چند روز پیش آرمین سر یک مساله ریاضی کلافه شده بود و با عصبانیت از من کمک خواست. مساله راحتی بود. حل یک معادله ساده با استفاده از کفه های ترازو. همیشه کفه های ترازو ملموس ترین روش برای تفهیم معادله یا نامعادله بوده است. جابجایی ، کم و زیاد کردن سنگ یا جرم مورد توزین روی کفه ها تغییر علامت دو سوی یک معادله را برایمان قابل درک می کند. برای آرمین صورت مساله را توضیح دادم اما در نگاهش کوچکترین نشانی از خشنودی نبود. به اول توضیحاتم بازگشتم حتی یگ گام عقب تر. پرسیدم ترازو که دیدی؟ گفت دیدم خیلی هم دیدم.(مطمئن بودم که ترازو دیده چون پسر هله هوله خور بنده با دکان های محله حشر و نشر زیادی دارد) گفتم خب . سه سنگ یک کیلویی روی کفه ترازو گذاشتیم حالا باید...
به یک باره به حقیقتی پی بردم مدتهاست ترازوهای سنتی جای خود را به دستگاههای توزین دیجیتالی داده و و بچه هایی با سن آرمین هیچ حسی نسبت به سنگ و شاهین و کفه ندارند. همان جا برای آموزگارشان نوشتم که یا مساله را تغییر دهد و یا اینکه یک ترازوی سنتی را نشان شان دهد.
همین امروز مورد مشابه دیگری پیشامد نمود از من پرسید که یک کله یعنی چه ؟ اول فکر کردم می گوید یکله و به یاد همکاری قدیمی با همین نام افتادم و شک کردم که ممکن است نام مکانی باشد. از او خواستم کامل بخواند. خواند : جرم یک کله قند 4 کیلوگرم است. اگر آن را با وزنه های نیم کیلوگرمی ... این بار زیاد دور خودم نگشتم و با سرعت بیشتری به موضوع پی بردم فرزندان ما کله قند، سفره ی قندی و قند شکن را نمی شناسند.
مثال های ریز و درشت دیگری از این دست به ذهنمان متبادر می شود . یادمان نیست از کدامین روز نسل تلفن های سکه ای راه دور. کابین های شلوغ مراکز مخابرات و انبوه مراجعین برای دقایقی تماس تلفنی منقرض شده است .حتی بخاطر دارم تا چندی پیش پست تصویری آنقدر پدیده ای غریب بود که برای افتتاح مراکز آن نماینده ی شهر مربوطه در مجلس شورای راهی حوزه ی انتخابیه اش می شد. و یا تلگراف که پشیزی از قابلیت های پیامک و ایمیل را ندارد و هماره ارسال و دریافت و رساندن پیام به مخاطب مجموعه ای از کاستی و دردسر به همراه داشت، آنقدر سرشار از فن آوری بود که پاره ای از نام وزارت خانه ای عریض و طویل بود. اما من و شما خیلی وقت ها حواسمان نیست که آدمهای بیست و چند ساله ای که هم قد و هیکل ما و شاید بزرگ تر از ما هستند ممکن است تلفن سکه ای ندیده باشند.
این ها بخش شیرین و کوچک از واقعیتی است که سر آن دارم در این نوشته به آن بپردازم. گفتم بخش شیرین و کوچک چرا که دیر یا زود به آن پی می بریم و اصلاح پندارمان و بازگشت به واقعیت هزینه ای به همراه ندارد. به بیان دیگر این ها شکاف های «دیدنی» بین نسل هاست . به همین اندازه و شاید بیشتر شکاف های «نادیدنی» بین نسل ها نیز اتفاق افتاده است. و خواهد افتاد.
در دو تاپیک پیشین به نوعی به این موضوع اشاره داشته ام . اما الان باید اعتراف کنم با نگاهی محدود. این ویژگی ابن الوقت بودن نگارنده است که به اصطلاح یکی از دوستان «بلند فکر می کند» روزی که «رسانایی رسانه » را نوشتم افق دیدم به همان اندازه بود و احساس می کردم همه کوزه های شکاف بین نسل ها را باید سر رسانه شکست. باز هم دیدم تمام آنچه را که در دلم می گذشت را به قلم نیاورده ام .
انگار لایه های روحی آدمها را که در بستر زمان بالا و پایین می شود را . ته هزار توی لایه روح آدمها ؛ «عشق» را جا گذارده بودم.
سه نامه ی عاشقانه را در سه دوره از زندگانی یک آدم نوشتم :نخست : احساس و منطق یک آدم در کسوت دانش آموز سال آخر دبیرستان و سالهای آغازین بلوغ. دوم : فرار از خسران سال های عاری از عشق. به قول شهریار «حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری »و به قول فرامرز خودمان «اردیبهشت آمده است و من هنوز شکوفه نزده ام». سوم: دست و پا زدن مردی که چارچوب احساسش ریشه در خاک دارد حتی زمانی که با شیوه های امروزی تسلیم ارتباط از طریق فضای مجازی شده است ، رد پای اصالت را می بوید. اینجا باید به تقلید از دوستم عبارت «بلند حس کردن » را به بلند فکر کردن افزود. این سه داستان را هم نوشتم اما باز هم همه ی آنچه نبود که می خواستم بگویم.
در رویارویی با شکاف های دیدنی گاهی مثل من که به داستان ترازو پی نبرده بودم حواسمان جمع نیست و پی به آن نمی بریم که تعاریفمان مشترک نیست. شکاف های «نادیدنی» که دیگر جای خود دارد. برای تفهیم موضوعی هی کلنجار می رویم اما نمی دانیم که در تعاریف یکسان نیستیم . آن یک گامی را که در یکسان سازی تعریف ترازو به عقب رفتم را در خصوص شکاف های نادیدنی به عقب نمی رویم.
ترجیح می دهم پراکنده گویی هایم را به یک باره بر سر شما خواننده ی ارجمند نریزم . شاید با تقسیم آن به دو تاپیک سر و سامانکی بگیرد.
از آن دسته از خوانندگانی که برای خواندن نوشته هایی از جنس خاک و خاطره به سراغ این وبلاگ می آیند نیز پوزش می خواهم.
3
در روزهای اول آشنایی مون سیر می کنم می دونی که این طبیعت منه و حرف تازه ای نیست . چند وقت پیش به من گفتی تو از من رمانتیک تری . یه بار دیگه هم گفتی که من مثل تو اهل تقویم نیستم. اون روز خیلی بهم تلنگر نخورد شایدم ضمیر ناخودآگاهم روی حرفت خاک ریخت تا من غصه نخورم.
ولی ضمیر ناخودآگاهم روی احساس رنج آوری که از روز اول داشتم هیچ وقت خاک نریخت و چند باری هم بهت اینو گفتم . الانم اون احساس رنج آور رو که در حد فرضیه بود بد جور چشیدم. احساسم این بود که تو من رو در حد یه اد شده توی یاهو مسنجر می دونی. قبول. چون واقعا همین بودیم. هفته ای گذشت. ماهی گذشت اما اون فرضیه همچنان برجا بود.
الان همه ی اینها خرابی به بار آورده اهل تقویم نبودن تو . رمانتیک تر بودن من.
کجا با هم آشنا شدیم؟ توی یه چت روم اون هم از نوع عمومی. و این یعنی یه عالمه صورت و یه عالمه صورتک .
من یک مرد سی و هفت ساله که حتی چند ساعت روز تعطیل توی یک آپارتمان با خانوادش نتونسته سر کنه از هال به اطاق پناه آورده و رو به دیوار پی خودش می گرده. و می خواد واقعیت تلخ متن زندگیش رو به فراموشی بسپاره. افیون دنیای مجازی اگه نشئه دلچسبی هم نداشته باشه اما فراموشی رو که داره.
آخ که شاید این ارتباط افیون نیاشه. شاید یک پنجره باشه همون پنجره ای که همه مون از روزهای آغازین بلوغ بهش فکر می کنیم و وقتی فروغ رو برای اولین بار می خونیم که یک پنجره برای من کافی ست برامون اصلا تازه گی نداره اما عجیب حرف دلمونه. اگه این ارتباط فقط افیون نباشه اون وقت ببین که این مرد چه می کنه ... به مژگان دوچشمم کار صد فرهاد می کردم . و دیدی که چه ها نکرد.
یا نه من یک مرد هرزه . دنبال تنوع . خفاش چت روم ها. وبه قول خودت کچل خانم باز .می خواد هفته شو با یه کیس جدید شروع کنه. دل تو دلش نیست ببینه شکارش خانگیه؟ حاجی پسنده یا باربی؟ سفیده یا گندمی؟
این صورت ها و صورتک ها رو برای زن پشت کامپیوتر که عصر روز تعطیل در لابلای صفحه های دنیای مجازی سعی بین مروه و صفا می کنه هم باید بسازیم. هرسه صورتک ها رو میشه روش گذاشت. (نمی دونم چرا عنوان کردن این صورتک ها برای خانم ها حتی در مقام فرضیه هم خط ممتد قرمزه اما برای مردها هیچ حریم و حرمتی قائل نبوده و نیستیم! این هم یک خرابی دیگه بود)
به طرفه العینی به شعر و موسیقی رسیدیم و در منزل بعدی به اصالت. صورتک ها یکی یکی کم می شد همون جا جمله ای ساختم و متل شد: این آب غبار آلود تنها دو ماهی داشت که همدیگه رو یافتند.
