﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>علی افراشته</title>
    <description>aliafrashteh's description</description>
    <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سیدعلی افراشته</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 08 May 2012 19:11:09 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>عکس های جمعه به همراه تکرار یک توضیح</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_RpzTgp2i.jpg" alt="" width="750" height="562" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_SRy1OPAm.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_eKZ6r7cS.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_ztxIVwRo.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_LIsd9CtA.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_obaC0XJp.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_cfuHzTUz.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_h3Xdvgrl.jpg" alt="" width="600" height="450" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;سال گذشته در همین وبلاگ در پاسخ دوستی نوشتم که زیر همین آسمان هزاران آموزگار داریم با همین ویژگی های بارز جناب حائری. و همان روزها جناب حائری مرا بخاطر این جمله ام مورد&amp;nbsp;لطف قرار دادند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;تکرار تجلیل از جناب آقای حائری ممکن است این شائبه را در خوانندگان جوان و یا غریبه ای که دبیران آن روزگاران دبیرستانمان را نمی شناسند ایجاد کند که دیگر دبیرانمان عاری یا کمرنگ از ویژگی هایی&amp;nbsp;هستند که در ایشان یافته ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;صفای درون ، اشتیاق به آموزگاری ، مهر و تعهد همه ی دبیرانمان مثال زدنی بود . و نسبت همه شان&amp;nbsp;به اندازه جناب حائری&amp;nbsp;، اظهار بندگی&amp;nbsp;کرده ایم و خواهیم کرد&amp;nbsp;نمونه ی دم دست&amp;nbsp;این گفته ام&amp;nbsp;را می توان در صفحه فیس بوک استاد ارجمند&amp;nbsp;جناب آقای سهراب طالبی دبیر توانای ریاضی همان سال ها مشاهده نمود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;کوتاه سخن اینکه اگر این سال ها&amp;nbsp;در این تهرانِ خوب و بد، در کنار دبیران آن سال های مان بودیم ، این جماعتِ آدینه، همین رفتار خوب یا بدی&amp;nbsp;را که با جناب حائری دارند با خیلی از دبیران آن روزگاران خواهند داشت.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/63</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/9406995/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-9406995</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 19:11:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دیدار دوباره با هم مدرسه ای ها و با آقای حائری</title>
      <description>&lt;p&gt;سال پیش همین روزها با جناب آقای حائری دیداری داشتیم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همه بچه ها برای اینکه امسال هم همان دیدار را ترتیب بدهیم نظر خواهی کردم و همه استقبال کردند. جناب آقای حائری هم بزرگوارانه پذیرفتند که ساعتی کنارشان باشیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وعده ی ما همین جمعه 15/2/91 ساعت 6 بامداد، همان پارک جمشیدیه&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/9367127/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-9367127</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 15:47:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مبین جان ، کمی خوش خط بنویس</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_BfOG3O97.jpg" alt="" width="568" height="832" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/9285953/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-9285953</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Apr 2012 21:47:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ساعتٍ 1 ظهر  *</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به دیدارت آمدم به ساعت غیر رسمی 1 ظهر 29 اسفند 90 .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ساعت رسمی چند لحظه ی دیگر در نقطه صفر خود بی درنگ به جلو کشیده خواهد شد.&amp;nbsp; و من کشیده می شوم بر خیابان هایت در ساعت 1 ظهر به ساعت غیر رسمی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به تلافی آن همه سال و ماه که هر روزش در ساعت 7 صبح ، 7 صبح رسمی ، حضورم را در جعبه ی درگاه اداره ثبت می کردم همان ساعت های رسمی که در کنارت نبودم و نمی دانم که در آن چه برتو گذشت و با که همپیاله شدی و نمی دانی که در آن ساعتهای رسمی بر من چه گذشت. و من، منِ نادان ِ بازگشته در ظهر روز آخر سال گلایه می کنم که چه به روزت آورده ای.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آسفالت های نو نوار شده امسال و نو نوار شده در این سالهایت را نمی خواهم که حرمت رد پاهای نمانده ی بی آزار را هم نگاه نداشته است. وصله های امروزیت را برنمی تابم که روی یادهای سفالین و آجریم حجمی از سیمان را نشانده ای. همسایه گی سفال و سیمان را برنمی تابم .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در همه ی آن ساعت هایی که حضورم را در جعبه ی درگاه اداره ثبت می کردم . حضور خط و نشانیم که در چارچوب درگاهی به یادگار مانده بود رنگ می باخت. تو بودی و رنگ بود و من نبودم. من هستم و تو هستی و رنگ نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با رنگ و لعاب نرده های میدان ها و گذرگاه هایت هم بیگانه ام . نرده هایی که بازیچه ظهرهای کودکی ام بود. دستی بر نرده که چابکی پاها لمس توالی نرده ها را افزودن می کرد و برای عبورشان از سرپنجه هارمونی ها می ساخت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بی رنگیت را برنمی تابم رنگ و لعابت را هم بر نمی تابم .