودند که علی شما معمایی را طرح کرد که یک خروس می خواد تخم بذاره یک جایی پنبه است و یک جایی « خلاشه » و یک جایی هم خاک ... ) - همین مثال نشان می دهد آن سالها برخی واژگان فردوسی را به غلط با تغییر یک یا دو حرف به زعم خودمان فارسی می کردیم- و هنوز هم به درستی نمی دانم معادل خلشه چه می تواند باشد؟ خاشاک ؟ خس و خاشاک ؟ ته مانده شاخ و برگ خشک شده درخت؟ نوعی هیزم که از درخت تهیه می شود؟ خس و خاشاک؟


 
 
بزرگترین دومینوی جهان اسلام
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢
 

در خبر شبکه سراسری جمهوری اسلامی دیدیم که بزرگترین دومینوی جهان اسلام با موضوع « محرم » در دانشگاه بیرجند به نمایش درآمد.

یک : دانشگاه ؛ واژه ای که زمانی منزلت داشت .  آذرشریعت رضوی و مجید شریف واقفی (هر چه که بودند) روزی که آذر شریعت رضوی و مجید شریف واقفی شدند و ماندند سن و سالشان درست همین سن و سال دانشجویان دانشگاه بیرجند بود.

سال چهارم دبیرستان که بودیم برای دهه فجر باید هر کلاس دست کم یک روزنامه ی دیواری تهیه می کرد. آقای شعیبی رئیس دبیرستان یک تنه  ایستاد که بچه های کلاس چهارم کارهای واجب تری دارند. حال روزنامه دیواری را مقایسه کنید با دومینو.

با افتخار بیان شد که 14 دانشجو 36 ساعت کار بر روی این دومینو انجام داده اند یعنی 504 ساعت آن هم در بهترین روزها و ساعت های ترم. دریک دانشگاه دولتی که با پول نفت بچه های کمی آن طرف تر، روستاهای چاه طالب و چاهنو اداره می شود.

دو: ممکن است بگویید نشاط ، تفریح ، خنده ، تمرکز اعصاب در لابلای درس لازم است . عرض می کنم .

موضوع دومینو « محرم » بوده است ! و در گزارش آمده که در این دومینو مشک پاره شده است . خیمه های امام حسین به نمایش درآمده . یعنی یک چشم دانشجویان باید خون باشد و یک چشمشان اشک.

استفاده از دومینو برای آئین عزا مانند آن است که در ختم پدرمان چیس و پفک خیرات کنیم. ماهیت دومینو شادی و طرب و تحرک است . هم مسلکان با سپاه یزید باید برای پاره شدن مشک و آتش خوردن خیمه ها دومینو بسازند. زمانی که هر چیزی سرجای خود بود. برای محرم سیاه می پوشیدند و گل به سر و صورت خود می مالیدند. نمی دانم همزمان با نمایش دومینو مدعوین به جای کف زدن به سینه زنی پرداخته اند یا نه و هیجانشان چگونه تخلیه شده است.

سه : صرف اینکه در چیزی «ترین» باشیم مایه ی مباهات نیست . حتی اگر در کتاب گینس هم ثبت شود. مهم آن است که در چه چیز ترین باشیم. اینکه بزرگترین دومینو را بسازیم نشانه نبوغ مان نیست . نشانه بی برنامه گی بی هدف بودن و بی کاربودمان است.

چهار: گیریم که بسیج و مسئولین دانشگاه بیرجند عقلشان نرسید و یا اینکه خواسته اند نامی از دانشگاهشان بلند شود. آقای عزت الله ضرغامی چرا ذوق کرده و این خبر را در اخبار سراسری خود پراکنده است؟

پنج : در دهه ی شصت که در حال جنگ و تحریم بودیم ، یکی از قطعات مصرف شدنی قطار به اتمام رسیده بود و امکان تهیه آن از خارج از کشور وجود نداشت. در همین دانشکده متالورژی خودمان دکتر پورآذرنگ و دکتر ناطق آستین ها را بالازدند و به همراه دانشجویان آن زمان، در آزمایشگاه متالوگرافی و عملیات حرارتی، آلیاژ را ساختند و سپس تولید انبوه شد تا قطارهایی که از مشهد و تهران رزمندگان را راهی اهواز می کردند لنگ نمانند.

دوربین تان را ببرید سراغشان و از آن گزارش تهیه کنید.


 
 
شمایی که سواد داری !
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢
 

رئیس جمهور امروز در پیامی از حضور مردم ایران در مراسم ایام محرم قدردانی کرد.

همین ساعت پیش در وبگردی شبانه ام به عکسی برخورد نمودم که یک جهانگرد سوئدی در سال 1284 شمسی از مراسم نخل گردانی در طبس خودمان برداشته بود.

غرض آنکه حضور مردم در مراسم محرم به اینکه کدام فرقه و گرایش روی کار باشند یا نباشند ربطی ندارد. و  این آئین جزء مراسم حکومتی و به طریقه اولی دولتی به حساب نیامده است. اینکه مقام دولتی یک کشور از حضور مردم در چنین مراسمی تشکر نماید به زعم نگارنده هیچ فایده ، پیام و شان نزولی ندارد و تصور نمی کنم در سالهای اخیر هم مسبوق به سابقه باشد.

جماعتی که در مراسم شرکت کرده اند اگر رئیس جمهور تشکر بکند یا نکند باز هم در مراسم شرکت می کنند و اگر هم شرکت نکنند بخاطر پیام رئیس جمهور نخواهد بود. اصولا رئیس جمهور صاحب این مراسم نیست. 

در نگاه نخست حدسم آن بود که آقای روحانی خواسته حرف جدید یا پیام خاصی را به مخاطبین خود برسانذ اما چیزی به عقلم خطور نکرد.

بند نخست پیام چنین است:

«محرم و عاشورا روز پیوند زمین و آسمان و کربلا نقطه زمینی این اتصال و حسین بن علی علیه‌السلام و یاران باوفایش محور تحول عظیم در تاریخ بشریت‌اند که با فداکاری و شهادت، افق‌های نوینی را فراسوی نگاه مادی بر جهانیان عرضه نمودند.»

جناب روحانی ، شما حالا رئیس جمهور هستید . تک تک واژگان پیامهای تان باید حساب شده و قابل دفاع و اثبات باشد و اندکی با انشاء یک شاگرد مدرسه ای متفاوت باشد.