زن از خودش گفت به تلافی این همه سال و همذات پندارانه نقشش رو در خیالم صیقل می دادم ...عشق من برتر از اندیشه خود- درخیال از تو بتی ساخته ام.
اون نقش رو صیقل دادم هر روز پاره ای و هر ساعت شیاری. ارتباط مون ترد و تازه و بی نقص مثل یک سیب رسیده بود. سیب لک برداشت روزی که جلسه ای بودم و پیامکی از تو رسید حتی همکارم از رنگ رخساره ام لک سیب رو دید. سیب لک برداشت روزی که برات اسم یک زن رو فرستادم بی هیچ پس و پیشی. بر روی سیب خال دیگه ای انداختیم وقتی ...
اما هزار و یک دلیل برای موندن بود. ازجانب زن و از جانب مرد. الگوریتم این فرایند الگوریتمی نبود که مردهای هرزه با اون سنخیتی داشته باشند. در مکتب اونها راه دوری که تو بودی راه ترکستان بود و دوستی با زنی با مختصات لیلای من آب در هاون کوبیدن و عبور بی دلیل از هفت خان رستم. و نشانه هایی از این دست- که کم هم نبودند - در من این توقع رو ایجاد کرد که خرج من رو از مردهای به قول خودت هرزه یک باربرای همیشه جدا کنی و نکردی.
چیزی که تیشه به ریشه این ارتباط زد و از نخستین رفتارهات به درستی نگرانم کرد این بود که برای من پرونده ای تشکیل دادی . پرونده تشکیل که شد قطور شدنش ساده ست . باور کن پرونده تشکیل که شد قطور شدنش ساده ست . به سادگی شک. چیزی در دنیا راحت تر و بی خرج تر از شک کردن نیست. و چیزی مشکل تر از شستن شک.شاید حس درون من و حس درون تو . بیم من و دل نگرانی تو یکی بودند اما تفاوت کارمون در این بود که من به بی پایان بودن شک ایمان داشتم و می دونستم مثل خوره به جون این ارتباط می افته. به پاسداشت این ارتباط و به خاطر اون سیب که ترد و تازه و تمیز می خواستمش گاهی که در همسایگی شک قرار می گرفتم به خودم نهیب می زدم.
اما تو به پاسداشت این ارتباط کارآگاه شدی ، دایی جان ناپلئون شدی و همین حرمت ها رو له کرد و همین ...
این روزها می گم کاش من هم مثل تو اهل تقویم نبودم. این ارتباط اگه به همین شکل تموم بشه به یک باره تمام زیر پام رو خالی می بینم و پشت سرم رو تاریک . از تاریکی پشت سرم بیشتر هراس دارم تا از تاریکی پیش رو .
خیلی بیش از این حرف دارم . خیلی ...اما داغونم انگار بایک سوهان مغزم رو خراش میدن. باشه برای مجالی دیگه.
. .
2
خواهرم می گفت نوزاد باید به نوبت سینه خیز رفتن رو تجربه کنه، چهار دست و پا را هم تجربه کنه اگر بچه تان با چهاردست و پا شروع کرد وادارش کنید به سینه خیز ، وگرنه تا آخر عمرش به هارمونی لازم نخواهد رسید.
نامه ی عاشقانه رو تجربه نکردم و نیازش رو سی ساله که به دوش می کشم . نمیدونم دنبال هارمونی روحم هستم یا بیقراری ؟ این دستهام بارها مرکبی شده اما نه برای سطری ، بیتی و قلب تیرخورده ای. شاید آخرش کارم به جایی برسه که بخاطر توصیه ی خواهرم قلب تیر خورده ای رو هم برات جوهری کنم و اونوقت بشینم ببینم نیمه دوم عمرم چه رنگی می شه . فقط خدا کنه به رنگ دیروز جمعه نباشه که تو نبودی و انگار همه چی بیرنگ بود و هی سرک می کشیدم تا ردی از تو توی اون غروب کشدار پیدا کنم.
خدا کنه به رنگ اون صبح بهاری باشه که دور از چشم استاد مدیریت از کلاس درسی که توی هتل کوثر بود فرار کردم که تو جلو درگاه ایستاده بودی که سی سال منتظرش بودم. به شتاب سراغ آینه رفتم و سراغ جرعه ی آب از همون شیر زیر آینه به سردی و گرمیش کاری نداشتم باید لب و دهنم از خشکی بیرون می زد. خودم رو در آینه دیدم. مادرم می گفت بعضی از آینه ها راستگو هستند و بعضی دروغگو ، کاش همون روز پرسیده بودم آینه های هتل کوثر راستگو هستند یا نه؟ نمیدونم آینه نقش چند سالگیم رو تصویر کرد. اما کلاس ، فرار ، باران و اردیبهشت نقش های این روزهای من نبودند. در بستر روزها و ساعتهای کشدار تکراری ، بهار و پاییز شهر آهن و سیمان توفیری نداشت. تازه آیینه به یادم آورد که اردیبهشت هم آمدنی ست.