دلم رنگ مدادهای قرمز را کرده است که هر گاه که کم می آورد به مدد نم نوک زبان رنگ می گرفت و خط های دفتر با زبر و زیر قرمز آن بزک می شد .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;گونه های گلی دخترکان دهاتی . دستان ریز پسرکِ از کوچه ی سرما آمده که تاب گرفتن مداد بلند قرمز را ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و هُرمِ های های گرم دهان بر سرانگشتان سرد. و ترس 8 صبح فردا - به ساعتی که رسمی و غیر رسمی اش را نمی دانستیم. به ساعتی که رسمی و غیر رسمی اش یکی بود - و نگاه ناظم بر دستان چرکین و نگاه آموزگار بر خط های دفتر که با سرخاب مداد رنگی به حجله روانه شده و مشوش است از نگاه داماد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیوارهای بلند شده ی مدرسه هایم را برنمی تابم. کاشکی حیاط مدرسه هم مانند لانه های پرندگان مانده بر درختانِ بی برگ این شهر پیدا بود. برگ های جامانده از بهار امسال.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پرندگان گذر کرده از ساعت های رسمی سالها و ماه های این شهر! آی پرندگان نمی دانم نسل چندم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شرمنده ی بی برگی درختان و شرمنده ی خار و خاشاک لانه هایتان نباشید که من همزاد و همسایه نسل های پیشین شمایم . شاید به نوازش سرانگشت نوجوانیم بر تیر و کمانی واژگون شان کرده ام بر جوی بی آب پای همین درختان بی برگ . که امروز از پس سالهای بی بالی به سوگواریشان آمده ام با پایی آزرده تر از پاهای عریانِ بازگشته از ضیافت شیشه های کوچه ... با پایی آزرده تر از پاهای آغشته به سبزی و سرخی دواگُلی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;و با دلی به رنگ همان مداد قرمز که نه با نم نوک زبانی که با سرشکی سرد ، خونش را جاری می سازم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;__________________________________________________________________&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;* &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;em&gt;این پراکنده ، حاصل گشت و گذاری است که ظهر روز آخر سال در خیابانها و کوچه های فردوس داشتم اما شگون نداشت در همان روزهای اول در معرض شما خواننده ارجمند بگذارمش.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/9178883/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-9178883</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 21:23:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه باید کرد ؟ (بخش پایانی)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با دوست عزیزی بحث می کردم. پرسشی را مطرح کردم و جواب بسیار سنجیده ای گرفتم. پرسشم این بود: من نمی دانم و نمی توانم تشخیص دهم که در مجموع ، سواد ، اطلاعات و سطح درکم از پدرم بیشتر بوده یا خیر. و به طریقه اولی نسبت به پدربزرگم و پدر پدر بزرگم &amp;nbsp;بهیچ وجه توانایی داوری نخواهم داشت... اما یک تفاوت بین من و پدرم و بین من و پدربزرگم به روشنی قابل تشخیص است و آن : شیوه ی نگارش ، دامنه ی واژگان و زبان گفتارمان است. نامه ای که من می نویسم به راحتی قابل تشخیص است از نامه ای که پدر بزرگم نوشته است. با این مقدمه چرا احادیث امامان از یکدیگر قابل تشخیص نیست؟ مثلا مابین امام رضا و حضرت علی هشت نسل ! فاصله می باشد باید تشخیص اینکه این کلام به کدامیک از این دو و به کدامیک از این دوران تعلق دارد، به آسانی آب خوردن باشد. حال اینکه این گونه نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دوستم دو دلیل آورد: دلیل نخست آنکه مصلحان و رهبران به زبان عوام ( یا به تعبیر من به زبان استاندارد) سخن می گفته اند. و این شیوه گفتاری چندان با گذشت زمان تغییر نمی کند. دلیل دوم این است که تفاوت تو با پدر و پدر بزرگت به مراتب بیشتر از تفاوت چند نسل مختلف با یکدیگردر قرن سوم هجری است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دلیل دوم دوستم به کار بحث من که از نوشته قبلی آغاز شده و توان تمام کردنش را نداشته ام می آید. از دیدگاه من عبارت &amp;laquo;فاصله بین نسل ها&amp;raquo; گویا نیست و وضعیت را به خوبی توصیف نمی کند باید عبارت دیگری یافت مثلا &amp;laquo;رشد درصد تغییرات&amp;raquo; یا به بیان ریاضی &amp;laquo;مشتق منحنی تغییرات نسبت به زمان&amp;raquo; به عنوان مثال اگر پدرم نسبت به پدرش 5 درصد تغییر داشته من نسبت به او 12 درصد و آرمین نسبت به من 20 درصد تغییر داشته است. حال اگر یه همراه این منحنی به سمت مبدا بازگردیم پذیرفتنی است که تغییرات هشت نسل آن قدر نامحسوس باشد که نتوانیم تفاوتی در کلامشان بیابیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پیشگفتار نوشته ی پیشین - همان داستان ترازو- را هم نباید از یاد برد. تکرار این مثال در نوشته ام اگر از فصاحت و بلاغت بکاهد مرا در رساندن به مرادم یاری می رساند تنها قولی که در این باره به شما خواننده ارجمند می دهم آن است که تکرار این جمله از تکرار آیه &amp;laquo;فبای آلاء ربکما تکذبان&amp;raquo; در سوره الرحمن بیشتر نشود. آنجا گفتم و باز هم می گویم : مایی که در مثال های عینی حواسمان نیست که در تعاریف یک گام به عقب برویم تا با مخاطبمان قبل از هر چیزی &amp;laquo;هم تعریف&amp;raquo; شویم و آنگاه به مجادله مان ادامه دهیم ، در مثال ها و موضوعات ذهنی و نادیدنی که حواس جمع تری می طلبد دیگرکلاهمان پس معرکه خواهد بود. از سوی دیگر رشد درصد تغییرات بین نسل ها هم رو به فزونی نهاده و این یعنی جوانه زنی تعاریف بی شمار و در ادامه جوانه زنیِ &amp;laquo;هم تعریف نشدن های بی شمار&amp;raquo; حاصل این فرایند چنان است که با دیگران بنشینیم و انگشت حیرت بگزیم که پدرانمان هر چه بودند و هر تفکری که داشتند در فقره ی تعلیم و تربیت از ما بهتر عمل کرده اند شیوه شان هر چه بود نتیجه اش از نتیجه ی کار ما درخشان تر بوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اگر چه میزان فاجعه آمیز بودن این قاعده ی نامیمون در مقوله تعلیم و تربیت بیشتر است اما در دیگر شئون اجتماعی و ادبی و هنری و در یک کلام &amp;laquo;فرهنگی&amp;raquo;، نیز ساری و جاری ست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;رودکی ، فردوسی ، نظامی ، سعدی، حافظ ، صائب تبریزی، فروغی بسطامی ، ناصرخسرو ، نیما یوشیج ، اخوان ، سهراب سپهری ، شاملو، فروغ را میخوانیم روح هر کداممان با یکی و چند تایشان همخانه می شود و مغناطیس &amp;laquo;همذات پنداری&amp;raquo; نشئه ی شیرینی در جانمان می نشاند. آیا میدان این مغناطیسِ همذات پنداری نسل های بعد از ما را هم فراخواهد گرفت و یا در جایی این زنجیره بخاطر همان شیب رشدی که گفته شد، گسسته خواهد شد؟ شاید چند صباحی دیگر نگاه آدمها به سرایندگان پیشین نگاهی صرفا میراث دارانه و فرهنگی (آن هم در وجه خوشبینانه) باشد. نگاهشان از نوع نگاه موزه دار به عتیقه باشد. نه از نوع نگاه مربا به مربی و آموزنده به آموزگار و مرید به مراد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چیزهای خوبی هم هست : شاید هم نسل بعدی راهش را بهتر از پیشینیان بیابد. برخی از باورها ریشه اثباتی ندارند بلکه بر اثر تکرار تبدیل به باور و قاعده شده است و حتی چنان تقدیس شده است که به خودمان اجازه رخنه در آن و حتی گذاشتن نشان پرسش جلو آن نمی دهیم. یکی از اندیشمندان معاصر جایی نوشته بود که چرا بر این باور اصرار داریم که تفکر پیشینیان از تفکر کنونی دینی تر بوده است؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عنوان کلامم &amp;laquo;چه باید کرد&amp;raquo; بود. این به آن معناست که نگارنده پاسخی برای آن ندارد. اما این چیزهای خوب شاید پاسخی باشد بر پرسشم: کاری نباید بکنی نسل بعدی از آن تو نیست و تو مهتر او نیستی.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/9078498/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-9078498</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Mar 2012 09:24:20 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چه باید کرد؟ (بخش نخست)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چند روز پیش آرمین سر یک مساله ریاضی کلافه شده بود و با عصبانیت از من کمک خواست. مساله راحتی بود. حل یک معادله ساده با استفاده از کفه های ترازو. همیشه کفه های ترازو ملموس ترین روش برای تفهیم معادله یا نامعادله بوده است. جابجایی ، کم و زیاد کردن سنگ یا جرم مورد توزین روی کفه ها تغییر علامت دو سوی یک معادله را برایمان قابل درک می کند. برای آرمین صورت مساله را توضیح دادم اما در نگاهش کوچکترین نشانی از خشنودی نبود. به اول توضیحاتم بازگشتم حتی &amp;nbsp;یگ گام عقب تر. پرسیدم ترازو که دیدی؟ گفت دیدم خیلی هم دیدم.(مطمئن بودم که ترازو دیده چون پسر هله هوله خور بنده با دکان های محله &amp;nbsp;حشر و نشر زیادی دارد) گفتم خب . سه سنگ یک کیلویی روی کفه ترازو گذاشتیم حالا باید...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به یک باره به حقیقتی پی بردم مدتهاست ترازوهای سنتی جای خود را به دستگاههای توزین دیجیتالی داده و و بچه هایی با سن آرمین هیچ حسی نسبت به سنگ و شاهین و کفه ندارند. همان جا برای آموزگارشان نوشتم که یا مساله را تغییر دهد و یا اینکه یک ترازوی سنتی را نشان شان دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;همین امروز مورد مشابه دیگری پیشامد نمود از من پرسید که یک کله یعنی چه ؟ اول فکر کردم می گوید یکله و به یاد همکاری قدیمی با همین نام افتادم و شک کردم که ممکن است نام مکانی باشد. از او خواستم کامل بخواند. خواند : جرم یک کله قند 4 کیلوگرم است. اگر آن را با وزنه های نیم کیلوگرمی ... این بار زیاد دور خودم نگشتم و با سرعت بیشتری به موضوع پی بردم فرزندان ما کله قند، سفره ی قندی و قند شکن را نمی شناسند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مثال های ریز و درشت دیگری از این دست به ذهنمان متبادر می شود . یادمان نیست از کدامین روز نسل تلفن های سکه ای راه دور. کابین های شلوغ مراکز مخابرات و انبوه مراجعین برای دقایقی تماس تلفنی منقرض شده است .حتی بخاطر دارم تا چندی پیش پست تصویری آنقدر پدیده ای غریب بود که برای افتتاح مراکز آن نماینده ی شهر مربوطه در مجلس شورای راهی حوزه ی انتخابیه اش می شد. و یا تلگراف که پشیزی از قابلیت های پیامک و ایمیل را ندارد و هماره ارسال و دریافت و رساندن پیام به مخاطب مجموعه ای از کاستی و دردسر به همراه داشت، آنقدر سرشار از فن آوری بود که پاره ای از نام وزارت خانه ای عریض و طویل بود. اما من و شما خیلی وقت ها حواسمان نیست که آدمهای بیست و چند ساله ای که هم قد و هیکل ما و شاید بزرگ تر از ما هستند ممکن است تلفن سکه ای ندیده باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این ها بخش شیرین و کوچک از واقعیتی است که سر آن دارم در این نوشته به آن بپردازم. گفتم بخش شیرین و کوچک چرا که دیر یا زود به آن پی می بریم و اصلاح پندارمان و بازگشت به واقعیت هزینه ای به همراه ندارد. به بیان دیگر این ها شکاف های &amp;laquo;دیدنی&amp;raquo; بین نسل هاست . به همین اندازه و شاید بیشتر شکاف های &amp;laquo;نادیدنی&amp;raquo; بین نسل ها نیز اتفاق افتاده است. و خواهد افتاد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در دو تاپیک پیشین به نوعی به این موضوع اشاره داشته ام . اما الان باید اعتراف کنم با نگاهی محدود. این ویژگی ابن الوقت بودن نگارنده است که به اصطلاح یکی از دوستان &amp;laquo;بلند فکر می کند&amp;raquo; روزی که &amp;laquo;رسانایی رسانه &amp;raquo; را نوشتم افق دیدم به همان اندازه بود و احساس می کردم همه کوزه های شکاف بین نسل ها را باید سر رسانه شکست. باز هم دیدم تمام آنچه را که در دلم می گذشت را به قلم نیاورده ام .