نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ روز سهشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
آقای دکتر ایرج خسروی خویشاوند خوش مشرب و خونگرمان بعد از بازنشستگی، از ملایر به زادگاهش بازگشت ، به جای شهرنشینی مستقیم به باغستان رفت و بی درنگ باغ پدری شان را که سالها واگذاشته بودند احیا نمود.
برای خوانندگان وبلاگ بوی گل مریم – ملیحه محمدیان – عنوان این تاپیک تکراری است ، تکرار دلپذیر یک واقعه موجب شد که این عنوان در این وبلاگ هم تکرار شود : ساعتی پیش جناب آقای حائری دبیر ریاضی سالهای نه چندان دور دبیرستان های فردوس برایم پیغام گذاشتند که با دیدن نام و نوشته ام شادمان شده اند و غمین ؛ سراسیمه پاسخ دادم که من هم با دیدن نام و نوشته تان شادمان هستم و غمین . حس میزبانی را داشتم که بزرگی پای بر خانه اش نهاده حضورش او را به وجد آورده اما شرمنده ی حقارت و نابسامانی خانه است. دقیق تر بگویم : حس کودکی را داشتم که در عوالم کودکی خویش به بازیچه ای مشغول است و با عروسکهایش گفتگو می کند و به ناگاه سایه بزرگی را در پشت خود می بیند. اسباب بازی را به کناری انداخته و خود به کناری دیگر.
روزهای نخستین مهر شصت و چهار آقای شعیبی رئیس دبیرستان طالقانی که...
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٠:٢٤ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
(این خاطره مربوط به سال ١٣۶١ رو برای هر که تعریف کردم از ته دل خندید اما نمیدونم نوشتاریش هم خوب در میاد یا نه! )
آقای شرف زاده دبیر ادبیات کلاس اول راهنمایی مان عادت خیلی خوبی داشت. کلاس انشاء اینجوری نبود که بچه ها انشاء شون رو بخونند و بعد آخرین لحظه موضوع هفته آینده رو بگه و بریم پی کارمون. بلکه یه ربعی مونده به آخرساعت، موضوع هفته بعد رو اعلام می کرد. در موردش با بچه ها مباحثه ای راه می انداخت تا طوفان ذهنی به پا بشه. بعدش می گفت حالا برید بنویسید. ببینم چه کار می کنید...
نویسنده :
سیدعلی افراشته - ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ روز سهشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠
سعی می کنم وقتی گداهای پشت چراغ قرمز به سراغم می آیند خودم را مشغول به کاری نشان دهم تا دندان طمع را زودتر از موعد بکشند و سراغ کس دیگری بروند. گر چه شوربختانه همان ثانیه ای که با آنها مواجه شده ام تاثیر خودش را برمن گزارده است . به ویژه آنکه طرف کودک باشد یا طفل معصومی را همراه داشته باشد. که ناخواسته به یاد آرمین می افتم و همان لحظه داستانکی می سازم که قهرمانش آرمینم است و به این روز افتاده. سعی می کنم ...
سالی که پشت کنکور بودم ناعمه -خواهرزاده ام-تازه زبان باز کرده بود و بخاطر کارمند بودن پدر و مادرش اوقات زیادی از روز را پیش ما بود.کار هر روزه من این بود که جلو دوچرخه ام بنشانمش و به خانه شان برسانمش، بهش یاد داده بودم که وقتی ازش بپرسند :«ناعمه، دایی علی چیه؟»بگه :«پشت کنکوریه» نسبت به ناعمه احساس مالکیت می کنم توقع دارم هر بلایی رو سرش بیارم ولی زبان به اعتراض باز نکنه ، بزرگ تر که شد براش بازی فکری می خریدم و اولین همبازیش هم خودم بودم برخلاف توصیه اکید روانشناس ها که نباید بازی رو از بچه ها برد سعی می کردم که بازی رو ازش ببرم.و ...
نویسنده :
پرشین بلاگ - ساعت ٤:٢٩ ب.ظ روز دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠
عادت های بدی که دارم یکی دو تا نیست. یکی از قرن بیستمی هایش اینه که در مقابل هرچه نوظهور باشه یا بوی تکنولوژی داشته باشه مقاومت می کنم. و دیرتر از زمانی که برای قواره من تعریف شده می پذیرم...