اما آینه چشمهای تو پشت اون دو قاب کدر شیشه ای پنهان بود یادم باشه این بار ازتوی خسیس برای همیشه بگیرمش که دیگه چشمهای تو رو از من نگیره... که چیزی که مدتها با چشمات همسایه بوده کنار خودم باشه .و اون وقت بهت بگم روز بارونی عینک آفتابیت چی بود دختر؟
باران بود و چتر نداشتیم باید زیر یک چتر بودن رو هم به سیاهه ی کارهای نکرده مون اضافه کنم. زیر آلاچیق رفتن رو هم تکرار کنیم که خیلی مزه داشت.
***
دیدار دوم از کوچه های جوانیم شروع شد. همون کوچه ای که بارها از دانشگاه زده بودم بیرون که نخ سیگاری دزدکی دود کنم ، اینم یک گره دیگه ، کسی چه می دونه شاید اون سال ها یه بار نگاهمون به هم گره خورده که روز اولی که دیدمت انگار سالهاست می شناسمت. حالا هی دارم با انگشتام حساب می کنم که او سالها چند سالت بوده و چه قدی بودی. تمام دیدار دوم از خود بیخود بودم و شادمانه . هیچکدوم از حرفهای عاشقانه رو که خیلی هم خوب بلد بودم نزدم... من رو اونقدر سرخوش دیدی که کمی هم توی ذوقت خورد. چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی . منو به عاشقی های نکرده ام ببخش. عاشقی های چهل ساله ی نکرده ام ارزانی تو عیارش رو نمیدونم ، اما به اشارت تو زنگار همه ی این سالهایی که زندگی نکردم از پیکرشون محو شد!
انگار آینه های هتل کوثر راست گو هستند.
. .
1
سلام
امیدوارم که حالتان خوب باشد. شاید زودتر از این باید برای شما نامه ای می نوشتم اما به دو دلیل این کار را نکردم . نخست اینکه اصولا از این سبک نوشتن بدم می آید و برایم دلپذیر نیست دوم اینکه شان شما را بالاتر از این می دانم. آنچه که موجب شد این نوشته را بنویسم خبری بود که هفته پیش دریافت کردم . خواستگاری وحید سلامی از شما و نمی دانم شاید پذیرش آن.
شاید جوابتان این باشد که انسان موجودی مختار است و حق تصمیم گیری دارد . تا امروز به این عقیده اعتقاد داشتم اما وقتی آدم در مواضعی قرار می گیرد که با یک تصمیم گیری غیر قابل برگشت هم با همین قاعده برخورد کند به سختی جمله پی می برد و می بُرد.
چهارچوب های ذهنی من با مقایسه کردن آدم ها با یکدیگر هیچ سنخیتی ندارد اما در مورد اخیر به ورطه ی مقایسه هم کشیده شده ام. اگر امروز خودم رو با اون شخص مقایسه کنم تنها وجه برتری ایشان شاغل بودن و یه قولی سروسامان داشتن است که این هم نه بخاطر کوتاهی من یا اعجاز ایشان بلکه به خاطر اختلاف سنی ما دو نفر است. من کلاس چهارم ریاضی هستم . بچه های دوره پیشین همه شان رشته های مهندسی و یا علوم پایه و دبیری قبول شده اند. از طرف دیگر همین چند روز پیش متوجه شدم که امکان اینکه از امتیاز معافیت کفالت استفاده کنم وجود دارد. آیا به نظر شما سودای یک عمر ، سودای یک زندگانی باید از شرائط گذرا تاثیر پذیر باشد؟
من در مورد شما حق آب و گل دارم و دلخوشی ام آن بود و آن است که این احساس خوب دو طرفه است. همین تابستان گذشته که در مهمانخانه مان نشسته بودید بعد از رفتن تان پدرم با خوشحالی تمام این مژده را به من و تمام خانواده داد که شما هم به من علاقه دارید. استدلالش هم آن بود که موقعی که من از اتاق بیرون آمدم با نگاهتان مرا تعقیب کردید یا به قول خودش چشم پشت سر داشته اید. به دلخوشی ها هنوز هم دلخوشم حتی به قلمه ای که از درخت انجیر داخل حیاطمان برده اند تا در حیاط خانه شما کاشته شود...
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار می کند
و می شود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافی است.
فروغ فرخزاد
این روزها دل و دماغ نوشتن ندارم، اما شاید با همین حال درون بتوانم لبخندی بر گوشه ی لب شما بنشانم.