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;انگار لایه های روحی آدمها را که در بستر زمان بالا و پایین می شود را . ته هزار توی لایه روح آدمها ؛ &amp;laquo;عشق&amp;raquo; را جا گذارده بودم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سه نامه ی عاشقانه را در سه دوره از زندگانی یک آدم نوشتم :نخست : احساس و منطق یک آدم در کسوت دانش آموز سال آخر دبیرستان و سالهای آغازین بلوغ. دوم : فرار از خسران سال های عاری از عشق. به قول شهریار &amp;laquo;حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری &amp;raquo;و به قول فرامرز خودمان &amp;laquo;اردیبهشت آمده است و من هنوز شکوفه نزده ام&amp;raquo;. سوم: دست و پا زدن مردی که چارچوب احساسش ریشه در خاک دارد حتی زمانی که با شیوه های امروزی تسلیم ارتباط از طریق فضای مجازی شده است ، رد پای اصالت را می بوید. اینجا باید به تقلید از دوستم عبارت &amp;laquo;بلند حس کردن &amp;raquo; را به بلند فکر کردن افزود. این سه داستان را هم نوشتم اما باز هم همه ی آنچه نبود که می خواستم بگویم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در رویارویی با شکاف های دیدنی گاهی مثل من که به داستان ترازو پی نبرده بودم حواسمان جمع نیست و پی به آن نمی بریم که تعاریفمان مشترک نیست. شکاف های &amp;laquo;نادیدنی&amp;raquo; که دیگر جای خود دارد. برای تفهیم موضوعی هی کلنجار می رویم اما نمی دانیم که در تعاریف یکسان نیستیم . آن یک گامی را که در یکسان سازی تعریف ترازو به عقب رفتم را در خصوص شکاف های نادیدنی به عقب نمی رویم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ترجیح می دهم پراکنده گویی هایم را به یک باره بر سر شما خواننده ی ارجمند نریزم . شاید با تقسیم آن به دو تاپیک سر و سامانکی بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از آن دسته از خوانندگانی که برای خواندن نوشته هایی از جنس خاک و خاطره به سراغ این وبلاگ می آیند نیز پوزش می خواهم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/8853676/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-8853676</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Feb 2012 14:40:12 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سه ، دو ، یک</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;3&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در روزهای اول آشنایی مون سیر می کنم می دونی که این طبیعت منه و حرف تازه ای نیست . چند وقت پیش به من گفتی تو از من رمانتیک تری . یه بار دیگه هم گفتی که من مثل تو اهل تقویم نیستم. اون روز خیلی بهم تلنگر نخورد شایدم ضمیر ناخودآگاهم روی حرفت خاک ریخت تا من غصه نخورم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;ولی ضمیر ناخودآگاهم روی احساس رنج آوری که از روز اول داشتم هیچ وقت خاک نریخت و چند باری هم بهت اینو گفتم . الانم اون احساس رنج آور رو که در حد فرضیه بود بد جور چشیدم. احساسم این بود که تو من رو در حد یه اد شده توی یاهو مسنجر می دونی. قبول. چون واقعا همین بودیم. هفته ای گذشت. ماهی گذشت اما اون فرضیه همچنان برجا بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;الان همه ی اینها خرابی به بار آورده اهل تقویم نبودن تو . رمانتیک تر بودن من.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;کجا با هم آشنا شدیم؟ توی یه چت روم اون هم از نوع عمومی. و این یعنی یه عالمه صورت و یه عالمه صورتک .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;من یک مرد سی و هفت ساله که حتی چند ساعت روز تعطیل توی یک آپارتمان با خانوادش نتونسته سر کنه از هال به اطاق پناه آورده و رو به دیوار پی خودش می گرده. و می خواد واقعیت تلخ متن زندگیش رو به فراموشی بسپاره. افیون دنیای مجازی اگه نشئه دلچسبی هم نداشته باشه اما فراموشی رو که داره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;آخ که شاید این ارتباط افیون نیاشه. شاید یک پنجره باشه همون پنجره ای که همه مون از روزهای آغازین بلوغ بهش فکر می کنیم و وقتی فروغ رو برای اولین بار می خونیم که یک پنجره برای من کافی ست برامون اصلا تازه گی نداره اما عجیب حرف دلمونه. اگه این ارتباط فقط افیون نباشه اون وقت ببین که این مرد چه می کنه ... به مژگان دوچشمم کار صد فرهاد می کردم . و دیدی که چه ها نکرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یا نه من یک مرد هرزه . دنبال تنوع . خفاش چت روم ها. وبه قول خودت کچل خانم باز .می خواد هفته شو با یه کیس جدید شروع کنه. دل تو دلش نیست ببینه شکارش خانگیه؟ حاجی پسنده یا باربی؟ سفیده یا گندمی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این صورت ها و صورتک ها رو برای زن پشت کامپیوتر که عصر روز تعطیل در لابلای صفحه های دنیای مجازی سعی بین مروه و صفا می کنه هم باید بسازیم. هرسه صورتک ها رو میشه روش گذاشت. (نمی دونم چرا عنوان کردن این صورتک ها برای خانم ها حتی در مقام فرضیه هم خط ممتد قرمزه اما برای مردها هیچ حریم و حرمتی قائل نبوده و نیستیم! این هم یک خرابی دیگه بود)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;به طرفه العینی به شعر و موسیقی رسیدیم و در منزل بعدی به اصالت. صورتک ها یکی یکی کم می شد همون جا جمله ای ساختم و متل شد: این آب غبار آلود تنها دو ماهی داشت که همدیگه رو یافتند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;زن از خودش گفت به تلافی این همه سال و همذات پندارانه نقشش رو در خیالم صیقل می دادم ...