- محرم روز نیست.

- اگر کسی بگوید زمان پیوند زمین با آسمان لحظه ی معراج پیامبر بوده چه پاسخی دارید؟

(اصلا حالا که هر که به هرکی شد بنده می خواهم بگویم اسم آن نقطه غدیر است نه کربلا چرا که آیه اکمال دین برای آن واقعه نازل شده است . چرا که امامت از آن روز و آن مکان آغاز شده و هزار و یک دلیل دیگر!)

- حتی اگر صرفا بخواهیم از منظر تفکرات شیعی به همه چیز نگاه کنیم، « محور تحول عظیم در تاریخ بشریت » امام زمان می باشد و آن تحول هنوز واقع نشده است. و اگر از منظر وسیعتر ادیان به موضوع نگاه کنیم محوری را که گفتید لابد پیامبران الهی خواهند بود.

برای وصف امام حسین واژگان بهتر و مناسب تری وجود دارد و نسبت ندادن « محور تحول عظیم در تاریخ بشریت» نقیصه ای برای ایشان نیست.

آقای روحانی ، مردم روزهای آخر گوششان شنوا نیست.

و حرف دیگر اینکه ممکن است همین پیام هزار و یک حکمت و فایده داشته باشه که به گمان نگارنده نرسیده باشد. چنین بادا

 


 
 
لودگی
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
 

ذوق سرشار گردانندگان مراسم سیزدهم آبان منتج به تولید آگهی ترحیم رئیس جمهوری آمریکا شد. عکس ها را ببینید:

می توان اعتنایی به این کار بی ارزش نداشت و ممکن است خیلی از شما مخاطبین محترم هم بر همین عقیده باشید. می توان هم موضوع را از وجوه مختلفی بررسی کرد. 

آنچه بنده در این مختصر می خواهم بگویم آن است که حتی هجویات و گده هم نباید بر پایه تناقض استوار باشد. تناقض هایی نظیر:

اگر مجلس مرگ اوباما پایکوبی و سرور است و از سوی دیگر صاحبان آن مستکبرین جهان هستند باید بگویم اوباما انسان خوبی بوده است که مستکبران در مرگ وی شادمانی می کنند.

اگر این اتومبیل به طور نمادین مربوط به صاحبان مجلس (مستکبران جهان) می باشد . عکس رهبر ایران بر روی آن چه محلی دارد.

چنانچه خاطرتان باشد چند سال پیش هم ذوق آقایان گل کرد و در مراسم دوازدهم بهمن ماکت مقوایی از امام خمینی ساختند و در فرودگاههای کشور از هواپیما فرود آوردند . روز اول به این صنعتشان آفرین گفتند ولی در ادامه که با انتقاد دوست و دشمن مواجه شدند. هیچکس مسئولیت آن را نپذیرفت و صدای کی بود کی بود من نبودم ... سر دادند. این داستان آن واقعه را هم تداعی می نماید.


 
 
معادله ی ساده
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
 

در شطرنج با آرمین همیشه من زمان کم میارم.

ازش پرسیدم تو چرا هیچ وقت زمان کم نمیاری؟

گفت چون تو زیاد فکر می کنی منم همون وقت فکر می کنم . ولی اگه تو کم فکر کنی دیگه من مجبورم زمان بیشتری بذارم.


 
 
طومار
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢
 

دولت محترم تدبیر و امید

با سلام

اینجانبان اهالی محترم استان خراسان جنوبی در راستای تحقق عدالت اجتماعی و برخورداری آحاد مردم ایران از همه ی مواهب طبیعی خواستار آنیم که با الحاق بخشی از کویر لوت واقع در نواحی جنوبی این استان و  نیز شهرستانهای بم – جیرفت – کهنوج – بافت – میناب و جاسک به استان خراسان جنوبی ترتیبی اتخاذ فرمایید که مردم این استان به آب های آزاد راه پیدا نمایند.

 

پی نوشت:

پس از درج این مطلب ، دریافتم که خوانندگان ارجمندی که این روزها خرج خود را از اخبار جاری سوا کرده اند - که تصمیم به جایی ست - مراد بنده از درج این مطلب را نگرفته اند . چنانچه حوصله ای بیش از خواندن این مختصر دارند. اینجا را ببینند.


 
 
پسر کو ندارد نشان ...
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢
 

همین الان به آرمین گفتم می دونی اینکه تعداد آدمهای روی زمین زوج یا فرد باشه به من بستگی داره؟

گفت به من هم بستگی داره چون که الان می تونم تو رو با چاقو بکشم.

 

(این مطلب رو به خاطر شکستن طلسم به روز نشدن وبلاگم نوشتم)


 
 
عادت
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

این روزها این شعر به مناسبت تولد امام رضا در رسانه ها با احساس تمام خوانده می شود:

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس 

خاموش کن صدا را نقاره می زند توس 

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان 

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

با وجود آنکه مضامین زیادی وجود دارد نمی دانم چرا عادت داریم برای اثبات و یا وصف موضوعی به دیگران سیخکی بزنیم. 
ممکن است با خودتان بگویید ای بابا تو هم به چه حرف ها و موضوعاتی گیر می دهی. شعره دیگه. برای دل خودش گفته. قبول دارم . اما ، 
اما باور کنید اگر شعری با همین مضمون را یک مسیحی برای دل خودش بگوید و در رسانه هایشان منتشر شود.
(مثلا : ای موذن خاموش شو که ... یا:  با ما بیا به پابوس محمدِ کشور ما ) در ایران چه اتفاقی خواهد:
مدرسین حوزه علمیه درس عادی خود را تعطیل می کنند و  طلاب در حرم حضرت معصومه تجمع می نمایند.
سفیر کشور شاعر و کشور صاحب آن رسانه به وزارت امور خارجه احضار می شود.
تمامی ارگانها بیانه صادر می کنند و این اقدام آمریکایی - صهیونیستی را محکوم می کنند...
ناقوس کلیسا برای مسیحیان به اندازه نوای اذان مسلمانان تقدس دارد اما نمی خواهیم این را بپذیریم.
باور کنید اگر این شعر گفته نمی شد ذره ای از مقام کسی کاسته نمی شد. 