«به گزارش فارس، "علی اکبر صالحی" وزیر خارجه ایران در مصاحبه با مجله آلمانی "فرانکفورتر" تاکید کرد که رویداد چند روز پیش در برابر سفارت انگلیس در تهران تکرار نخواهد شد»
×××
راحتتان کنم چه بخواهید به حساب عقل بگذارید چه به حساب احساس ، نمی توانم نسبت به آقای دکتر صالحی حس خوبی نداشته باشم . هنوز هم ایشان را دولتمرد و سیاستمدار (به معنای لغوی آن) نمی دانم. آقای دکتر صالحی را همان رئیس دانشگاه می دانم . دانش آموخته دانشگاه ام آی تی با چهره ی زیبا و لحن خوش، با فصاحت و بلاغت در گفتار برخاسته از پندار نیکو.
یکی از رهگذران این وبلاگ برایم نوشته بود که وبلاگت تبدیل به دفتر خاطره شده و نوشته هایی از این دست برای همگان لزوما کششی ندارد.
از آن سوی ، خودم در انتهای «ربابه و حبیبک » نوشته ام : « ... باید همین داستان را به شمارگان گورهای چشم اندازهای دور و نزدیک جاده های زمستان و تابستان بازنویسی کنیم ... »
1-هفته ی پیش تلفنی از مرگ مرتضای خزیمه عزیز آگاه شدم. همین اول نوشته بگویم نه قصد شخصی سازی وبلاگ را دارم و نه می خواهم ناله و مویه سر دهم و خاطر شما خواننده ی ارجمند را مکدر سازم. مرادم از نوشتن این اسامی خاص ، نتیجه گیری عام است. می توانید این اسامی را به خاطر نسپارید. وانگهی اگر زیاد از مرتضی خزیمه تعریف کنم متهم به مرده پرستی خواهم شد.
با دیدن این تابلو یاد لطیفه معروفی که همه تان شنیده اید افتادم.
در بوستان نهج البلاغه بیش از یکصد تابلوی بزرگ یک شکل نصب شده است. این تابلوها در دو سوی خود حاوی خطبه هایی از نهج البلاغه است:
این چند جمله ی مختصر را به حساب یک پست نگذارید به حساب آن بگذارید که وقتی آدم حرفش را نزند نمی تواند آن را به کناری گذارد ولو آنکه بی ارزش باشد. پنجشنبه شب باز آن حس خودآزاری به سراغم آمد و روی برنامه ی «دیروز ، امروز ، فردا » شبکه ی سه توقف کردم.
مولفان کتاب «بخوانیم» دوم ابتدایی ناپرهیزی نموده و یکی از درس های پایانی را به «فردوسی» اختصاص داده اند. البته همین درس هم با زیارت امام رضا آغاز می شود ممکن است خواننده ی ارجمند گمان نماید که خواسته اند با یک تیر دو نشان بزنند و کودکانمان را با یک بلیط پای دو فیلم بنشانند. باید بگویم یک فیلم آن تکراری است چه اینکه یکی از درس های همین کتاب بطور اختصاصی به امام رضا پرداخته است و افزون بر آن در برنامه دوم دبستان کتابی با عنوان «هدیه های آسمانی» وجود دارد که به طور ویژه به مباحث دینی و مذهبی پرداخته است.
مانده ام کشش به خوراکی را در روزگار کودکی، به حساب چه بگذارم؟ به حساب کاهلی تن این روزگار در قیاس با چالاکی و چابکی آن روزها؟ به حساب کاهش حس چشایی بخاطر مصرف مواد شیمیایی و تصنعی ؟ به حساب روان مشوش این سالها یا به حساب چندی و چونی خوراکیهای آن روزگاران ؟ اما پندار من هیچ کدام از اینها نیست .
دو هفته از خاموشی وبلاگ ملیحه محمدیان می گذرد. هرچه فکر می کنم سخنی تازه در توصیف وبلاگش بگویم اما بازهم این جمله از خاطرم می گذرد : « هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند»
ملیحه محمدیان با یکصد و چهاردهمین پست وبلاگ خود از ما خداحافظی کرد. با شناختی که از روحیات خانم محمدیان دارم می دانم که این عدد یکصد و چهارده کاملا اتفاقی بوده است
از مایه های عذاب پروازهای داخلی آن است که روزنامه هایی در اختیارت قرار می گیرد که در زمان های عادی هیچگاه وقت و روان خود را مصروف آن نمی داری. خواندن این روزنامه ها نوعی خودآزاری (مازوخسیم) است و نشر آن دیگر آزاری (سادیسم)
دیشب دچار این خودآزاری شدم و شعری را از روزنامه جوان خواندم. نشر آن شعر در این وبلاگ به سبب دیگر آزاری نیست به سبب آنست که شما خواننده ارجمند دیدگاه خود را اعلام دارید. چه اینکه امروز صبح دوستی بر من خرده گرفت که نباید از اینکه شعری با این مولفه ها در روزنامه مملکتت چاپ و در معرض همگان قرار می گیرد، شکوه کنی و گرنه تو هم مخالف آزادی بیانی.