عشق من برتر از اندیشه خود- درخیال از تو بتی ساخته ام.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اون نقش رو صیقل دادم هر روز پاره ای و هر ساعت شیاری. ارتباط مون ترد و تازه و بی نقص مثل یک سیب رسیده بود. سیب لک برداشت روزی که جلسه ای بودم و پیامکی از تو رسید حتی همکارم از رنگ رخساره ام لک سیب رو دید. سیب لک برداشت روزی که برات اسم یک زن رو فرستادم بی هیچ پس و پیشی. بر روی سیب خال دیگه ای انداختیم وقتی ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما هزار و یک دلیل برای موندن بود. ازجانب زن و از جانب مرد. الگوریتم این فرایند الگوریتمی نبود که مردهای هرزه با اون سنخیتی داشته باشند. در مکتب اونها راه دوری که تو بودی راه ترکستان بود و دوستی با زنی با مختصات لیلای من آب در هاون کوبیدن و عبور بی دلیل از هفت خان رستم. و نشانه هایی از این دست- که کم هم نبودند - در من این توقع رو ایجاد کرد که خرج من رو از مردهای به قول خودت هرزه یک باربرای همیشه جدا کنی و نکردی.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;چیزی که تیشه به ریشه این ارتباط زد و از نخستین رفتارهات به درستی نگرانم کرد این بود که برای من پرونده ای تشکیل دادی . پرونده تشکیل که شد قطور شدنش ساده ست . باور کن پرونده تشکیل که شد قطور شدنش ساده ست . به سادگی شک. چیزی در دنیا راحت تر و بی خرج تر از شک کردن نیست. و چیزی مشکل تر از شستن شک.شاید حس درون من و حس درون تو . بیم من و دل نگرانی تو یکی بودند اما تفاوت کارمون در این بود که من به بی پایان بودن شک ایمان داشتم و می دونستم مثل خوره به جون این ارتباط می افته. به پاسداشت این ارتباط و به خاطر اون سیب که ترد و تازه و تمیز می خواستمش گاهی که در همسایگی شک قرار می گرفتم به خودم نهیب می زدم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما تو به پاسداشت این ارتباط کارآگاه شدی ، دایی جان ناپلئون شدی و همین حرمت ها رو له کرد و همین ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این روزها می گم کاش من هم مثل تو اهل تقویم نبودم. این ارتباط اگه به همین شکل تموم بشه به یک باره تمام زیر پام رو خالی می بینم و پشت سرم رو تاریک . از تاریکی پشت سرم بیشتر هراس دارم تا از تاریکی پیش رو .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خیلی بیش از این حرف دارم . خیلی ...اما داغونم انگار بایک سوهان مغزم رو خراش میدن. باشه برای مجالی دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;. .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;2&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خواهرم می گفت نوزاد باید به نوبت سینه خیز رفتن رو تجربه کنه، چهار دست و پا را هم تجربه کنه اگر بچه تان با چهاردست و پا شروع کرد وادارش کنید به سینه خیز ، وگرنه تا آخر عمرش به هارمونی لازم نخواهد رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نامه ی عاشقانه رو تجربه نکردم و نیازش رو سی ساله که به دوش می کشم . نمیدونم دنبال هارمونی روحم هستم یا بیقراری ؟ این دستهام بارها مرکبی شده اما نه برای سطری ، بیتی و قلب تیرخورده ای. شاید آخرش کارم به جایی برسه که بخاطر توصیه ی خواهرم قلب تیر خورده ای رو هم برات جوهری کنم و اونوقت بشینم ببینم نیمه دوم عمرم چه رنگی می شه . فقط خدا کنه به رنگ دیروز جمعه نباشه که تو نبودی و انگار همه چی بیرنگ بود و هی سرک می کشیدم تا ردی از تو توی اون غروب کشدار پیدا کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;خدا کنه به رنگ اون صبح بهاری باشه که دور از چشم استاد مدیریت از کلاس درسی که توی هتل کوثر بود فرار کردم که تو جلو درگاه ایستاده بودی که سی سال منتظرش بودم. به شتاب سراغ آینه رفتم و سراغ جرعه ی آب از همون شیر زیر آینه به سردی و گرمیش کاری نداشتم باید لب و دهنم از خشکی بیرون می زد. خودم رو در آینه دیدم. مادرم می گفت بعضی از آینه ها راستگو هستند و بعضی دروغگو ، کاش همون روز پرسیده بودم آینه های هتل کوثر راستگو هستند یا نه؟ نمیدونم آینه نقش چند سالگیم رو تصویر کرد. اما کلاس ، فرار ، باران و اردیبهشت نقش های این روزهای من نبودند. در بستر روزها و ساعتهای کشدار تکراری ، بهار و پاییز شهر آهن و سیمان توفیری نداشت. تازه آیینه به یادم آورد که اردیبهشت هم آمدنی ست.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;اما آینه چشمهای تو پشت اون دو قاب کدر شیشه ای پنهان بود یادم باشه این بار ازتوی خسیس برای همیشه بگیرمش که دیگه چشمهای تو رو از من نگیره... که چیزی که مدتها با چشمات همسایه بوده کنار خودم باشه .و اون وقت بهت بگم روز بارونی عینک آفتابیت چی بود دختر؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;باران بود و چتر نداشتیم باید زیر یک چتر بودن رو هم به سیاهه ی کارهای نکرده مون اضافه کنم. زیر آلاچیق رفتن رو هم تکرار کنیم که خیلی مزه داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl" align="center"&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;دیدار دوم از کوچه های جوانیم شروع شد. همون کوچه ای که بارها از دانشگاه زده بودم بیرون که نخ سیگاری دزدکی دود کنم ، اینم یک گره دیگه ، کسی چه می دونه شاید اون سال ها یه بار نگاهمون به هم گره خورده که روز اولی که دیدمت انگار سالهاست می شناسمت. حالا هی دارم با انگشتام حساب می کنم که او سالها چند سالت بوده و چه قدی بودی. تمام دیدار دوم از خود بیخود بودم و شادمانه . هیچکدوم از حرفهای عاشقانه رو که خیلی هم خوب بلد بودم نزدم... من رو اونقدر سرخوش دیدی که کمی هم توی ذوقت خورد. چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی . منو به عاشقی های نکرده ام ببخش. عاشقی های چهل ساله ی نکرده ام ارزانی تو عیارش رو نمیدونم ، اما به اشارت تو زنگار همه ی این سالهایی که زندگی نکردم از پیکرشون محو شد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;انگار آینه های هتل کوثر راست گو هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" align="right"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;. .