 
 
دشمن
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢
 

 واژه ی دشمن در قاموس برخی از مسئولین  و به ویژه ارباب رسانه ملی ، تعاریف مختلف و متنوع و حتی متضادی می شود. بگذارید از آخر به اول برویم و در مورد متضاد مثالی بیاورم:

ما هنوز با یکدیگر و حتی با خود به  این توافق نرسیده ایم که  دشمن مادرمرده ، با هوش است یا کودن؟   تواناست یا ناتوان؟  زیرک است یا خنگ؟

خیلی وقتها می گوییم : دشمن نمی داند. دشمن نمی فهمد. دشمن ما را بعد از این همه سال نشناخته، خدای را شکر که دشمنان ما را از ابله ترین ها آفریدی...

و خیلی وقت ها هم می گوییم: دشمن می داند کجا را نشانه گیری کند. دشمن  خوب مردم ما را می شناسد .دشمن با کوچکترین غفلت ما بر ما مستولی خواهد شد. کمترین سهل انگاری ما وی را پیروز می سازد.

(این حتی در سرودهای مان هم به گوش می خورد: جایی می گوییم «دشمن خیال کرده ما نو گل بهاریم – اما ...»

ولی  در جای دیگر می گوییم: « عقرب جراره ای روبه مکاره ای.... تیره شده عالم از خدعه و نیرنگ تو» و خوب  می دانیم که روباه نماد هوش و زکاوت است. فایر فکس و فاکس پرو را ببینید)

دشمن را موجودی مفلوک می دانیم که نفس های آخرش را می کشد اما آنچنان از او واهمه داریم که همیشه و در همه احوال نباید مغفول بماند.

×××

برای یک رفتار دشمن دو توصیف متضاد قائل می شویم: اگر تحریممان کند می گوییم چه بهتر از این!  نعمتی را برما ارزانی داشته ای و باز اگر تحریممان کند می گوییم ظالمی ، بی دینی ، بی انصافی

×××

فردای بیست و دوی بهمن و روز قدس ، دشمن که جای خود دارد حتی رسانه های خارجی  فارغ از آنکه چه کرده باشند یک فصل فحش نوش جان می کنند:

  • اگر اخبار راهپیمایی را بی کم و کاست منعکس نمایند . به جای آنکه بگوییم رسالت حرفه ای خود را به جای آورد می گوییم : زبونانه وادار به اعتراف شد.
  • اگر خلاف واقع گزارش کند که دیگر خودتان بهتر می دانید.
  • واگر سکوت کند می گوییم : در مقابل سیل خروشان ملت ایران در بهت و سکوت و خواب و خفقان خبری مانده است.

(خودمانیم به راستی یک انسان شریف که در یک رسانه خارجی کار می کند دقیقا فردای راهپیمایی باید چه واکنشی داشته باشد تا از ناسزاشنوی در امان باشد؟)

 ×××

دشمن وسیله ای ست برای توجیه گناهان خودمان و برای سرزنش مخالفانمان : اگر خودمان یا دوستانمان یا همفکرانمان دزدی کرده باشیم می گوییم دامن زدن به این موضوعات موجب شادی دشمن می شود ولی اگر رقیبمان دزدی کند می گوییم وامصیبتا در شرائطی که دشمن مترصد کوچکترین خلافمان است چرا چنین کردی؟ .

 ×××

اگر تیم ورزشی مان به دشمن ببازد می گوییم : ملی پوشان بازی را به «میزبان (یا میهمان)» یا اگر هیچکدام نباشد «حریف» واگذار کردند (اسم کشور دشمن برده نمی شود) و طوری می گوییم «واگذار کرد» که انگار به یک بچه آوانس داده ایم.

 ولی اگر تیممان برنده بازی باشد می گوییم : فرزندان قهرمان تیم ملی «ایران» ، تیم ملی «آمریکا» را مقتدرانه در هم کوبیدند.

 ×××

همواره می گوییم باید به تبلیغات واراجیف دشمن بی اعتنا باشیم . اما اگر درجایی حرفی در تمجید از جناح مخالفمان بگوید حرف دشمن را طامات نمی پنداریم بلکه موشکافانه تحلیل کرده و بر سر رقیب می کوبیم. انگار که خودمان عقل نداریم و فقط باید حرف های دشمن را پردازش کنیم.

من اگر جای دشمن بودم هر که را که نمی خواستم در جمهوری اسلامی کاره ای شود مورد تمجید قرار می دادم تا برادر حسین شریعتمداری کاری کند که از حضور هفت نسل بعد از او هم خیالم آسوده شود.


 
 
آمادگی
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
 
کد خبر: ۳۴۱۴۰۷
تاریخ انتشار: ۰۶ شهریور ۱۳۹۲ - ۱۶:۰۴
 
رئیس جمهور ضمن ابراز نگرانی از تحولات منطقه گفت: مردم جهان و به ویژه مردم منطقه خاورمیانه آمادگی پذیرش جنگ جدید را ندارند و هر گونه ماجراجویی در این منطقه خطرات جبران ناپذیری برای ثبات در منطقه و جهان به دنبال خواهد داشت و تنها به گسترش افراط و تروریزم در منطقه خواهد انجامید.
از عبارت بالا کدام نتیجه را می توان گرفت:
  • مردم  ایران در هشت سال اول آمادگی جنگ با عراق را داشتند و پس از هشت سال آمادگی، به جای ورود به مقطع ابتدایی  وارد مقطع حساس نا آمادگی شده اند.
  • همه چیز جدیدش خوب است به غیر از جنگ.
  • مردم خاور دور و خاورنزدیک ممکن است در آمادگی برای جنگ به سر برند.
  • مردم  جان بر کف فلسطین شصت سال است که آمادگی برای جنگ دارند.
  • خرج که از سفره مهمان بود ؛ حاتم طاعی شدن آسان بود.

 
 
آزمون
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
 

این مطلب را چندی پیش بر روی تابلو داخل واگن مترو دیدم و سپس در مورد صحت آن کنکاش بیشتری کردم و دریافتم که در آثار استاد مطهری نیز آمده است:

از امام باقر (ع) روایت شده: “روزی در هوای گرم مدینه زن جوان زیبایی در حالی که طبق معمول روسری خود را به پشت گردن انداخته و دور گردن و بناگوشش پیدا بود، از کوچه عبور می کرد، مردی از اصحاب رسول خدا (ص) از طرف مقابل می آمد، آن منظره زیبا، سخت نظر او را جلب کرد و چنان غرق تماشای آن زن زیبا شد که از خودش و اطرافش غافل گشت و جلوی خودش را نگاه نمی کرد، آن زن وارد کوچه ای شد و جوان با چشم خود او را دنبال می کرد، همان طور که می رفت ناگهان استخوان یا شیشه ای که از دیوار بیرون آمده بود به صورتش اصابت کرد و صورتش را مجروح ساخت، وقتی به خود آمد که خون از سر و صورتش جاری شده بود. با همین حال به حضور پیامبر رفت و ماجرا را به عرض رساند.این جا بود که آیه حجاب نازل شد.