داوری با شما خواننده گرامی
متن زیر را از روزنامه جمهوری اسلامی امروز دوشنبه 21 شهریور 90 بریده ام ، حوصله ى آن را ندارم که در مورد آن زیاد بنویسم اما دلم نمی آید که به بعضی از واژه ها اشاره ای نداشته باشم:
نوار فروش ها در همه ی خیابانهای پیرامون حرم حضور داشتند.
توی رهگذر، دل ِ داده یا نداده ات به صدایی را باید خواسته یا ناخواسته به صدایی دیگر می سپردی اما سبک موسیقی شان بسته به زمان یا مکان قدری متفاوت بود. در پائین خیابان و نخریسی آواهای کوچه بازاری و فولکلوریک می شنیدی . در نزدیک حرم تم های مذهبی و در خیابان خسروی و جنت اندکی مدرن تر و امروزی تر.
می گویند از حرم که بیرون می آمدی انبوهی از دکّان های کوچک و بزرگ بود. خود روییده و بی سرو سامان، اما چیزی که از آن در یاد من مانده آن تابستانی بود که به جان این دکّان ها افتاده بودند. آوار را می دیدی و خرابی را. چهار خیابان به حرم منتهی می شد. خیابان تهران از همان سمت گاراژدارهای خودمان و در مقابل آن خیابان طبرسی، دو خیابان دیگر بالاخیابان بود و پائین خیابان که مردم به آن ته خیابان می گفتند.
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٥۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
سیاحتم از همان خیابان گاراژدارها آغاز می شد. بسیاری از شرکت های مسافربری در خیابان گاراژدارها متمرکز بودند با نام ها و نشانه های خود : لوان تور ، اتوتاج ، اتوشهپر، گیتی پیما، میهن نورد، میهن تور، گیلان تور و حتی اسم های ترکیبی خاص : ترانسپورت شمس العماره و اتفاق یزدی ها. ایران پیما و تی بی تی در مکان های دیگری بودند. این معما که نام یکی از شرکت های مسافربری طبس گیلان تور بود همچنان برایم ناگشوده مانده است.
روزی که فردایش رهسپار مشهد بودیم با وسواس زیاد حمام می کردم و حتی دعوت بچه های کوچه را برای بازی رد می کردم تا همچنان تمیز بمانم . به تمام اجزاء خانه سرک می کشیدم. به گربه ام بیش از میزان همیشگی خوراک می دادم می دانستم که این چند روزه باید راهی خانه های پر خطر این و آن شود . با همین گویش من در آوردی که هنوز هم گاهی هنگام نوازش آرمین به زبان می آورم سخنانی به گربه ام می گفتم.
فصل سوم روی گزینش نشده ی زندگی بود. فسانه نبود شعر نبود . صفحه ی حادثه ی روزنامه نبود.
آنچه را که در دوردست های زندگی می دیدیم در یک قدمی مان بود. دیو داستان ها و فرشته داستان ها کنارمان بودند؛ اهریمن و اهورا دیگر در پوست نبود. در شعر نبود. در ساعت ها بود و در دقیقه ها.
بشارتی کوچک از پزشک برایمان اهورا بود و کاستی در سیر درمان فرامرز اهریمن. و عشق در هر دو جاری. و فرامرز همچنان نجیب و ملیحه همچنان عاشق.
با آغاز ترم اول هفتاد و دو فرامرز همخانه ی مان شد و از همان روزهای نخست با هم خوگرفتیم. خو گرفتن در آن روزگاران نیازی به بهانه نداشت اما ما بهانه های زیادی داشتیم.یادها و پیشینه ی نوستالوژی همزاد، آدمهای مشترکی را که می شناختیم، آداب و آراء یکسانی که می دانستیم و پای بندشان بودیم، حال و هوایی که هر دو در آن دمی داشتیم و بازدمی.
دورترین نقشی که از فرامرز در خاطرم برجای مانده دانش آموزی سر به زیر است که شاید در یک ظهر زمستانی ، همان ساعتی که من با فرهادشان از مدرسه به خانه بازمی گشتم با قدم های تند و کوتاه از کنارمان گذشته و زودتر از برادر خود را به خانه رسانده .
به سایه روشن آن کاری نداشتم . برایم مهم آن بود که پنجره ام به بیرون راه داشته باشد و دیگر هیچ. کاش این عادت در تمام وجودم به یادگار می ماند. چه پنجره های گشوده ای را بخاطر منطق های بسته ناآزموده گزارده ایم.
***
یکی دو روزی مانده به رفتن باید نان تازه به قدر کافی مهیا می شد. چه معنا می دهد اوقات گرانمان در مشهد خرج ماندن در صف های طویل نانوائی شود آن هم برای نان پاره ای کم نمک و بی رنگ و بو.