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;1&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;سلام&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;امیدوارم که حالتان خوب باشد. شاید زودتر از این باید برای شما نامه ای می نوشتم اما به دو دلیل این کار را نکردم . نخست اینکه اصولا از این سبک نوشتن بدم می آید و برایم دلپذیر نیست دوم اینکه شان شما را بالاتر از این می دانم. آنچه که موجب شد این نوشته را بنویسم خبری بود که هفته پیش دریافت کردم . خواستگاری وحید سلامی از شما و نمی دانم شاید پذیرش آن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;شاید جوابتان این باشد که انسان موجودی مختار است و حق تصمیم گیری دارد . تا امروز به این عقیده اعتقاد داشتم اما وقتی آدم در مواضعی قرار می گیرد که با یک تصمیم گیری غیر قابل برگشت هم با همین قاعده برخورد کند به سختی جمله پی می برد و می بُرد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;چهارچوب های ذهنی من با مقایسه کردن آدم ها با یکدیگر هیچ سنخیتی ندارد اما در مورد اخیر به ورطه ی مقایسه هم کشیده شده ام. اگر امروز خودم رو با اون شخص مقایسه کنم تنها وجه برتری ایشان شاغل بودن و یه قولی سروسامان داشتن است که این هم نه بخاطر کوتاهی من یا اعجاز ایشان بلکه به خاطر اختلاف سنی ما دو نفر است. من کلاس چهارم ریاضی هستم . بچه های دوره پیشین همه شان رشته های مهندسی و یا علوم پایه و دبیری قبول شده اند. از طرف دیگر همین چند روز پیش متوجه شدم که امکان اینکه از امتیاز معافیت کفالت استفاده کنم وجود دارد. آیا به نظر شما سودای یک عمر ، سودای یک زندگانی باید از شرائط گذرا تاثیر پذیر باشد؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;من در مورد شما حق آب و گل دارم و دلخوشی ام آن بود و آن است که این احساس خوب دو طرفه است. همین تابستان گذشته که در مهمانخانه مان نشسته بودید بعد از رفتن تان پدرم با خوشحالی تمام این مژده را به من و تمام خانواده داد که شما هم به من علاقه دارید. استدلالش هم آن بود که موقعی که من از اتاق بیرون آمدم با نگاهتان مرا تعقیب کردید یا به قول خودش چشم پشت سر داشته اید. به دلخوشی ها هنوز هم دلخوشم حتی به قلمه ای که از درخت انجیر داخل حیاطمان برده اند تا در حیاط خانه شما کاشته شود...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک پنجره برای دیدن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک پنجره برای شنیدن&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار می کند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و می شود از آنجا خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک پنجره برای من کافی است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;فروغ فرخزاد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/8766053/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-8766053</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Jan 2012 22:54:16 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رسانایی رسانه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این روزها دل و دماغ نوشتن ندارم، اما شاید با همین حال درون بتوانم لبخندی بر گوشه ی لب شما بنشانم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;این نوشته ی آرمین را از پیش نشان کرده بودم. خانمشان خواسته بود در مورد اصفهان تحقیقی بنویسند. این بار برخلاف همیشه به من تکلیف نکرد و خودش دست به قلم برد. برداشت پسر بنده از تمام اصفهان چنین است:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_GHZzNI0Q.jpg" alt="" width="597" height="394" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;از شوخی گذشته&amp;nbsp;&amp;nbsp;تلنگری کوچک به خودمان بزنیم. ازنقش رسانه غافل هستیم . خیال خامم آن بود که آرمین از اصفهان بیش و کم همان هایی را می داند که خودم می دانسته ام: میدان نقش جهان، شیخ بهائی، صنایع دستی ... . یک خیال خام دیگر هم داریم که می پنداریم تمامی مخاطبین رسانه همان برداشت خودمان را از حرف های رسانه دارند. به بیان دیگر همه به یک اندازه در معرض پراکنش آنند و رسانایی آدمها هم یکی است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حرفی در رسانه گفته می شود و هزار حرف دیگر گفته نمی شود. تصورمان آن است که ناگفته ها را مخاطبین از ازل می دانند. خیلی وقت ها ناگفته ها کار را خراب می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حرفی در رسانه گفته می شود به نظرمان سخیف است. خدا را سپاس می گوییم که کسی باورش نخواهد شد . می گوییم خوشا که مخالف فکر من نادان و کج سلیقه است و کسی به او نمی گرود. فردای آن روز می بینم خیلی ها به آن فکر گرویده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;شاید رسانه های پیشین هم باورهایی در پندار ما شکل داده باشند یا شکل بدهند. اصلا می توان در این مورد مصدر &amp;laquo;شکل دادن&amp;raquo; را برای تمام زمان ها و برای اول شخص و دوم شخص و سوم شخص مفرد و جمع صرف کرد. رسانه هم به بی بی سی و من و تو و قطب زاده و لاریجانی و ضرغامی محدود نمی شود. در این مورد همه شان سر و ته یک کرباس هستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;عماد به سن آرمین که بود با حیرت مرا صدا زد و محمدرضا پهلوی را نشانم داد که در تلوزیون سخن می گفت. حیرتش از آن بود که می تواند پارسی بگوید ! گفت مگر شاه آمریکائی نبوده؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حال که یخ قلمم آب شد بگذارید از نگاهی دیگر هم به همین موضوع بپردازیم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در مراسم روز معلم یکی از سال ها، مجری برنامه از اساتید دانشکده خواست زمان دریافت جایزه، جمله ای به یادگار بگویند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;جمله ی آقای دکتر آشوری این بود که حرف هایی را که خودمان به آن ها اعتقاد زیادی نداریم را بر زبان نیاوریم. مثلا در میهمانی های خانوادگی از سر تفنن نگوییم که چرا درس خواندیم؟ چرا معلم شدیم و ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یکی از برداشت های من از سخن آقای دکتر آشوری آن است که گاهی خودمان در مقام رسانه قرار می گیریم و از دیگر سوی چنین می پنداریم که مخاطبمان به همان میزان که نیت و خواسته و احساسمان است حرفمان را غربال می کند. آن هایی را که در نگاهمان جدی است جدی می انگارد و مانده را هجو. اما همیشه این گونه از آب در نمی آید. بدرود&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/8601137/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-8601137</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 21:50:01 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به خال هندویش بخشم</title>
      <description>&lt;p align="right"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;&lt;em&gt;&amp;laquo;به گزارش فارس، "علی اکبر صالحی" وزیر خارجه ایران در مصاحبه با مجله آلمانی "فرانکفورتر" تاکید کرد که رویداد چند روز پیش در برابر سفارت انگلیس در تهران تکرار نخواهد شد&amp;raquo;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" align="right"&gt;&lt;em&gt;&amp;times;&amp;times;&amp;times;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;راحتتان کنم چه بخواهید به حساب عقل بگذارید چه به حساب احساس ، نمی توانم نسبت به آقای دکتر صالحی حس خوبی نداشته باشم . هنوز هم ایشان را دولتمرد و سیاستمدار (به معنای لغوی آن) نمی دانم. آقای دکتر صالحی را همان رئیس دانشگاه می دانم . دانش آموخته دانشگاه ام آی تی با چهره ی زیبا و لحن خوش، با فصاحت و بلاغت در گفتار برخاسته از پندار نیکو.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;همواره در سخنرانی هایشان منتظر شنیدن حرف های نو با بیان شیوا و امروزی بودیم و هماره با دامن پر سخنرانی شان را ترک می گفتیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;روزی که خبر پذیرش وزارت خارجه از جانب ایشان را شنیدم با دوستی بودم که وی نیز نسبت به آقای دکتر همین احساس را داشت در واکنش به شگفتی من گفت که آدم ها وقتی خیلی بزرگ می شوند از آبروی خودشان به نفع جامعه می گذرند دکتر صالحی از ما بیشتر می فهمد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;در اینکه دکتر صالحی از من بهتر می فهمد هیچگاه تردید نداشته ام. کاش همانند روزهای دانشگاه دستیافتنی بودند و این پرسش ها را با ایشان مطرح می ساختم:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;استاد ارجمند!&amp;nbsp;در این گزاره که: فلان فعل دیگر تکرار نخواهد شد، سه حالت را بیشتر نمی توان استنتاج کرد حالت&amp;nbsp;نخست&amp;nbsp; آن است که گوینده در تکرار نخستین ِفعل ، خود فاعلیت داشته است. و همچنان که اراده ی انجام داشته اراده عدم انجام هم دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;حالت دوم اینکه وکالت تام از جانب فاعل یا فاعلین مبنی بر دادن قول عدم تکرار را دارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;حالت سوم آنکه به طریقی از همه فاعلین چه آنهایی که در جریان اخیر دخیل بوده اند و چه آنهایی که ممکن است در آینده چنین کاری انجام دهند، &amp;nbsp;صلب اراده کرده اید. که این آخری بعید و دور از دسترس است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;به بیان دیگر کسانی که وارد سفارت بریتانیا شده اند یا به امر شما وارد شده اند -و برآنید که دیگر بار چنین دستوری را نرانید -&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;یا اینکه شما امروز نماینده&amp;nbsp;، وکیل و سخن گوی&amp;nbsp;ایشان هستید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" align="right"&gt;اوخ که هیچ یک از این دو پینه ، برازنده ی جامه ی وزیر خارجه&amp;nbsp;ی خاک ورجاوند ایران&amp;nbsp;نیست به ویژه آنکه&amp;nbsp;در پس این ردا،&amp;nbsp;دکترعلی اکبر صالحی نهفته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;و از دیگر سوی ، در روی تلخ واقعیت به یاد پاسخ صائب تبریزی به شعر خواجه ی شیراز افتادم :&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;حافظ:&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;صائب تبریزی:&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد&lt;/p&gt;
&lt;p align="right"&gt;نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/8486819/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-8486819</guid>