نور، ۳۱، “وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ إِلاَّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى‏ جُیُوبِهِنَّ وَ لا یُبْدینَ زینَتَهُنَّ ”.

فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج ۵، ص ۲۳۰؛ مجموعه آثار، مرتضی مطهری، ج ۱۹، ص ۴۸۵٫

***

با توجه به داستان فوق به سوالات زیر پاسخ دهید:

1- چنانچه خدای زمانه یوسف پیامبر نیز به اندازه خدای محمد به فکر سلامتی امتش بود پس از واقعه زخمی شدن دست  زنان در مجلس زلیخا ، چه قانونی نازل می شد؟

      - آیه ای در حکم حرام بودن ترنج (پرتقال) برای زنان

     - آیه ی وجوب حجاب برای مردان

    - آیه ی وجوب استفاده از چشم بند برای زنان

    - آیه ای مبنی بر اینکه احتیاط واجب آنست که بانوان ترنج را با پوست تناول نمایند.

 

2- چنانچه معماری که آن دیوار را بنا کرده بود به جای استفاده از استخوان یا شیشه ، پشم یا پشم شیشه را بکار می برد:

     - صنعت گردشگری ایران در آمد بیشتری داشت و به جای آنتالیا سواحل دریای خزر آبادانی بیشتری داشت.

   - با کاهش واردات چادر مشکی از ژاپن ، میزان خروج ارز از کشور کاهش و درد سر آقای بهمنی کمتر بود.

  - فاطی کماندوهای شاغل در دانشگاهها ، در حال اسفند دود کردن در سرچهار راه بوده و مصرف اسفند رو به تزاید بود.

 - از کتابهای تاریخ معاصر فصل کشف حجاب توسط رضا خان حذف و تنها بهانه فحش خوری پهلوی اول منتفی می شد. الان در دوران پهلوی سوم و در اوج عقب ماندگی سیر می نمودیم.

 

3- چنانچه آن مرد جوان به جای شرفیابی به حضور پیامیر به حکیم مراجعه می نمود، اکنون نام خیابان حجاب کدام گزینه بود؟

   - ای که از کوچه معشوقه ما می گذری - برحذر باش که سر می شکند دیوارش

  - خیابان فروزان

  - خیابان وصال

   - کوچه تنگه بله عروس قشنگه بله

 

 4- اگر دور گردن یا بناگوش آن زن بر اثر خوردن سرکه و ناپرهیزیجات کک و پیس بود، هزار و چهار صد سال بعد شهرام شب پره به جای آهنگ " دختر چادری" چه آلبومی را روانه بازار کرده بود؟

  - ایران ایران

 - می خوام برم دریا کنار دریا کنار هنوز قشنگه

 - میون دخترا ایرونیاشون ...

- دلم می خواد به اصفهان برگردم

  


 
 
شما هم خاطرت هست ؟ شماره 3
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
 

از دیگر نشانه های رمضان ، ظهر های مسجد حجه بن الحسن بود. روزهای اول کمتر و روزهای بعد بیشتر و بیشتر تا بیست و یک و باز سیر نزولی شلوغی مسجد.

اذان کربلائی علی اکبر بخشی ،  نماز حاج آقای انصاری و صدای حاج آقای غفاری در بین دو نماز : یا علی و یا عظیم یا غفور و یا رحیم ...

و پدر کهنسال حاج آقای ساجدی که بدون بلندگو زیارات آخر مجلس را می خواند : السلام علیک یا اباعبدالله الحسین ... .... السلام غلیک یا امام الانس و الجان ....

و این  آخری به جلسات ماه رمضان محدود نمی شد. در آخر هر مجلس روضه ای صدای لرزان پیرمرد را می شنیدی و دیگر  این سالها انگار آخر مجالس چیزی کم دارد.

معمای خواب بعد از منبر نمازگزاران در زیر پنکه های سقفی مسجد برایم ناگشوده مانده است . شاید اهالی بازار ترجیح شان آن بود تا عصر در مسجد بمانند و راه رفت و بازگشت خانه را – که ناهاری هم در بین نبود- کوتاه سازند.

شبهای ماه رمضان برای ما بچه ها جذابیت بیشتری داشت . ساعتی مانده به اذان فرش های لوله شده ی گوشه حیاط مسجد را پهن می کردند و ملا رجبعلی خاکسار درب آبدارخانه را برای آقای مردانی که  هارمونی عجیبی بین شیشه عینک ش با استکانها وجود داشت باز می کرد.

نقطه عطف نماز لحظه سلام نماز مغرب بود که بین دو نماز از نمازگزاران پذیرایی می شد. کلمپه یا نان روغن جوشی و اگر خیلی خوش شانس بودیم زولبیا بامیه. و همین لحظه ی موعود برای آخر نمازمان هوش و حواسی باقی نگذاشته بود.

مراسم شبهای قدر یا -همان شب های قرآن به سر خودمان-  آن سالها در مسجد جامع قدیم بود. نسیم نیمه شب صحرا با عطر خشت های بام و دیوار و شمیم گلیم های آفتاب خورده آغشته می شد.

گروهی که جوشن کبیر را می خواندند آخرین بند سبحانک یا لااله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یارب را با صدای بسیار بلندتری از بندهای پیشین می خواندند تا اگر کسی به خواب هم  رفته باشد بداند که دعا تمام شد.


 
 
شما هم خاطرت هست؟ (شماره 2 )
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
 

این  یکی شاید خاطرتان نمانده باشد. یکی از نشانه های ماه رمضان ، شلوغی آب انبارها در دمدمای افطار بود.