از روزگار کودکی مان عبور کردیم اما نشیب و فرازهای آن واگذاشتنی نیست . پاره هایی در روشنای ضمیرمان باقی مانده رخشان و گزند نیافته ، و پرده هایی مبهم از آن اما گاه به مدد صیقل خیال و گاه از دولت هذیان و پریشانی ذهن پدیدار می شود.
سفرهای کودکی و نوجوانی از همان پاره های روشنی ست که در ضمیرم برجای مانده.
با آغاز تابستان شمارش معکوس را برای مسافرت آغاز می کردیم و ...
نوزادِ خانهی ما از آب و گِل بیرون آمد اما پای ربابه به خانهی ما باز ماند.
از ذهن کودکانهی آن سالهایم نباید انتظار داشت بخاطر بیاورد که اوضاع نابسامان آن سالها که عرصهی زندگی را بر تمامی لایههای اجتماع تنگ ساخته بود برای لایههای زیرین سروسامانی گزارده بود یا نه ؟
کسانِ معدود خانههایی که پای غرور مانده از سالهای پیشینِ ربابه به آن باز بود، استکان چایی یا لقمه نان خورشتی جلواش می گذاشتند یا در قبال کاری که انجام می داد اگر یک پول کاغذی گلبهی دو تومانی یا سبز پنج تومانی میگرفت، آنرا حول سکهی شیرخورشید نشان میپیچید و گره گوشهی چارقدش را محکم روی آن می بست این گرهِ آویزان، نقش گردن آویز را هم ایفا میکرد...
یافتن حالتی در ربابه نیازی به کوچکترین نبوغ یا تیز بینی نداشت تغییر حالت از خنده به گریه و یا عکس آن برای او به اندازه گذر از یک خاطره خوب به یک خاطره بد و یا از یک امید به یک بیم راحت و دست یافتنی بود که پسر بچه هشت ساله چشم و گوش بسته به وضوح بارقه عشقی را که حتی هنوزهم تعریفی برایش ندارد را ببیند و حالا دیگر این پسر بچه هم از دولتِ فرّاش مدرسهشان و در معنای واقعیتر از دولت عشق، قدّیس شود و مورد توجه و احترام ویژه، به قسمی که دیگر مرا «شما» خطاب کرده باشد.
باری پاییز 57 ربابه بخشی از زندگی ما را تشکیل می داد و حبیب هم بخش بزرگی از زندگی ربابه را.
حبیب همسرسابق ربابه بود که همسری دیگر گزیده بود و ربابه را بطور کامل از زندگی خود کنار گزارده بود زندگی حبیب آنقدر گرفتاری داشت که نیازی به حضور ربابه در آن نباشد. اما ربابه ...
ربابه را بابا آورده بود که عماد میخواست به دنیا بیاید و باید کسی کمک حال مامان باشد خانهای تمیز کند، لباسی بشوید و نوزاد را تروخشک کند تا کم کم مادرجانی بگیرد و امور به حالت عادی خودش برگردد. مادر آن سالها جانی نداشت و گویا سر بدنیا آوردن من تا آستانه مرگ رفته بود این را خودش می گفت و دیگران هم تایید میکردند....
با دوستی کلنجار می رفتم که آنچه را که او «عشق» می نامد تفسیر خرده ای است از گستره ی وسیعی به نام عشق که هر کس به فراخور پیشینه روح خود از عشق می شناسد. همانگونه که مثلا «مکاتب آوازی » داریم. می توان «مکاتب عاشقی» دیگر گونه ای را متصور شد، و باید به قول امروزی ها قرائت های مختلف از عشق را پذیرفت ولی او نپذیرفت...
چندی پیش درحال تماشای سریالی بودیم جمله ای را پیش از بیان بازیگر تکرار کردم و آرمین شگفت زده شد که : قبول نیست . تو دیدی! تو دیدی! ، گفتم تو هم یه مدت دیگه این صحنه های کلیشه ای رو بهتر از من از بر می کنی نگران نباش. عرض کردم این وبلاگ قرار نیست همیشه ی خدا حرفهای جدی و مستدل بزنه . این پست رو به حساب گفتگوهای برخاسته از کودک درونم بذارید و لطفا شما هم چیزهایی که به ذهتنون می رسه اضافه کنید...

درس «کریستالوگرافی و مینرالوژی» چهار واحد بود و ترم دوم ارائه می شد. این درس از چند جنبه مهم بود:...
پوزش
این مختصر را به حساب یک پست نگذارید ، از اینکه وبلاگ نسبت به شیوه نانوشته پیشین خود دیرترک روزآوری می شود پوزش می خواهم. علت آن است که منتظر رسیدن چند شماره نشریه قدیمی هستم که به جای خود در موردش خواهم گفت.