      <pubDate>Wed, 07 Dec 2011 19:25:17 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مث فریاد نسلی که پر از عشق و پر از کینه س (عکس هایی از دهه هفتاد)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یکی از رهگذران این وبلاگ برایم نوشته بود که وبلاگت تبدیل به دفتر خاطره شده و نوشته هایی از این دست برای همگان &amp;nbsp;لزوما کششی ندارد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;از آن سوی ، خودم در انتهای &amp;laquo;ربابه و حبیبک &amp;raquo; نوشته ام : &amp;laquo; ... باید همین داستان را به شمارگان گورهای چشم اندازهای دور و نزدیک جاده های زمستان و تابستان بازنویسی کنیم ... &amp;raquo;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;یادها و دلبستگی ها ، کامروایی ها و ناکامی های آدمها در زمانی که جاری اند در نگاهمان هریک ساز یا ناساز خود را می نوازد و هیچگاه دلبستگی ها و فراز و فرودهای خودمان را با دلبستگی های دیگران یکی نمی دانیم. &amp;nbsp;اما آنگاه که از بلندای زمان به آن می نگریم به قول دوست خوبم مرتضی بهزاد ، همذات پنداری می کنیم. جای دوری نرویم درهمین پست پیشین از آدمهایی گفتم دوستان روزگاران دورتر که بی دلیل بی خبر مانده ایم و بی خبر گذاشتیمشان . حکایت مرتضی خزیمه و فرزاد فرهیدی را گفتم همه شما دستکم یک مرتضای خزیمه و یک فرزاد فرهیدی در زندگی خود دارید با همان ویژگی ها و از همین جنس غفلتی که من داشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;با این نگاه عکس هایی که از سال هفتاد گذاشته ام تنها به دانشجویان آن دوره و آن مکان اختصاص ندارد. یا بهتر بگویم شاید سال هفتاد به بچه های دانشگاه شریف اختصاص داشت اما جلوه های ویژه آن در این روزگاران بین بسیاری از آدمهای نسل ها مشترک خواهد بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;حکایت این عکس ها از آنجا آغاز شد که حسین دیبایی ترم اول آن سال کلاس فوق برنامه عکاسی می رفت و ما و پیرامون ما مشق هر یک از جلسه های این کلاس بودیم. یک دوربین تله دار و اتفاق های ریز و درشتی که در کلاسشان افتاده بود مهمان بعد از شام ما بود. انگار عکس های سیاه و سپید کلاس بیشتری داشت اما گاهی از سر تفنن عکس رنگی هم می انداختیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;در روزهای بعدی و در ادامه همین پست عکسهای دیگری را اضافه خواهم کرد . &lt;strong&gt;جای دوری نروید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_cu7h6fKt.png" alt="" width="464" height="328" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_TTS4T1Qv.jpg" alt="" width="410" height="619" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;در این عکس مطمئن هستم که ما مشق کلاس عکاسی بوده ایم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_lDOIKIzN.jpg" alt="" width="620" height="410" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;نفر وسط علی دایی است اما هنوز سوژه نشده بود. سوژهای این عکس آقای&amp;nbsp;منوچهر نظری داور معروف فوتبال (ایستاده با کلاه)&amp;nbsp;و دوستمان کامران (محمد) شاوزی پور (ایستاده نفر آخر)بوده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_85s9efgE.jpg" alt="" width="696" height="461" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;لوگوی سمینار با کمترین هزینه&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_t8W1LBHo.jpg" alt="" width="696" height="461" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;میدان انقلاب حوالی ظهر اما خلوت&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_8XO1E1OW.jpg" alt="" width="752" height="499" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;بعد از انقلاب سر از ساعی در آوردیم که برف بیشتر شد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_93nJ5tR1.jpg" alt="" width="394" height="572" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;و در ادامه منم از عکاس عکس گرفتم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_NfNQdZXh.jpg" alt="" width="696" height="461" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;نمکدان های آن سالها ، نان های برش خورده ی بزرگ و حجیم ، خط گوش ، لیوانهای پلاستیکی راه راه قرمز و سفید&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_5b4ahUSu.jpg" alt="" width="580" height="384" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;باید روی دانشگاه صنعتی شریف نمک و فلفل می ریختیم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_ieV1INvG.jpg" alt="" width="642" height="426" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;نسل نیمه سوخته&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_6Im6fXPu.jpg" alt="" width="662" height="438" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;حریم مهرورزی: برای محوطه جلو دانشکده مکانیک تابلو گذاشته بودند: محل نشستن خواهران . وبرای محوطه دانشکده متالورژی: محل نشستن برادران. به پیاده رو مابین این دو حریم مهرورزی می گفتند&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_344QLZGV.jpg" alt="" width="410" height="619" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;شب امتحان&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_EO8SvRpm.jpg" alt="" width="619" height="410" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;موسیقی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/396941_XwPx2rTv.jpg" alt="" width="619" height="410" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;چه شورها ...&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: center;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://aliafrashteh.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>سیدعلی افراشته</author>
      <comments>http://aliafrashteh.persianblog.ir/comments/403794/8462207/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-403794.post-8462207</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Dec 2011 17:48:19 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