آب شبکه لوله ی شهر ما اگر درست بگویم از سال 47 تا حدود 66 ، شور بود اما نه آنقدر که خوردنی نباشد. به ویژه آنکه زمستانها وضعیت بهتری داشت. اما ترجیح میدادیم که آب آشامیدنی و آبی را که با آن چایی مهیا می شود را از آب انبارهای شیرین تهیه کنیم رمضان سالهای کودکی و نوجوانی من همین ظل تابستان بود.

چند آب انبار از سالهای پیش باقی مانده بود برخی دایر بودند و برخی را واگذاشته بودند. از دایرها انبار استابدالله (استاد عبدالله ) در مسیر خموشی، انبار طالار واقع در میدانگاهی در محله ی قدیم طالار ، و انبار دیگری که انتهای خطه ی کج خیابان رسالت (پشت دبیرستان شریعتی) بود و نامش را نمی دانم. حوض کوچکی هم در مسیر کهنه چاه ها به سمت سه چناره بود.

سالهای بعد آب انبار دیگری در فلکه سینما به سمت پنجراه ساخته شد. این آب انبار و آب انبار استابدالله به سیستم پمپاژ مجهز شد و دیگر مجبور نبودی از پله های بلند و لزج آن گذر کنی. گرچه با این کار از احساس مطبوعی که در نیمه ی دوم راه و در تاریکی و نم اتنهای آن داشتی بی نصیب می ماندی.

مردم ترجیح شان آن بود که ساعتی مانده به افطار به آب شوند (عبارت به آب شدن هم نشانه نزدیکی گویش ماست به فارسی دری) گروهی پیاده گروهی هم سواره . بچه ها با ظرفهای کوچکتر و یکی از سرگرمی هایمان مقایسه ی ظروف آب با یکدیگر و سنجش سنگینی آن بود.

اصلا بگذارید داستان آب انبارها را تا آخر بگویم و مابقی نشانه های ماه رمضان را بگذارم برای شماره ای دیگر.

واژه های آب انبار یا همان انبار ، حوض انبار ، حوض ، سقآبه هر کدام تعریف خودش را دارد:

آب انبار : بسیار بزرگتر از آن سه تای دیگر است، با گنجایش بالا، عمق زیاد ( بیش از سی پله که هر پله حدود سی سانتیمتر بلندی دارد) انتهای پله ها به فضای شیر و یا شیرها ختم می شد. این شیرهای بزرگ برنجی بیش تر از یک متر از کف مخزن بلندی داشت و همین آب خروجی را سالمتر و گواراتر و بهداشتی می کرد. این را از گفتگوی مرحوم هراتی زاده با پدر دریافتم که استادانه و با استناد به سخنان بزرگی دیگر دلایل آنرا تشریح می کرد.

شیر برنجی آب انبار سردشت قدمت بالایی داشت و روزی که خبرآوردند که به تاراج رفته است آه از نهاد آن هایی که روزگاری را با آن مانوس بوده اند کنده شد.

حوض انبار : همان آب انبار است اما با ابعادی کوچکتر ، این حوض انبارها گستره کمتری از مردم را پوشش میداد در آبادی های کوچکتر اطراف و معمولا شخصی بود و اعضاء خانواده و یکی دو کوچه اطراف مشتری آن بودند

حوض : حوض فاقد پله بود و روزمینی به شکل خانه های اسکیموها ، سیستم برداشت آب از آن دستی بود . بخاطر هم سطح بودن آن با زمین با تعبیه دو مجرای عبور هوا در آن تبخیر انجام و سطح آب را قدری خنک می کرد. کار برد حوض در خارج شهر و آبادی و در مسیر جاده های مال رو و پاتوق گله داران بود و به گمانم که از آب باران پر می شد.

سقآبه : این یکی با دنیای کودکیم بیشتر عجین شده است. چند تای آن را در باغستان مان و در مسیر آب بلده دیده ام . در کنار جوی آب آنجایی که شیب مناسب دارد و سایه است چاله ای را کنده اند و پیرامون آن دیوارکی به بلندی یک متر که با چوب و شاخ و برگ درختان مسقف شده است. از همان شاخ و برگ برای آن درب ی مشبک ساخته اند تا آب از هجوم حیوانات در امان باشد. در مدخل این درب نیز سنگی بزرگ کار گذاشته اند.

لیوانی رویی را سوراخ کرده اند و با نخی از چارچوب در آویزان است. لیوان را در دل آب رها می ساختی و به سویت می کشیدی . حاصل کار جرعه ای آب خنک بود با طعم خاک و عطر برگهای بید و چنار

****

همه ی اینها را زمانی آب می کردند که مردم بالادست در خواب ناز بودند و جوی آب تمیز. خیلی هایشان وقف بودند .

 سالهای دبیرستان کارآموز اداره ی حج و اوقاف بودم واحد اجارات . یکی از موقوفه ها نامش «حیاض شهر» بود. کار من آن بود که قراردادهای اجاره آنرا تمدید کنم. خانم ارباب رجوعی که اهل اسلامیه بود آمده بود. از او پرسیدم موقوفه ی حیاض شهر ؟ به گمانش منظورم از شهر ، فردوس می باشد . با تعصب صدایش را بلند کرد که : « نخیر . حیاض اسلامیه »


 
 
شما هم خاطرتان هست؟ (مقدمه)
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
 

همسایه گی ما با خانواده آقای حقی (پدر و مادر آقای دکتر محمدجعفر یاحقی) ازتصادفات خاص بود. الان توضیح می دهم . بعد از زمین لرزه سال 1347 که شهر قدیم به کناری گزارده شد و مردم در شهر جدید ساکن شدند. توزیع مردم محله های شهر قدیم در شهر جدید یک توزیع کاملا اتفاقی بود و اگر دو همسایه ی قدیمی باز هم در همسایه گی یکدیگر قرار می گرفتند اتفاقی نادرتر واقع شده بود. که این پیشآمد مبارک در مورد ما و آقای حقی پیش آمده است.