***
شادباش
روز زن بر
خانمهای ارجمندی که با نام زنانه در این وبلاگ پیام می گزارند.
خانمهای ارجمندی که با نامی مردانه در این وبلاگ پیام می گزارند.
آقایان محترمی که با نامی زنانه در این ویلاگ پیام می گزارند.
و حتی خوانندگان خاموش خانم این وبلاگ
خجسته باد.
درود
امروز صبح طبق قرار قبلی با جناب آقای حائری دیدار کردیم . گروهی از دوستان بیست سالی می شد که همدیگر و آقای حائری را ندیده بودند...

«زیستن ِ با شعر» تمام نشده است، اما برهانی نمی بینم که در میانه راه حرفی دیگر به میان نیاید آن هم از جانب منی که این را در اولین پستم جار زدم که وبلاگ نویس باید ابن الوقت باشد.
حرف نخست: برای جمعه 23 اردیبهشت از جناب آقای حائری وعده گرفته ایم که ساعتی در کنارشان باشیم؛ خروسخوان پارک جمشیدیه به صرف اکسیژن و ناشتایی و خاطره، بچه هایی که دانش آموزان ایشان بوده و تهران ماندگار شده اند با ما همراه شوند.
***
حرف دوم: سال گذشته...
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ٩:٥۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
به بانوی چامه های چهچهه زن ، سیمین بهبهانی
چونان گُنگی خواب دیده سراغ کتاب سیمین را می گرفتم. تا یک ماه تنها توفیقم آن بود که در منتخبی از شاعران، یک غزل دیگر از او را بیابم و مهمتر آنکه بدانم نام کامل شاعر «سیمین بهبهانی»ست. تا اینکه در تهران پس از پرس و جو در راسته کتابفروشی های مقابل دانشگاه، «گزینه ی اشعار سیمین بهبهانی » را از انتشارات مروارید تهیه کردم ، بخاطر دارم فردای آن روز آزمون ورودی دانشگاه امام صادق بود. رشته های حقوق ، علوم سیاسی اما همان شب به جای رساله عملیه و شکیات باطل و صحیح ، زندگی و شعر سیمین را سرکشیدم.
با اندک واکاوی همان مسطوره ، سه دوران شعری را می توان تمیز داد:
در دوران اول، سرخوردگان پیرامونمان که هر روز از کنارشان می گذریم و گاه و بیگاه نگاه تادیبی هم نثارشان می کنیم را- به رغم نگاه نامهربانانه جامعه ، - می نوازد. لایه ای پنهانی از زندگانی یک روسپی و یا یک رقاصه را نقش می زند:
بده آن قوطی سُرخاب مرا - تا زنم رنگ به بی رنگی خویش ...
به بانوی چامه های چهچهه زن، سیمین بهبهانی
چارمضراب افشاری که همنوازی یاحقی و شهناز بود به پایان رسید. آذر پژوهش غزلی دیگری را آغاز کرد و آنگاه که لحن خوش گلپایگانی را شنیدم ، نیم نگاهی به دایره های بزرگ و کوچک گردان ِ نوار انداختم که چه مقدار از آن باقی مانده است. مانند کودکانی که...
به بانوی چامه های چهچهه زن، سیمین بهبهانی
آنچه که در سالهای ابتدایی از سینه ی پدر و یا از صفحه ی کتاب فارسی فرا گرفتم آنگاه رنگ نگاه شاعرانه تری به خود گرفت که دبیر حرفه کلاس اول راهنمایی مان حسین آقای هراتی زاده بواسطه ی نبود کتاب حرفه و فن، دو بیتی از حافظ را روی تخته سبز کلاس و میان مویرگهای برگ برگ روحمان نشاند :
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم – دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
احوال گنج قارون کایّام داد بر باد – با غنچه باز گویید تا زر نهان ندارد
و سفارشمان کرد که...
به بانوی چامه های چهچهه زن، سیمین بهبهانی
درست به خاطر ندارم نخستین شعری که فراگرفتم سرودی بود در کودکستان :
قوقولی قوقو خروس می خونه / صبح شده چشماتو وا کن بپوش لباساتو که خیلی دیره / کفشاتو زودی به پا کن ...
یا آن شعر نامفهوم دیگر که هیچ گاه برایم دلچسب نبود. یک شوخی بی مزه می دانستمش .گاهی میان قوم و خویش مرا مخاطب قرار می دادند :
علی علی ای تنبلی / به دخترا چی کار داری ؟ / دخترا مال من اند / خانه نگهدار من اند ...
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ روز سهشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
آقای دکتر ایرج خسروی خویشاوند خوش مشرب و خونگرمان بعد از بازنشستگی، از ملایر به زادگاهش بازگشت ، به جای شهرنشینی مستقیم به باغستان رفت و بی درنگ باغ پدری شان را که سالها واگذاشته بودند احیا نمود.
← صفحه بعد