نسخه ای از کتاب «آن سال ها» که تازه چاپ شده و نزد مادر آقای دکتر بود شیرازه هایش گسسته بود و به چهار پنج فصل مجزا تقسیم شده بود. مادر آقای دکتر قسمت های  خوانده شده را که  در داخل کیسه نایلونی نگهداری می شد با وسواس  به مادرم امانت می دادند . و کار من خواندن برخی قسمت های آن با صدای بلند بود. تمام نام ها و نشانه های یادهای کودکی و نوجوانی آقای دکتر خاطرات سالهای پیشین پدر و مادر بودند اما پدر در قبال نوشته ها  واکنشی دو گانه داشت گاه تایید و تصدیق و گاه انتقاد که این وقایع پیش پا افتاده و معمولی ارزش نوشتن ندارد: « ممد جعفر از اولشم عقل میزونه نداش . ای ای آخر یکه میه چنی چیزو بنوسه ! »

آنچه در نگاه ما جالب . خواندنی و به قول فرنگی ها ترادیشنال  و حتی فرهنگی جلوه می کرد. در نگاه پدر پیش پا افتاده، کم ارزش و شاید بیهوده می نمود.

اگر امروز من از وقایع کوچک و نشانه های سی سال پیش پیرامون خود بنویسم نگاه هم سن و سالان و آدمهای بزرگتر از من ، همان نگاه پدر خواهد بود در قبال نوشته های آقای دکتر و بلکه هم فراتر از آن. چه اینکه نوشته های آقای دکتر فارغ از مضمون ؛ آراسته به  طبع لطیف و فنون ذاتی و اکتسابی ادبی بوده و نوشته های من خالی از هر سه.

اما در نگاهی دیگر آنچه در نظر ما نه فصلی از تاریخ است و نه واقعه ای در خور بیان، در نگاه آدمهای فصل های دیگر می تواند در خور توجه  باشد.

بگذارید مثالی بزنم . همه ما ایمیلهایی را دریافت می داریم با موضوع عکس هایی از روزگاران پیشین. از همین خیابان های شهر اما در دهه چهل و حتی دهه پنجاه و شصت. این عکس ها بسیار معمولی و عاری از مضمون و حتی جلوه های هنری هستند و در زمان خود دارای ارزشی نازل بوده اند اما امروز دست به دست گردش می کند و از نگاه به آن حظی ولو کوچک می بریم.

×××

در صفحات فیس بوک مربوط به شهر فردوس یادداشت های پراکنده ای را آغاز کردم با عنوان « شما هم یادتون میاد؟...» . نیت و انگیزه ام را بخاطر ندارم . در این یادداشت ها خاطرات کوچکی از در و دیوار و مردم سالهای پیش فردوس می نوشتم. بر روی هر یک شماره ای گزارده بودم. و تا حدود سی شماره ادامه داشت  این نوشته ها در همان شماره های اول با استقبال مخاطبین مواجه شد . و در ذیل نوشته ، بسیاری از دوستان یادداشت می نوشتند. گاه همذات پنداری. گاه درخواست توضیح بیشتر. گاه تکمیل و تصحیح نوشته.

دست بر قضا اگر در لحظه ی  ثبت نوشته دوستانی در همان صفحه حضور داشتند. فضای گفتگوی زنده ی نوشتاری شکل می گرفت و این گپ و گفتهای چند نفره به مراتب بیش از خود نوشته پر ملات تر از آب درآمده بود.

دسترسی به آن نوشته ها با سرعت امروز اینترنت بسیار مشکل است چه اینکه با ایجاد نوشته های جدید ، نوشته های پیشین به صفحات زیرین رفته و به مروز زیر خروارها نوشته محو می شود.

بر سر آنم که همان نوشته ها را با همان سبک و سیاق اینجا بیاورم. می دانم که بسیاری از آن کم ارزش ، هجو و بی مایه است. اما ماندنش خالی از لطف نیست. شاید کسی اگر پنجاه سال پیش همین ها را از زمان خود می نوشت امروز ارزش خواندن داشت و خرده فرهنگ هایی زیر خاک دفن نمی شد.

نگرانی دیگرم از بابت مخاطبان غیر فردوسی این وبلاگ است که  امید دارم با این فضا همذات پنداری نمایند. 


 
 
شما خاطرت هست؟ (شماره 1 )
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢
 

برخی واژگان عاریتی زمانی در فردوس بیشتر از اصل آن کاربرد داشت:

شیر خورشید : خیلی ها به جای بیمارستان از واژه ی شیرخورشید استفاده می کردند. به احتمال زیاد دلیل این واژه آن بود که بیمارستان فردوس به وسیله ی جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران احداث شده بود و  نشان شیر و خورشید روی تابلو آن گویا تر از واژه بیمارستان می نموده.

بعدها شیر و خورشید سرخ ایرانی جای خود را به هلال احمر عربی داد . اما هنوز هم دو فردوسی قدیمی موقع خط و نشان کشیدن به هم می گویند: چنیت بزنم که سر از شیرخورشید بدر اری = طوری بزنمت که سر و کارت به بیمارستان بیافته

به راستی با اراده ی خود واژه شیر و خورشید سرخ را به واژه هلال احمر بدل کرده ایم و آن وقت برای دفاع از واژه خلیج فارس سیمینارها برگزار می کنیم . طومار می نویسیم و هزینه می کنیم.

کمپانی : به پمپ بنزین ورودی شهر کمپانی می گفتند و هنوز هم یعضی ها می گویند.

اسکلتو = اسکلت ها : خانه های سازمانی بنا شده در ضلع جنوبی کمربندی قدیم را اسکلتو می گفتند. احتمالا زمانی که سایر خانه های سازمانی را ساخته بودند این خانه ها در مرحله ساخت اسکلت فلزی بوده است و این نام حتی پس از سی سال تکمیل بنا همچنان بر روی آن مانده است.

ما بچه ها آن زمان نمی دانستیم اسکلت یک واژه کلی است. از این روی شنیدن آن فقط و فقط اسکلت مرده را تداعی می کرد. از سوی دیگر چون در عوالم کودکی از مکان های دور برحذر می شدیم و اصولا دور بودن یک مکان یکی از عناصر ترس آفرین می باشد. و این خانه ها آن زمان در دورترین نقطه شهر قرار داشتند. ترکیب این دو عنصر وحشتی را در ضمیرمان می آفرید.

 


 
 
کدام گزینه ؟
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
 

با توجه به آنکه همواره تعدادی از مردم در همه ی انتخاب ها شرکت می کنند، و تحریم انتخابات به گونه ای که آنقدر شور باشد که خان هم بفهمد، در حال حاضر عملی نمی باشد، کدام یک از خبرهای زیر فردا شما را کمتر ناراحت خواهد کرد؟ و کدام گزینه حسین شریعتمداری را  خوشحال خواهد کرد؟

- میزان مشارکت 35 میلیون ، برنده انتخابات : جلیلی یا قالیباف یا ولایتی یا جلیلی

- میزان مشارکت 40 میلیون ، برنده انتخابات : روحانی


 
 
کدام گزینه؟
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
 

با توجه به آنکه همواره تعدادی از مردم در همه ی انتخاب ها شرکت می کنند، و تحریم انتخابات به گونه ای که آنقدر شور باشد که خان هم بفهمد، در حال حاضر عملی نمی باشد، کدام یک از خبرهای زیر فردا شما را کمتر ناراحت خواهد کرد؟ و کدام گزینه حسین شریعتمداری را  خوشحال خواهد کرد؟

- میزان مشارکت 35 میلیون ، برنده انتخابات : جلیلی یا قالیباف یا ولایتی یا جلیلی

- میزان مشارکت 40 میلیون ، برنده انتخابات : روحانی

 


 
 
آقای دکتر رضایی منت گذاشتند
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٢
 

سایت تابناک:

محسن رضایی گفت: پست‌های خوبی برای حداد‌عادل و عارف ‌در دولتم پیش‌بینی کرده‌ام.

محسن رضایی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در خرم‌آباد، با بیان این که هدفم‌ رسیدگی به مسائل و مشکلات مردم است و از هر کسی که این کار را خوب بلد باشد، استفاده می‌کنم، افزود: میزان پایبندی به نظام جمهوری اسلامی، تعهد، تخصص و کارآمدی معیارهای بنده برای انتخاب نیروهای دولتم است و از هر کسی که این شاخصه‌ها را داشته باشد، استفاده می‌کنم.

وی با اشاره به انصراف حداد عادل و عارف از کاندیداتوری انتخابات ریاست جمهوری گفت: دکتر حداد عادل، ‌شخصی فرهنگی و با اخلاق‌ و دکتر عارف یک شخص نجیب و با دانش هستند؛ بنابراین از افکار، برنامه‌ها و نیروهای اطرافشان در دولتم کمک می‌گیرم و از خواسته‌ها و نیازهای هوادارانشان نیز چشم‌پوشی نمی‌کنم.

وی انصراف این دو کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری را ‌عقیده‌های شخصی آنها دانست و افزود: ما به دنبال برگزاری یک انتخاب پرشور و حماسی هستیم، به گونه‌ای که باید برگزیده مردم، همه ایده‌ها و برنامه‌های دیگر کاندیداها را نیز در نظر داشته باشد.

***

جناب آقای رضایی از اینکه منت گذاشتنید بر سر

رتبه دوم کنکور کشوری در سال 47

فارغ التحصیل ممتاز دکترای برق دانشگاه استنفورد

استاد تمام دانشکده برق دانشگاه صنعتی اصفهان و شریف

معاون اول موفق ترین دولت پس از انقلاب

...

و موجب آن شدید که خانواده ای از نگرانی در آید سپاسگزاریم. اجرتان با حضرت ابوالفضل


 
 
امشب با دو کاندیدا
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢
 

ماهواره مان چند روز است که رخصت نمی دهد و بیشتر از گذشته دولت دیدار رسانه ملی نصیبم شده.  

امروز آقای دکتر حداد عادل به مناسبتی اعلام کردند که از سال 1345 تا امروز حدود 3000 کارت عروسی را که مدعو بوده نگهداری نموده است . با یک حساب سرانگشتی درمی یابیم که ایشان هر 5 شب یک بار عروسی دعوت بوده است. البته اگر موشکافانه به موضوع نگاه کنیم این عدد کمتر از 5 می باشد، اول آنکه در سالهای جوانی ایشان مثل من و شما بوده اند و ویژگی بارزی نداشته اند. شاید سالی دو تا چهار عروسی دعوت داشته اند. لذا باید تا سال 58 بیش از سالی سه دعوت نامه را به حسابشان نریزیم به بیان دیگر از سال 58 که ایشان کم کم معروف شده اند حدود 2950 کارت دعوت داشته اند. که می شود هر 4 شب یک عروسی .

دوم آنکه در ماه های محرم و صفر و ایام فاطمیه و شهادت ائمه عروسی انجام نمی شود. اگر هم انجام شود به یقین در حد کارت عروسی تدارکات ندارد .لذا این عدد می تواند حدود هر سه شب یک دعوتنامه باشد.  بگذریم 

به صرافت شمارش افتادم تا ببینم بنده در کل عمر 42 ساله خود چند عروسی دعوت شده ام و آیا اشکال از گیرنده است یا فرستنده.

شایدهم زاد و ولد اهالی فرهنگستان و مجلس و خویش و قوم و در و همسایه ی آقای دکتر بیش از اهالی نیرپارس و فن آوری و فراب و محله بازارچه و بچه میرزاها بوده است. اما چقدر؟

***

آقا ستاد انتخاباتی سعید جلیلی سرودی را ساخته و در سفرهای ایشان قبل از سخنرانی تک خوانی و همخوانی می شود . این سرود  وزن و ملودی سرود " من مرد جنگم - من مرد جنگم " که در سالهای گذشته باب شده بود را دارد .

ترجیع بند این سرود که بارها و بارها تکرار شد این است : " اصلح ترینی - اصلح ترینی - اصلح ترینی - اصلح ترینی"

آقا اینها برو بچه های دانشگاه امام صادق هستند و عربی شان  در حد لمعه و مغنی اللبیب است. یکی شان نگفت که اصلح و اشجع و اکمل  تازی را اگر با پسوند صفت عالی سرزمین پارس تزئین نمائیم در آزادسازی ظرفیت ها اسراف کرده ایم و با گفتمان انقلاب سازگاری ندارد؟


 
 
گفتگوی انتخاباتی دکتر ولایتی
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٢
 

همین الان مشغول تماشای برنامه گفتگوی ویژه خبری شبکه دوم هستم

آقای دکتر ولایتی می گوید که من در زمانی که وزیر امورخارجه بوده ام پرونده هایی به مراتب مشکل تری از پرونده ای هسته ای 5+1 را به سرانجام رسانیده ام و اگر بنده رئیس جمهور شوم این پرونده را به سرانجام خواهم رساند.

***

دردمان می آید که در این سالها آقای دکتر ولایتی به آسانی آب خوردن می توانسته پرونده را به نفع مردم به سرانجام برساند ولی از دور فقط نظاره گر بوده ...

و یادمان باشد که ایشان در تمام این مدت مشاور مقام رهبری نیز بوده است . 

موضوع از دو شق خارج نیست : نخواسته است یا نتوانسته است ... و هیچیک از دو شق ناپذیرفتنی


 
 
یک سوال از کاندیداهای محترم
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢
 

در روزهای مبارک ایام البیض قرار داریم و مومنان خدا جوی فوج فوج در مساجد تصویرهایی از معنویت را رقم می زنند.

آیا مومنی را سراغ دارید که در این روزهای مبارک خودش را به کاری دیگر گمارد؟ مانده ام کسانی که مرتبه خود را بالاترین مقام اجرایی این خاک سراسر معنویت و دین مداری و ام القرای کشورهای اسلامی می دانند در این روزها به جای همراهی با مومنان خداجوی در مراسم معنوی اعتکاف ، در ستادهای انتخاباتی خود به کاری دیگر مشغولند.

باورم نمی شود بتوان امثال دکتر جلیلی و دیگر تایید شدگان شورای نگهبان را امشب از مسجد به استودیوی خبر  شبکه دوم کشاند آنهم برای مقامی که به گفته ی مولایمان از عطسه ی بزی کم ارزش تر است.


 
 
اعلام نامزدهای تایید صلاحیت شده
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

یکی به من بگه دکتر سید محمود کاشانی که دو دور صلاحیتش توسط شورای نگهبان تایید شد . در این فاصله چه اقداماتی کرده بود که صلاحیتش خدشه دار شد؟

از رجل بودن افتاد؟

..؟

 

خیلی بیکارم؟


 
 
توانایی جسمانی از نظر سن
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

به گزارش ایسنا، آیت الله علم‌الهدی در خطبه‌های عبادی سیاسی نماز جمعه در جمع مجاورین حرم مطهر امام رضا(ع) اظهار کرد: دو نهاد وزارت کشور و شورای نگهبان مسوولیت بررسی صلاحیت نامزدها را در کشور بر عهده دارند و شورای نگهبان صلاحیت نامزدها را ازلحاظ توانایی اداره کشور بررسی می‌کند.

وی با تاکید بر این‌که «در هیچ کجای دنیا مکانیسم بررسی احراز صلاحیت مانند نظام ما نیست» افزود: شش نفر فقیه عادل با عنصر عدالت مسوولیت بررسی توانایی کاندیدای مورد نظر را که باید دارای سرمایه مدیریتی کشور یعنی عمل، اخلاق و عدم وابستگی به بیگانگان، قدرت مدیریت کشور در عرصه سیاسی و همچنین توانایی جسمانی از نظر سن را دارا باشد، بر عهده دارند و کسانی که احراز صلاحیت نمی‌شوند نباید در مقابل برخورد طلبکارانه‌ای با این مجتهدین عادل داشته باشند؛ چراکه این امر در شان جامعه دینی ما نیست و با ادبیات اعتقادی ولایت‌مداری ما سنخیت ندارد.

وی ادامه داد: شش نفر فقیه مجتهد و شش نفر حقوقدان به تمامی شئون حقوقی آگاه هستند هدف آنان از عدم احراز صلاحیت به برخی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری دادن نسبتی ناروا به آنان نیست و شایسته نمی‌باشد که به این مجتهدین تهمت و افترا زده شود.

امام جمعه مشهد ثبت‌نام و بررسی صلاحیت‌ها و اجرای انتخابات و اعلام نتایج را چهار مرحله هر انتخاباتی دانست و تصریح کرد: فصل اول ثبت‌نام خوشبختانه سپری شد که با حضور جریان‌های گوناگون فکری در عرصه انتخابات و ورودشان به این عرصه بر شور و نشاط انتخاباتی افزود و ان‌شاءالله طبق منویات مقام معظم رهبری در ایجاد حماسه سیاسی موثر خواهد بود.

×××

1- مطابق اصل 115 قانون اساسی جمهوری اسلامی  ؛ "رئیس جمهور باید از میان رجال مذهبی و سیاسی که واجد شرایط زیر باشند انتخاب شود:

  • ایرانی‌الاصل،
  • تابع ایران،
  • مدیر و مدبر،
  • دارای حسن سابقه و امانت و تقوا،
  • مؤمن و معتقد به مبانی جمهوری اسلامی ایران و مذهب رسمی کشور".

مطابق نظر آیت الله علم الهدی :

  • دارای سرمایه مدیریتی کشور یعنی عمل،
  • اخلاق ،
  • عدم وابستگی به بیگانگان،
  • قدرت مدیریت کشور در عرصه سیاسی، 
  •  توانایی جسمانی از نظر سن .

2- دلیل آنکه در قانون اساسی شرط سنی برای ریاست جمهوری گذاشته نشده است چه بوده؟ 

3- یادمان نرود که امام خمینی در زمان رحلتشان نزدیک به نود سال داشته اند.


 
 
احمدی نژاد هر کاری کرد ولی در انتخابات 88 هیچ تخلفی نکرد
نویسنده : سیدعلی افراشته - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

احمدی نژاد در سفرهای استانی خود برای  یک کاندیدای خاص تبلیغ کرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد به رغم حکم حکومتی رهبری ، مدت ها از عزل معاون اول خود خودداری کرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد مصوبات مجلس شورای اسلامی و مورد تایید شورای نگهبان را اجرا نکرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد یک داوطلب ریاست جمهوری را در روز نامنویسی در وزارت کشور همراهی کرد . ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد اعلام کرد که هوگوچاوز به همراه مسیح و صالحان باز خواهد گشت ، ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد همه ی کسان خود را با خود به نیویورک برد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد از حلقه ی انحرافی حمایت کرد. ولی احمدی نژاد در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

احمدی نژاد بر خلاف رای دیوان عدالت اداری متهم دادگاه کهریزک را در سمت های اداری گمارد. ولی احمدی نژاد در انتخابات 88 هیچ تخلفی نکرد.

و بالاخره :

احمدی نژاد برای بقاء چند ماهه ی یکی از وزراء خود اقدام به پخش فیلم فساد مالی برادر رئیس دو قوه ی دیگر کرد. اما برای بقاء چهار ساله خود در مقام ریاست جمهوری در انتخابات سال 88 هیچ تخلفی نکرد.

 

 


 
 
← صفحه بعد